ویرگول
ورودثبت نام
یارا
یاراروایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
یارا
یارا
خواندن ۳ دقیقه·۲۴ روز پیش

پوچ.

گفت: " اینکه کسی که دوستش داری، تورو متقابلا دوست داشته باشه یک معجزه ست یارا ! "
گفت: " اینکه کسی که دوستش داری، تورو متقابلا دوست داشته باشه یک معجزه ست یارا ! "

در پس پرده‌ های سکوت عشقی یک‌ طرفه چون غمی کهنه در دلم ریشه دوانده بود. آن شب، تاریکی نه پوششی برای پنهان شدن، که آیینه‌ ای بود که حقیقتِ دوست نداشتنیِ عشق مرا بازتاب می‌داد؛ عشقی که چونان شعله‌ ای کورسو در دل تنهایی‌ ام می‌سوخت و نور کم‌ فروغش، تنها بر دیوارهای سردِ انزوا می‌تابید. نه نوری که گرما ببخشد، که نوری که اندوه پنهان را آشکار می‌کرد.

و ناگهان، درک این حقیقت تلخ مانند سیلی بر صورتم نشست. دیواری از جنس تقدیر، میان من و تو حائل شده بود. دیواری بلند، سرد و نفوذناپذیر. گریه‌ ای سنگین گلویم را فشرد؛ نه از سر ناامیدی، از سر درک این خلاء عاطفی، این بیگانگی عمیق. رسیدن به یک پوچی، جایی که اضطراب ماندن و حسرت رفتن، هر دو بی‌معنا بودند.

اما چقدر عاشقانه بود این نادیده شدن! دیوانه شده ام؟ اما واقعا راست می‌گویم. آنقدر عاشقانه است که قلبم را به درد می‌آورد. همچون پرنده‌ای که در قفس طلایی دوستیِ نمادین، بال و پر می‌زد و آرزوی آسمان آزادی عشق را داشت؛ آزادی ابراز، آزادی با هم بودن، آزادی نفس کشیدن در هوای نام او. اشک‌ هایم دیگر نه از سر غم، که از سر شورِ گمشده‌ای می‌ریخت؛ هر قطره بهای بوسه‌ی خیالی ای بود که هیچگاه بر لبانم ننشست، بهای دستی که هیچگاه دستم را نگرفت، بهای حضوری که تنها در رویاهایم معنا داشت.

و سپس، در اوج این تاریکی، حس کردم که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. نه عشقی که به اوج برسد، و نه چیزی که مرا راضی کند. تنها تو بودی. تویی که در دوردست‌ترین افق خیالم، نوری ازلی و ابدی بودی؛ نوری که مرا به سوی خود می‌کشید، حتی اگر می‌دانستم که رسیدن به آن، پایان هر چه که هست، خواهد بود. این تاریکی، دیگر نه وحشتناک، بلکه آشنا بود؛ مرا در آغوش خود دربرگرفته بود. در آغوشی سرد، اما امن. امن از گزندِ امیدهای دروغین، امن از رنج انتظار معجزه‌ای که هرگز اتفاق نمی‌افتد.

در این تاریکی تو را یافتم؛ نه آنچنان که بودی، بلکه آنچنان که در قلب من، در غیبت حضورت، شکل گرفته بودی. تو، استعاره‌ی گمشده‌ی روح من شدی. عشقِ من به تو، دیگر نه فریادی در باد، که نجواهای پنهان نیمه‌ شب بود. و چه زیبا بود این نجوا! در هر واژه، اندوه قرن‌ ها تنهایی نهفته بود؛ اندوه گلی که در صحرایی بی‌کران شکفته و تنها باد نوازشگر زیبایی اش بود. و من آن باد تنها بودم که عطر تو را در دل این بیابان خاموش با خود به این سو و آن سو می‌بردم.

هرچه بیشتر در این تاریکی فرو می‌رفتم، بیشتر تو را در خود می‌یافتم. تو، راز سر به مهر وجودم شدی؛ رازی که نه می‌توانستم بازگویم، و نه می‌توانستم رهایش کنم. و من این لذتِ تسلیم شدن به نیرویی که مرا از خودم می‌رباید و به سوی تو می‌کشاند را دوست دارم؛ نیرویی که در آن، درد و عشق چنان درهم تنیده بودند که تفکیکشان محال بود. شاید همین بود معنای واقعی عشق؛ نه رسیدن، نه به دست آوردن، که گم شدن در آینه‌ی کسی که در دوردست‌ ها،‌ در نقطه‌ی مقابل تو ایستاده. گم شدنی که هرگز پایانی ندارد اما در آن ابدیت را نفس می‌کشم. در این ازدحام احساسات، من زنده بودم. زنده‌تر از هر زمانی که در نور بی‌تفاوتی روزگار نفس کشیده بودم.

عشقتاریکیدلنوشته
۱۳
۴
یارا
یارا
روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید