
داشتم نگاهش میکردم. نه از روی ترحم که از روی کنجاوی سردی که آدم به یک جسد در حال متلاشی شدن دارد. انگار که تکه های وجودش را با چاقوی کند زمان ذره ذره از هم جدا کرده باشند. اتاق مملو بود از بوی چیزی که در حال پوسیدن است، شاید ایمان من، شاید هم آن حرف هایی که داشتم با بی رحمی تمام توی گوشش میچپاندم. تاریکی آنقدر غلیظ بود که انگار میشد با دست گرفت و قورتش داد. او، رفیق کودکی تا الانم، آنجا بود، مچاله شده در خودش، مثل جنینی که از دل یک مردار بیرون کشیده شده باشد. دیگر گریه نمیکرد. آن هق هق های سابق حالا تبدیل شده بود به یک خش خش ریه اش، مثلِ صدای ساییده شدن شن روی سنگ. صدایی که انگار از حنجره ی خود مرگ بیرون میآمد. هر قطره اشکش فریادی خفه شده بود از اعماقی که حتی نور امید هم جرعت نزدیک شدن به آن را نداشت.
حرف هایش را میشنیدم: " دیگر نمیتوانم.. این آخر راه است.. مردن.. اگر تمومش کنم... بهتر نیست؟ " صدا از گلویش بیرون میآمد، اما درواقع صدا از ته چاهی میآمد که به لجنزار وجودش ختم میشد. در دلم میخندیدم. چه میدانست این بچه از مرگ؟ مرگ که آنقدرها هم بزرگ نیست. مرگ یک اتفاق ساده است، مثل افتادن یک لیوان از روی میز. به او خیره شدم. نه حس ترحم، نه حس همدردی. فقط یک حس تهوع سرد از این نمایش احمقانه ام داشتم.
"بمیر..؟" ، "مرگ که انقدرها هم ترسناک نیست. مرگ یک آرام گرفتن عمیق است. مثل فرو رفتن در یک سیاهی مطلق که دیگر هیچ دردی را حس نمیکنی. درد مال زنده هاست. مال کسانی که هنوز نفس میکشند و کرم ها در درونشان وول میخورند." میخواستم اینها را بگویم، اما نگفتم.
همین بود که دهانم باز شد. کلماتی که از حلقومم بیرون میریختند، نه از روی اراده بلکه انگار که توسط میکروب های گندیده ی وجودم خود به خود تراوش میکردند. گفتم: "میدانی که این ها همه زودگذر است. تو قوی تری..." کلماتی که بوی گند دروغ میدادند. بوی گند تمام وعده هایی که به خودم داده بودم و هرگز عملی نشدند. مثل این بود که چرک زخم خودم را برداشته و روی زخم تازه و دهان باز او پاشیده باشم. خودم را میدیدم در چشمان او. آن جوان خام و نادانی که در گذشته مثل او فکر میکرد دنیا جای قشنگی است و به یکباره با زشتی ها روبهرو شده بود. حالم از خودم به هم میخورد. نه فقط به خاطر این دروغ آشکار بلکه به خاطر این تظاهر. من که در منجلاب سرخوردگی خودم دست و پا میزدم حالا باید نقش ناجی را بازی میکردم. همان سال هایی را برایم یادآوری میکرد که هیچکس نبود که مرا از این باتلاق بیرون بکشد. هیچکس نبود که این کلمات پوچ را برای من تکرار کند. فقط سکوت بود و کرم هایی که از دیوار های ذهنم بالا میرفتند. حالا من داشتم همان نقش نا امیدکننده ی "امید" را بازی میکردم. این یعنی نهایت ابتذال. این، یعنی گندترین جنایت روحی. چون من که از سرما تا مغز استخوان میلرزیدم چطور میتوانستم ادعای گرمابخش بودن کنم؟ این حرف ها، این کلمات پرطمطراق فقط انعکاسی بودند از آرزو های برباد رفته ی خودم.
کلمات که تمام شد، دیدم که دیگر صدایی نمیآید. نفسش آرام شده بود. نه آن آرامش واقعی، بلکه یک نوع سکون اجباری. مثل یک عروسک خیمه شببازی که نخ هایش را بریده باشند. چشم هایش که حالا دیگر رنگی نداشت، به نقطهای نامعلوم روی یکی از ترک های نم کشیده ی سقف خیره ماند. انگار که داشت به یک هیچ بزرگ و بی انتها نگاه میکرد. این پایان نمایش بود. این، آرامش او بود. آرامش کسی که تسلیم شده. کسی که خودش را به دست تقدیر سپرده، تقدیر شوم و تاریکی که همه در آن غرقیم. نشستم. نه برای استراحت، برای هضم این نمایش. به او نگاه کردم و در یأس چهره اش خودم را دیدم؛ همان چهره ی خالی، همان انزوا. او در آن آرامش تصنعی اش شاید خواب مرگ را میدید. اما من، همان موقع ها تصمیم گرفته بودم که بیدار بمانم. با این حقیقت تلخ که تمام این حرف ها فقط برای سرگرم کردن موقت روحی است که از درون به مرور از هم میپاشد. یک سکوت کثیف، بین دو زندانی در دو سلول جداگانه، که یکیشان تازه فهمیده چقدر راه تا آزادی مانده و دیگری هنوز در جهل شیرین انتظار.
و این نهایت سیاهی بود. این یعنی فهمیدن این که هیچ رستگاری ای در این دنیا برای ما در کار نیست. نه برای او، نه برای من، و نه برای دیگری. فقط این حقیقت بود که ما را در آغوشش میفشرد. حقیقت اینکه ما تا ازل گرفتاریم، گرفتار در بازی بی پایان درد و انکار.