ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت ششم

با قدمهای ضعیف و کوچکش به سمت خانه رفت گربه هنوز کنار باغچه گلهای بنفشه بود.. هانا لبخندی زد و او را نوازش کرد. گفت : سایه من به آسمان سفر کرده و به زودی بازمی گردد.

هانا گربه را به داخل خانه برد که ناگهان همه چیز جلو چشمانش سیاه شدند و همانجا که ایستاده بود ، به زمین افتاد.

وقتی آرام چشمهایش را باز کرد خودش را روی پله دید . هانا از این کابوس میترسید باز هم پله های بی انتها را دید که هر چه بالاتر میرفت پله ها تمام نمیشدند این بار هانا دیگر مانند قبل نمیتوانست به سرعت از پله ها بالا برود و آرام تر پله ها را یکی از پس از دیگری پشت سر میگذاشت. انتهای پله ها نور سفیدی میدید اما انگار هیچوقت قرار نبود که به آن جا برسد. هانا همانطور که از ترس گریه میکرد از پله ها بالا میرفت . هانا تنهای تنها بود

چشم هایش را بست و روی همان پله ای که قرار داشت نشست و وقتی چشمهایش را باز کرد ، دوست جدیدش را دید که کنارش نشسته و به او خیره شده هانا از اینکه کابوسش تمام شده بسیار خوشحال شد و گربه را در آغوش کشید و برایش کمی شیر داخل ظرف کوچیکی ریخت و جلویش گذاشت و گربه مشغول خوردن شیر شد .. هانا مدتها بود چیزی نخورده بود اما اصلا احساس گرسنگی نمیکرد نگاهی به گربه انداخت و گفت تو سفیدی و من را یاد برف می اندازی پس میخواهم برفی صدایت کنم.. آفتاب گرمی از شیشه پنجره به داخل خانه میتابید و صدای گنجشکها از بیرون به گوش میرسید.

انگار فقط برفی میدانست که سایه ی هانا هیچوقت راه بازگشت را پیدا نخواهد کرد او همچنین میدانست هانا هم به زودی به سوی سایه اش میرود اما دوست داشت این روز های آخر را در کنار دوستش به خوبی بگذراند

هانا عروسک هایش را دور تا دور خودش روی تخت چید برفی هم آرام خودش را بین عروسک ها جا داد

هانا عاشق کتاب خواندن برای دوستانش بود و حالا تک تک دوستانش درست جلو چشمانش بودند

همانطور که ناخن هایش از سرما کبود شده بودند شروع به خواندن کرد چند صفحه ای خواند و دیگر چشمانش نمی‌توانستند او را همراهی کنند کتاب را کنارش روی تخت گذاشت و دستان کوچک سردش را روی چشمانش گذاشت ناامید به دوستانش نگاهی انداخت و گفت :

متاسفم من نمیتوانم امروز برایتان کتاب میخونم هر روز ضعیف و ضعیف تر میشم و بغض سنگینی در گلویش جا خشک کرد برفی به آغوش هانا رفت دستان سرد و کبود هانا را به آرامی بویید به راستی برفی بهترین دوستش بود

هانا رویاهای زیادی در سر داشت او آرزو داشت وقت بزرگ شد رویایی ترین کتابخانه دنیا را افتتاح کند به سیاره های دیگر سفر کند مشتاق بود بداند گل ها در سیاره های دیگر چطور می رویند آیا اصلا گلی در سیاره های دیگر وجود دارد‌ او هزاران آرزو و رویای کوچک در سر داشت او می‌دانست چند روزی بود که مریض شده است اما امیدوارانه منتظر بازگشت سایه اش بود چون تصور میکرد با بازگشت سایه اش همه چیز درست میشود برفی را نوازش کرد و همانطور که گربه روی پاهایش بود چشمانش را به آرامی بست

این بار هم همان پله های بی نهایت جلو چشمان هانا ظاهر شد او سعی کرد نترسد و خودش را کنترل کند ولی این کار برای او سخت تر از چیزی بود که تصورش را میکرد هر چقدر تلاش میکرد آرام بماند اما ترس بر وجودش غلبه میکرد

هانا به آرامی زمزمه کرد : کسی اینجا است ؟

صدایی آرام شنید

هانا کمی آرام شد دانستن اینکه در آنجا تنها نبود کمی دردش را تسکین میداد

هانا گفت :

میشود کمی بلندتر جوابم را بدهی ؟ تو کجایی؟

دوباره صدایی شنید که انگار دختری تقریبا هم سن و سال خودش میگفت :

من تو را نمیبینم اما من هم اینجا هستم

هانا خوشحال شد گفت :

من پاهایم را به زمین میکوبم صدا را دنبال کن من همینجا منتظرت می مانم

صدا گفت : باشه

هانا با خوشحالی پاهایش را روی همان پله ای که بود میکوبید هر دوی آن ها از دیدن هم خوشحال شدند

دختر گفت :

من نیکی هستم تا الان تصور میکردم اینجا تنها هستم از آشنایی باهات خوشحالم

هانا هم خودش را معرفی کرد و گفت : من هم همینطور

دست هم را گرفتند و از پله ها بالا رفتند

کتاب خواندننویسندگینویسندهداستانرمان
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید