بخش دوم

آنجا بود که فهمیدم باید فرار کنیم، همین کار را هم کردیم. در آن زمان که کارکن دنبالمان افتاد به بیرون مسافرخانه دویدیم. هوا تاریک بود و در راه از چند کوچه پس کوچه عبور کردیم و گاهی به بن بست می خوردیم تا اینکه داروخانه ای را کنار خیابان یافتیم.
درد پایم بیشتر شده بود، با عجله وارد فضای خلوت و پرنور داروخانه شدیم. داروسازی که از او باند خواستم چهره مهربانی داشت و قابل اعتماد بنظر می رسید. از او پرسیدم: زخم چاقو را با چه چیزی ضدعفونی می کنند؟ پاسخ داد: خدا بدندهد، دعوا خانوادگی بوده؟ با خود گفتم کاش دعوای خانوادگی میشد...
زخمم را نشان دادم و ان را برایم باند پیچی کرد. نمی دانم چه شد که انچه را پیش امده بود برایش تعریف کردیم.در کمال تعجب حرفمان را باور کرد و بیمارستانی را که در ان کار می کرد به عنوان مکانی امن بهمان پیشنهاد کرد. وقتی به انجا رسیدیم عده ای از کادر درمان می خواستند عکس دست جمعی بگیرند.
یکی از پزشکان، خانم داروساز را برای عکس دعوت کرد سپس نگاهم به کارت سنجاق شده روی سینه مرد عکاس افتاد، دقیقا همان کارتی بود که عکاسان تور نیز داشتند! تا به خودم بیایم دیر شده بود . عکاس در چند ثانیه عکس را گرفته بود و ناگهان انها به یکدیگر حمله کردند.
با مادرم از پله ها به پایین می دویدیم که لحظه ای پشتم را نگاه کردم و پزشکی را دیدم که سرنگ را در چشم دیگری فرو کرده و در میاورد. آنجا هم دیگر جای ماندن نبود... ..
برگرفته از خواب هایم _ بخش دوم