ویرگول
ورودثبت نام
یارا
یاراروایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
یارا
یارا
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

روایت زنی که سرانجام پذیرفت.

امروز برای اولین بار سعی نکردم قانعت کنم که دوستم داشته باشی. نه اینکه ناگهان عاقل شده باشم، نه. فقط خسته شده بودم از آن دادگاه بی‌ پایانی که درونم برپا بود. دادگاهی که هر شب در آن خاطره‌ ای را به عنوان مدرک ارائه می‌کردم، لبخندی را تفسیر می‌کردم، مکثی را بزرگ می‌کردم، جمله‌ ای را از نو می‌خواندم و در نهایت خودم را به امید محکوم می‌کردم.

امروز اما برای چند دقیقه کوتاه همه‌ چیز ساکت شد. مثل وقتی که بعد از ساعت‌ ها باران ناگهان بارش قطع می‌شود و آدم تازه می‌فهمد چقدر به صدای آن عادت کرده بوده است.

در آن سکوت به تو فکر کردم.

نه به تویی که ممکن بود روزی عاشقم شود.

نه به تویی که در رویاهایم کنارم پیر می‌شد.

فقط به خودت.

به انسانی که در جهان خودش راه می‌رود، با غم‌ های خودش می‌خوابد، با امید های خودش بیدار می‌شود، و شاید هرگز نداند در گوشه‌ ای از این دنیا کسی چه حجم عظیمی از احساس را به نام او زندگی کرده است.

و ناگهان اندوه عجیبی به سراغم آمد.

نه اندوه نرسیدن. اندوهِ فهمیدن.

فهمیدن اینکه بعضی آدم‌ ها قرار نیست به ما تعلق داشته باشند، حتی اگر رد پایشان از همه چیز در زندگیمان عمیق‌ تر شود.

مثل ماه برای دریا. مثل شکوفه برای بهار.


سال‌ ها فکر می‌کردم عشق یعنی نزدیک شدن. حالا شک کرده‌ ام. شاید عشق گاهی فقط توانایی ایستادن در فاصله باشد. توانایی نگاه کردن بی‌ آنکه بخواهی تصاحب کنی. توانایی دوست داشتن بی‌ آنکه جهان را به خاطر پاسخ ندادنش مجازات کنی.

و چه چیز دردناک‌تر از این؟ اینکه بفهمی قلب برخلاف آنچه در شعر ها گفته‌ اند عضو نجیبی نیست.

قلب معامله‌ گر است. سرمایه‌ گذاری می‌کند. انتظار سود دارد و وقتی چیزی دریافت نمی‌کند شروع می‌کند به شمردن ضررها.

اما امروز برای لحظه‌ ای کوتاه قلبم دست از حسابداری برداشت. نشست کنار پنجرهٔ وجودم و فقط نگاه کرد. به خیابان. به آسمان. به تو.

و برای اولین بار چیزی درونم نجوا کرد‌ : "شاید قرار نیست همهٔ عشق‌ ها به مقصد برسند شاید بعضی از آن‌ ها فقط آمده‌ اند تا جایی از روح ما را روشن کنند و بروند."

اما این فکر هم آرامم نکرد. برعکس. غمگینم کرد. خیلی غمگین. چون اگر این درست باشد باید روزی با تو خداحافظی کنم.

نه از زندگی‌ ات. از آن خانه‌ ای که درون خودم برایت ساخته‌ ام. خانه‌ ای با پنجره‌ هایی رو به آینده‌ های خیالی. خانه‌ ای که سال‌ ها در آن زندگی کرده‌ ام بی‌ آنکه حتی کلیدش دست خودت باشد. گاهی فکر می‌کنم آدم‌ ها بیشتر از آنکه عاشق یکدیگر شوند عاشق روایت‌ هایی می‌شوند که درباره یکدیگر ساخته‌ اند. و شاید بزرگ شدن لحظه‌ ای باشد که جرعت می‌کنی داستان را ببندی حتی وقتی هنوز پایانش را دوست داری. امشب حس می‌کنم به آن لحظه نزدیک شده‌ ام. نه آنقدر نزدیک که بتوانم رها کنم.‌ نه آنقدر دور که بتوانم انکار کنم.

جایی میان ماندن و رفتن. میان امید و سوگواری.

مثل مسافری که مدت‌ ها در ایستگاهی منتظر قطاری بوده و تازه متوجه شده شاید هیچ قطاری در کار نبوده است و با این حال هنوز روی نیمکت نشسته. نه از سر انتظار. نه حتی از سر حماقت. فقط چون هنوز نمی‌داند بعد از برخاستن باید به کدام سمت راه بیوفتد.


باد می‌آید.

شب آرام‌ آرام روی شهر خم می‌شود.

چراغ چند خانه دورتر خاموش می‌شود.

و من به این فکر می‌کنم که شاید فردا، یا هفته بعد، یا چند سال دیگر، من هم چراغ خانه ات را درونم خاموش کنم و برای همیشه ترکش کنم.

شاید نامت سبک‌ تر روی قلبم بنشیند. شاید دیگر هر چیز زیبایی مرا به یادت نیندازد. شاید یاد بگیرم زندگی را بدون آن آینده‌ ای که برایمان ساخته بودم تصور کنم.

یا شاید نه. شاید هنوز مدتی کنار همین پنجره بمانم و به خیابانی نگاه کنم که هیچکس از آن نمی‌آید.

کسی چه می‌داند؟ شاید تمام این سال‌ ها من منتظر تغییر تو نبودم؛ منتظر لحظه‌ ای بودم که نسخه‌ ای از خودم دیگر نتواند به تو امید ببندد. اگر این من روزی بمیرد و آن نسخه متولد، شاید من هم آزاد شوم. یا شاید فقط با اسم دیگری دوباره عاشق همان نبودن شوم.

دلنوشتهعشقپذیرشروایت
۰
۰
یارا
یارا
روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید