ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت هشتم

نیکی بعد از آن تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود ، به کما رفته بود و مادربزرگ و پدرش اجازه نمیدادند که دستگاه ها را از او جدا کنند آنها ایمان داشتند که نیکی یک روزی بازمیگردد و برای همین مدت‌ها نیکی در آنجا بود و ارتباطش با دنیا قطع نشده بود اما خودش نمیدانست که جسمش روی تخت بیمارستان است همانطور که هانا نمیدانست به چه علت هنوز آنجاست و ارتباطش با دنیا کامل قطع نشده

شاید به دلیل همین موضوع بود که نیکی هیچ نوری را نمیدید دستگاههایی که بهش وصل بودند اجازه رهایی او را نمیدادند آنها دستان هم را گرفتند و مشغول بالا رفتن از ادامه پله ها شدند که ناگهان صدایی شنیدند.

صدایی از راه دور به گوش میرسید که گویی کسی نیکی را صدا میکرد زمزمه چندین بار تکرار شد آنها منشأ صدا را نمیتوانستند در آن تاریکی پیدا کنند اما میدانستند که آن صدا بسیار دور تر از آنها است.

نیکی گفت: من این صدا را نمیشناسم و بعد دوباره گوش هایش را تیز کرد و منتظر ماند .

آنها به جز سکوت چیزی نشنیدند و دستان هم را گرفتند و مسیرشان را ادامه دادند

نیکی به سختی از پله ها بالا میرفت او احساس میکرد پاهایش بسیار سنگین شدهاند انگار چیزی مانع حرکت او میشدهانا که به آن نور خیره شده بود و زیر لب آهنگ کودکانه ای میخواند، ناگهان نگاهش به نیکی افتاد نیکی به سختی نفس میکشید و پاهایش را به سختی حرکت میداد و ناگهان پاهایش سست شد و هانا با نگرانی دوستش را در آغوش گرفت و به آرامی او را روی همان پله نشاند.

هانا گفت : نیکی چه اتفاقی افتاده؟

او به سختی و بریده بریده به هانا پاسخ داد: من میترسم ھانا چشمانش به دستان نیکی افتاد دستهای او کم کم داشتند ناپدید میشدند او به سرعت دستان نیکی را در دستهای کوچکش گرفت اما آنقدر کمرنگ شده بودند که به راحتی هانا انگشتانش را داخل دستهای نیکی میدید هر ثانیه ای که میگذشت حال نیکی بدتر میشد نفس هایش به شماره افتاده بودند و هانا با چشمان خیس به دوستش خیره شده بود و کاری از دستانش برنمی آمد

نیکی دستان هانا را رها کرد و صورت هانا را بین دستان کمرنگ شده اش جا داد لبخندی زد و همانطور که به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود گفت: من نمیدانم چه اتفاقی دارد میافتد اما این را از صمیم قلبم میدانم که هیچوقت تو را فراموش نخواهم کرد هانا هق هق کنان همه چیز را تار میدید و قطره های اشک بی وقفه از چشمانش به زمین میریختند

نیکی به آرامی سرش را روی شانه های هانا گذاشت

. حال که مدتی گذشته بود ، تمام وجود نیکی

کمرنگ شده بود و هر ثانیه ممکن بود محو شود .

هانا گفت: اما اگر تو مرا رها کنی من دوباره اینجا تنها میشوم من از تاریکی اینجا میترسم خواهش میکنم کنارم بمان.

نیکی جوابی نداد و به سختی نفس میکشید او هراسان اطرافش را نگاه کرد و گفت : هانا کجایی؟

هانا با گریه به او گفت: من همینجا کنارت هستم

نیکی مدام هانا را صدا میزد. هانا گریه میکرد و با صدای بلند میخواست او را متوجه حضورش کند اما تلاش هایش بی فایده بود نیکی او را نمیدید صدایش را نمیشنید..

هانا دستانش را جلوی دهانش گذاشت و قطره های اشک پشت سر هم از چشمانش جاری میشدند. او چشمانش را بست و بعد که باز کرد نیکی دیگر آنجا نبود...

نویسندگینویسندهرمانداستانسایه
۵
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید