سوین·۱ ماه پیشآرزو در تاکسیسوار تاکسی شدم، روی صندلی عقب نشستم و منتظر ماندم تا مسافران دیگر هم سوار شوند. کولهام را در بغلم گرفتم و پول تاکسی را آماده کردم. خسته بو…
سوین·۶ ماه پیشبرای مدتی،فقط ملکه بودنآنروز روز خوبی برایش نبود. این را همه می دانستند. غمگین بود و هر لحظه می خواست گریه کند، البته فشار های روزمره و شکست های پی در پی که قبلا…
سوین·۶ ماه پیشفانوس های امید(داستان کوتاه)آنها او را باور داشتند. او خواهد آمد. آنها نجات خواهند یافت... برای همین هر سال در زمان مقرر همگی فانوس های امید و انتظار را به سوی آسمان م…