ویرگول
ورودثبت نام
سوین
سوین
سوین
سوین
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

فانوس های امید(داستان کوتاه)

آنها او را باور داشتند. او خواهد آمد. آنها نجات خواهند یافت... برای همین هر سال در زمان مقرر همگی فانوس های امید و انتظار را به سوی آسمان می فرستادند. آنها نمادی از باور به نجات و روشن ماندن امید بودند.
هر کسی آن هارا از دور می دید کنجکاوی اش بر انگیخته می شد شاید عامل شروع سفری می بود و یا صرفا صحنه ای بی نهایت زیبا که حس شادی را بر می انگیخت.
در آن دهکده دختری با پدرش زندگی می کرد. مردی که به همه کار های آنها می خندید. با لبخندی تلخ. و می گفت همه این کار ها آغاز دوران رنج آنها خواهد بود. او فردی سنت شکن بود که برای هر تابویی چرایی داشت. دخترش اورا می پرستید و در اکثر نظریاتش همراهش بود.
چندین سال بعد وقتی که دیگر دختر تنها مانده بود با خاطراتی از پدرش، اتفاقی افتاد.
او پیدایش شد! البته نه دقیقا خود او! فرستاده ای توسط او تا آنها را هدایت کند. یا به خوشبختی، رستگاری و بهشت برساند. او می گفت:《 من فرستاده همانی هستم که منتظرش بودید. همراه من باشید تا شما را به او برسانم...》
هیچکس نفهمید دقیقا که بود یا اهل کجا بود... او کسی بود که از بی نهایت، خوشبختی ابدی در جهانی دیگر و هر چیزی فراتر از افق دید بشریت حرف می زد. او از اعتقاد حرف می زد ولی چیزی برای اثبات حرف هایش نداشت. برای همین مردم می خواستند باورش کنند. انسان ها ابهام را دوست دارند...
طی زمان کوتاهی او تبدیل شده بود به فردی مقدس که راه را برای آنها تعیین می‌کند. هر روز به تعداد پیرووانش افزوده می شد، حتی فرزندان پیرووانش نیز اعتقادات خانواده خود را به ارث می بردند و ذاتا معتقد به دنیا می آمدند!
مردم از اموال خود به او هدیه می دادند، گاهی برای او فداکاری می کردند و خود گرسنه می ماندند. گویی همه آنها افسون شده بودند و هر چه به دست می آوردند تقدیم او می کردند. او نیز اعتراضی نمی کرد، برای آنها از پاداشی که در بهشت نصیب شان خواهد شد حرف می زد و مردم راضی بر می گشتند.
دختر می دید که هر چه پدرش گفته بود به واقعیت می پیوندد. مدت اندکی خودش نیز تحت تاثیر قرار گرفته بود، ولی او آگاه بود. آن مرد پست روحانی داشت از آنها سو استفاده می کرد. او خیلی زیرک بود و می دانست چطور به روح این مردم نفوذ کند.
دختر تمام تلاشش را کرد تا دیگران را نیز آگاه کند. با تمام دوستانش و آشنایانش حرف می زد ولی کسی گوشش بدهکار نبود. آنها او را متهم کردند و مجبور به سکوت شد.
دختر از حماقت اطرافیانش در شگفت بود. گویا هر گونه تفکری را برای خود ممنوع دانسته و تنها چیزی که داشتند اعتقاد بود و بس. بعد از آن او دیگر حرفی نزد. در سکوت انسان های نادان اطرافش را تماشا کرد و هر از گاهی سر به سرشان گذاشت و به آنها خندید. کمی بعد ظاهر خود را شبیه آنان کرد تا کسانی که دوستشان داشت برایش بمانند. هر چند هنوز داشت به حماقتشان می خندید.
چندین نسل بعد از دختر این ماجرا ادامه داشت. مردم در فقر غوطه ور بودند و به زور چیزی برای خوردن پیدا می کردند همه جا خفقان بود، نه آنقدر که واقعا خفه شوند چون انها باید زنده بودند تا برای دیکتاتور کار کنند. اکنون آنها متوجه شده بودند چه بلایی سرشان آمده. ولی ضعیف تر از آن بودند که بتوانند کاری انجام دهند. بالاخره فهمیده بودند هیچوقت نجات دهنده ای در کار نبوده و نیست. تنها نجات دهنده خودشان بودند، برای همین دیگر فانوسی نفرستادند.

امیدداستانکداستانداستان کوتاه
۴
۰
سوین
سوین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید