
دزدی کاری بسیار زشت و شنیع است. دزها هم مردمانی پست هستند. به خصوص آنهایی که با سر و صدا وارد میشدند.البته این دزدها آن قدر بلند حرف میزدند که مرده را هم بیدار میکرد. دوست دارم بگویم که نترسیدم ولی دروغ است. تازگیها کلی کتاب از استفن کینگ خوانده بودم و سرم پر از داستانهای ترسناک بود. این که خانه ما در یک شهر دور افتاده بود و خانوادهام هم خانه نبودند، کمکی به قضیه نمیکرد. راستش یک دروغ ریز دیگر را هم همین الان گفتم. دوست داشتم این سر و صدا ها برای دزدها باشد. ولی انگار نبود. مگر اینکه بچههای کوچک هم این روزها رو به سرقت آورده باشند. آرام از اتاق زیر شیروانی بیرون آمدم و با قدم هایی نرم پا به راهرو گذاشتم. صد بار به بابا گفتم که خانهای که لوکیشن فیلم برداری جنگیر بوده است را نخر! مگر گوشش بدهکار بود؟! تنها چیز در مغزش، ارزان بودن خانه بود. بیا! حالا من با این ارواح چه کنم؟!در همین افکار بودم که او مقابلم سبز شد. دهانم را باز کردم تا جیغ بزنم ولی صدایی از آن خارج نشد. راستش خوب شد که نتوانستم جیغ بزنم. چون دختر بچه هفت سالهای که مقابلم ایستاده بود، هیچ شباهتی به ارواح نداشت. ولی انگار دختر در افکار من شریک نبود. چنان جیغ بلندی زد که چهار ستون من که هیچ، ستونهای خانه از بیخ لرزیدند. بعد با تملم سرعت پا به فرار گذاشت. چه بی ادب! شاید نمیتوانست کسی زیباتر از خودش را تصور کند. چرخیدم تا ظاهر خودم را در آینه بررسی کنم جلل خالق! از کی تا حالا گلویم پاره شده بود؟!