ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

نبرد با اژدها

《تُف بهش》به معنای واقعی کلمه خونی که درون دهنم جمع شده بود را تف کردم. این یازدهمین بار بود. در عجب بودم کجای داخلی زخمی شده که همچین مقداری از خون را به دهنم می‌ریزد. صدایی از پشت سرم گفت:《اگه به جای فحش دادن وقتت رو صرف جنگیدن میکردی همین الان تموم شده بود.》 شوخی هایش هنوز هم بی مزه بودند. من این وسط چندر غاز هم ارزش نداشتم. از لحاظ قدرت مبارزه عرض میکنم. دوباره نگاهی به هفت هیولا باقی مانده و دلاورانی که با آنها می‌جنگیدند، انداختم. بقیه‌شان را کشته بودیم. فقط این هفت تای لعنتی باقی مانده بودند. از لحاظ تئوری باید خسته می‌شدند ولی ما بودیم که مقابلشان کم آورده بودیم. گرمای شعله های بنفشی که آن اسب آتشین پرتاب می‌کرد را از همین جا حس میکردم. آنطرف نه. گوریل غول پیکر هم نه. با یک مشت هست و نیستم رو پودر می‌کرد. کرو سیاه هم نه. کوچک بود. ولی هرکسی که فکر میکرد، کوچکی نشانه ضعف است احمق به تمام معنا بود. با سرعتی بیشتر از سرعت صوت حرکت می‌کرد و هرچه دم دستش می‌آمد را با آن ناخن های بلندش تکه تکه می‌کرد. هایدرای سه سر بیش از حد سمی بود. ابوالهولمان که جای خود داشت. نمی‌دانستم چه چیزی باعث خشم همچین موجود آرامی شده. ترکیبی درست از قدرت سرعت بود. اولاک هم با آن پشم های سفتش چغر و بد بدن بود. مطمعنا هم نمی‌خواستم حتی با آن یکی نزدیک شوم. همین که فکرش از سرم گذشت سایه ای روی سرم افتاد. شنیده بودم که وقتی موجوداتی قدرتمند حرکت می‌کنند مانا در اطرافشان به لرزه می‌افتد. انگار درست بود. استادم به مراتب قدرتمند بود ولی هیچ وقت سعی در ترساندن اطرافیانش نمی‌کرد. ولی این موجود چرا. حضورش به تنهایی باعث وحشتم می‌شد. تمام موهای بدنم سیخ شدند.چهار ستون بدنم به لرزه افتاد. غرایز حیوانی‌ام به کار افتادند و به یک سمت پریدم. در همان آن آتشی مهیب از بالا سرم نازل شد. سریع مقداری از رطوبت هوا رد گرفتم و سرد کردم. در یک آن منجمد شد و خودم را در گلوله‌ای از یخ حبس کردم. کافی نبود اصلا کافی نبود. از پشت سپر یخی ام می‌توانستم گرمای دهشتناکش را حس کنم. بند بند وجودم از گرما می‌سوخت.کم مانده بود که بیهوش شوم ولی مقاوت کردم.اگر الان بیهوش میشدم. دیگر هرگز چشمانم را باز نمی‌کردم. یخی که ساخته بودم حتی ذوب هم نمی‌شد. در دم بخار می‌شد. من هم پشت سرهم گرمایش را می‌گرفتم و منجمدش می‌کردم. در یک چرخه گرما و سرما گیر افتاده بودم. در نبرد بین دو جادوگر که قدرت متضادی داشتند. آن یکی که مانا بیشتری داشت برنده می‌شد. که خب!معلوم بود من آن نفر نیستم. نسبت مانایی که درون بدن هایمان بود حتی از نسبت بدنمان هم بیشتر بود. مهم تر از آن این بود که حتی نمی‌توانستم از اطراف مانا جذب کنم. مثل سیاه چاله هرچه مانا در محیط بود را در خود می‌بلعید. واقعا کسی می‌توانست همچین موجودی را شکست دهد؟ حتی نتوانستم یک ثانیه دوام بیاورم. پیله یخی ام در هم شکست و منفجر شد. خوشبختانه موج انفجار من را به عقب پرت کرد که چیز خوبی بود. هرچه از آن موجود بیشتر فاصله می‌گرفتم، به نفعم بود. بدنم با شدتی وصف ناشدنی به دیواره کولسئوم برخورد کرد. اگر با جادو خودم را تقویت نمی‌کردم در دم خرد میشدم و می‌مردم‌. چه برسد به اینکه بهوش بمانم. مزه خون را دوباره در دهنم حس کردم. به بالا نگاه کردم و دو چشم سیاه و زیتونی دیدم که مستقیم به من زل زده بودند. به دلیل نامعلومی تصمیم گرفته بود که من دشمنش هستم. 《آخه چرا لعنتی؟!! مگه من چیکارت کردم بیشعور؟! برو دنبال یکی دیگه. اصلا چرا انقدر بی اعصابی؟!میتونیم با صحبت کردن حلش کنیم!!》به پشت سر نگاه کردم و صورت معلم به درد نخورم را دیدم. یک به من مربوط نیست خاصی در نگاهش بود. واقعا؟!! حتی الان؟!! خشمم را با فریادی سرش خالی کردم《یه جوری وای نستا انگار همه اینا تقصیر تو نیست!!بیا حداقل یه کمکی برسون!》جک گفت:《آروم باش ند. با داد زدن مشکلی حل نمی‌شه. اژدها ها موجودات باهوشی هستن. این یکی شاید بچه باشه، ولی باز هم حداقل به اندازه انسان باید باهوش باشه. شاید بشه واقعا با حرف زدن حلش کرد!》نگاهی به لِکیم انداخت تا حرفش را تایید کند. ولی استاد به درنخورمان فقط شانه بالا انداخت《بعید میدونم. این یکی از زمانی که به دنیا اومده دست انسان ها بزرگ شده و توسط اونا شکنجه، اسیر و شست و شوی مغزی داده شده. حتی اگه اونقدرا که شنیدم باهوش باشه، بازم دلش می‌خواد هممون رو بکشه.》اژدها غرشی عمیق و مهیب کشید تا حرفش را تایید کند. به معنای واقعی کلمه وحشت مطلق بود. اگر بچه‌اش این بود پس بالغش چقدر ترسناک و قدرتمند می‌شد؟ حتی نمی‌خواستم به همچین سناریویی فکر کنم. همین یکی برای هفت پشتم بس بود. آتش قرمزی که از دهانش بیرون می‌زد نمی‌گذاشت نزدیکش شویم. حتی بدن سی متری‌اش به خودی خود سلاحی مرگبار بود. آن پنجه ها و دندان های تیز! آن دمی که پر از نیزه های یک متری بود! بد تر از همه فلس هایش بودند. فلس های سیاهش به طرز مزحکی محکم بودند. بعید می‌دانستم حتی موشک های هایپر سونیک هم بتوانند رویش خراشی ایجاد کنند. (البته اگر همچین سلاحی اینجا پیدا می‌شد.) با یاد آوری زمین آهی از تاسف کشیدم. دلم برای سیاره آرام و عزیزم که هیولا ها از آن بیرون نمی‌آیند تنگ شده بود. فقط برای یک لحظه حواسم پرت شده بود. فقط یک لحظه! در همان لحظه فاصله ۵۰ متری که بینمان بود را طی کرده و آرواره های عظیمش را درست مقابلم باز کرد. منظره دهشتناکی بود. چندیدن ردیف دندان تیز و سیاه که هرکدام از من بزرگتر بودند و زبانی دوشاخه که در هرثانیه چندین بار بیرون می‌آمد، چنان منظره ای ساخته بود که زانوهایم سست شدند. زمان برایم آهسته شد. فقط می‌توانستم تماشا کنم که اژدهای سیاه چطور من را می‌بلعد. ناامیدی محض بود که درونم باقی مانده بود. مرگ مثل سایه‌ام درست بغلم ایستاده بود. عجل معلق را درست بالاسرم احساس می‌کردم. همین که اشهدم را می‌خواندم، چیز عجیبی حس کردم. دقیقا نمی‌دانستم که چیست ولی چیز عجیبی بود. یک آن چشمانم به چشمان اژدها افتاد. ترس را در چشمانش دیدم. از چه ترسیده بود؟ نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که هرچه که بود بدتر از اژدها بود. یک لحظه در دهان اژدها بودم و لحظه بعد چسبیده بودم به دیوار. دردی که در قفسه سینه‌ام می‌پیچید گواه این بود که با ضربه‌ای به دیواره کلسوئوم پرتاب شده‌ام. دوباره و این بار شدید تر از قبل. دردش شدیدتر از هر چیزی بود که تا حالا حس کرده بودم. مطمئن بودم که حداقل سه دنده شکسته دارم و چند عوض داخلی‌ام خونریزی کرده‌اند. می‌خواستم همانجا دراز بکشم و بیهوش شوم ولی مقاوت کردم. نگاهی به اژدها و لکیم که به همدیگر چشم غره می‌رفتند. نشان می‌داد که حداقل صد متری پرتاب شده‌ام. لکیم بود؟ شاید. شاید هم نه. لکیم نه قدرت و نه انگیزه کافی برای نجات دادن من نداشت. پس چه کسی بود؟ نمی‌دانستم. امروز چیز هایی که نمی‌دانستم مرتبا افزایش میافت. چشم هایم تار می‌دیدند و گوش هایم زنگ می‌زدند. پس بو کردم. بوی خون که طبیعتا به مشامم می‌رسید. رسما در دریایی از خون ایستاده بودم. تمام کف کولسئوم از خون هیولا ها و انسان ها به ضخامت پنج سانت پر شده بود. بوی گوشت کباب شده و مو های سوخته هم می‌شنیدم. چند نفر امروز مرده بودند؟ ده هزار نفر؟بیست هزار؟ حتی تصورش هم برایم سخت بود.سر تکان دادم و افکار مزاحم را دور کردم. با کمی تمرکز، از ورا زنگ گوشم صدای نبرد را شنیدم. صدای فریاد هایی از درد و وحشت. صدای غرش ها و زوزه های حیوانی و بعد.... هیچ. همه جا در سکوت فرو رفت. خیلی دوست دارم که با جزئیات توصیفش کنم. ولی نمیتوانم. خودم هم چیز خاصی ندیدم. تنها چیز قابل توصیفی که درک کردم نور بود. نور بسیار شدیدی تمام میدان نبرد را در بر گرفت. درست ترش این است که بگویم ستون های عظیمی از نور از آسمان نازل شدند. رعد و برق نبود. آتش هم نبود. نور خالص بود. شییه لیزر هایی بود که در فیلم های علمی_تخیلی دیده بودم. ولی سبز، قرمز، یا بنفش نبود. سفید بود. سفید خالص. آنقدر سفید که هر رنگ دیگری در دنیا مقابلش کدر می‌نمود. مهم تر از همه ساکت بود. حتی کوچکترین صدایی ایجاد نکرد. به جسد هفت هیولای باقی مانده نگاه کردم. همه آنها از دم جزغاله شده بودند. به جز اژدها. هنوز هم صلابت خاصی داشت. حتی با اینکه فلس هایش ذوب شده و سرش یه بدنش وصل نبود باز هم شکوه مند بود. ولی نه به اندازه او. سرم را به سمت آسمان گرفتم و دیدمش. در ارتفاع چند صد متری زمین ایستاده بود. موها سفیدش درمیان باد شدیدی که از شمال می‌وزید، تاب می‌خورد. یاد اولین باری که دیدمش افتادم. زمانی که هیچ از دنیا نمی‌دانستم. آن زمان با وحشت نگاهش می‌کردم. با وحشتی که نشان از حماقت خودم بود. امروز با اطمینان. اطمینانی که فقط‌ قوی ترین جادوگر دنیا می‌توانست آن را تثبیت کند. مثل قهرمانی بود که درست در بهترین و مهم ترین زمان ممکن سر می‌رسد. در واقع از این زاویه که من می‌دیدم.... :《فرشته مرگ》کسی از پشت سر لقبش را به زبان آورد. واقعا که لقب شایسته بود. حالا که او اینجا بود، همه چیز مرتب بود. روی زمین ولو شدم و به خستگی‌ اجازه دادم که بدنم را پایین بکشد. می‌دانستم که این بار جایم کنار او امن است. چشمانم را بستم و بیهوش شدم.

فانتزیداستانرمانداستان فانتزیداستانک
۶
۰
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید