ویرگول
ورودثبت نام
MIKHAK_sefid
MIKHAK_sefidچقدر دنیا هیچ است ، و ما برای هیچ ، چه‌ها که نکردیم
MIKHAK_sefid
MIKHAK_sefid
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

سرودی برای موج قسمت پنجم

#پارت_پنجم

پاهایم را چند باری در اب حوض وسط حیاط فرو کردم و بیرون اوردم ،انگار ماهی های قرمز نیز از کارهای تکراری من خسته شده بودند ،مادر تصمیم گرفته بود مرا با خودش به بازار ببرد تا به جای امی کمکش کنم ، ولی من دلم نمیخواست بروم ،دلایلم انقدر بچگانه بود که حتی دوس نداشتم انها را برایشان بازگو کنم

دوست نداشتم حامد مرا دختر دستفروشی در ذهنش ببیند، نجمه که همیشه پیشش حفظ ظاهر میکردم از واقعیت های زندگیم با خبر شود ، تصمیم گرفتم وقتی مادر بیرون امد همه اینها را برایش بگویم ،بابسته شدن در سرم را برگرداندم، مادر انبوه وسایل را در یک کیسه ای بزرگ گذاشته بود...

_تو که هنوز پاهاتو خشک نکردی، پاشو

نمیخواستم از جای که نشسته بودم بلند شوم، تمام حرفای که می توانستم بزنم در دهانم خشکید و صدایی شبیه صدایی ناظم سخت گیر مدرسه در ذهنم فریاد زد: هر کدام از این حرف ها دلش را میشکند و قلبش را سنگین میکند ،با اینکه چشم هایم برای باریدن میتوانستند با ابر ها مسابقه بگذارد ولی سرم را پایین انداختم و زود اماده شدم

تا بازارچه های فروش وسایل دست ساز خیلی راه بود و در مسیر باهم حرف های زیادی زدیم او از گذشته گفت و من از اینده ،مادر از برنامه هایش برای ما گفت و من از رویاهایم، قرار شد فقط تا ظهر به مادر کمک کنم و ظهر برای مواظبت از امی به خانه برگردم ،دور تر از مادر بساطم را پهن کرده بودم و در انتظار مشتری بودم

کم کم بازار شلوغ شد، همهمه بازار را فرا گرفت ،از گوشه چشم میدیدم با اینکه مادر سرگرم مشتری ها بود ولی باز لحظاتی را برمیگشت و به من نگاه میکرد، باید اعتراف میکردم این کار برایم جالب شده بود ادمهای با شکل، لباس و طرز فکرهای متفاوت ،یکی از تو تشکر میکرد و دیگری به دلیل گران بودن اجناس گلایه میکرد

وسایل مورد علاقه انها بیشتر دستبند های بود که پدر بافته بود و چندتایی هم فروختم

ظهر بود، وسایل را جمع کردم که خانه بروم همه را درون کیسه گذاشتم و از شلوغی بازار خارج شدم ، در چهار راه حس میکردم کسی مرا صدا میزند ، با اینکه نزدیک عید بود ولی خیابان خلوت تر از همیشه بود ،توجهی نکردم و میخواستم راهم را ادامه دهم که وسایلم از پشت توسط کسی کشیده شد، سرم را برگرداندم، ترسیده بودم و نفس هایم منقطع شده بود

مردی بلند قد، با لباس جنوبی که ریش های جو گندمی بلندی داشت ،گوشه های کیسه را محکم در مشت گرفته بود ، مشخص بود مسافت زیادی را با عجله امده چون روی پیشانیش دانه های ریز عرق دیده میشد ،گرما و خستگی کلافه ام کرده بود، برگشتم تا قصدش را از گرفتن کیسه ام را بپرسم که مرد مرموز شروع به حرف زدن کرد

_چرا وقتی صدات میزنم توجهی نمیکنی

میخواستم وسایل را ول کنم و فرار کنم، اطرافم را نگاه کردم گرمای ظهر جزیره همه را فراری داده بود و من از بازار فاصله زیادی داشتم که کمک بخواهم

اگر بدون برنامه فرار میکردم،میتوانست مرا بگیرد

با صدایی لرزان گفتم

_شما کی هستین؟

وقتی لرزش صدایم را حس کرد گوشه ای کیسه را رها کرد و گفت

_برادرت درباره من چیزی نگفته؟من احمد بلوچم

شیخ بلوچ ،او اصلا شبیه حرفهای سالار نبود، چهره جدی با ابروهای کشیده ای داشت ، و ریش های بلند و جو گندمی داشت و چشم هایی که انگار خشمی درون انها پنهان بود؛اعتراف میکنم از چشمهایش میترسیدم

مادر را دیدم که از دور سراسیمه به طرف ما می اید ،حتما فکر کرده کسی مزاحمم میشود، ولی بودنش به من شجاعت میداد صدایم را رسا تر کردم و گفتم

_امرتون چیه؟

_رفتم در خونتون کسی درو باز نکرد ، همسایه ها میگفتن مادرت اینجا بساط داره اومدم پیداش کنم

_چرا باید دنبال ما میگشتین؟

_با مادرت کار دارم

شاید واقعا من زود قضاوت کرده بودم ،اومدم بپرسم منو چطور شناختین که مادر سلام کرد و مشغول حرف زدن باهم شدند گویا میخواست بیاید تا درباره اسیب امی صحبت کند، ولی مادر سعی میکرد بخاطر پدر او را دور از خانه نگهدارد و بهانه های زیادی اورد ولی شیخ میگفت حتما باید امی را ببیند ،بعد از صحبت های طولانی قرار شد شب به خانه ما بیاید و زود برود و منو مادر را به خانه رساند

بیچاره امی تنها کسی بود از امدن شیخ بلوچ خوشحال بود و فکر میکرد بعد از سالها یک نفر فقط بخاطر خودش به این خانه می اید، در قلب همه زنان در هر سنی چه پیر چه جوان دختری 15ساله با موهای بلندی زندگی میکند که توجه و محبت قلب او را به تپش می اندازد

....

شیخ بلوچ چند دقیقه ای بود که رسیده بود و دختری همراهش بود به پشتی قرمز رنگ کنار پنجره تکیه داده بود و مثل یک تاجر خانه را کاووش میکرد ،گاهی هم به در اتاقی که پدر درون ان با ارام بخش خوابیده بود زل میزد

دختری که همراش بود تقریبا همسن سالار بود، وقتی وارد شدند فکر میکردم دختر خودش باشد ولی لباس های ساده و دست های که رد کار کردن روی انها مشخص بود این احتمال را رد میکرد

شیخ میگفت دختر سالها خانه او کار کرده و حالا او را برای مواظبت از امی جان امده ،شیخ ادم پر نفوذی بود و نمیشد با او بحث زیادی کرد ولی مادر از او تشکرکرد و درخواستش را رد کرد ، به این فکر میکردم که ادم های ثروتمند حتی کسی را دارند که به جای انها تاوان اشتباهاتشان را بدهد...

شیخ بلوچ حرف هایش بیشتر دستوری بود تا خواهش و این مادرم را در گرداب بدی انداخته بود و امی که انگار از وضعیت خانه خبر نداشت از پیدا کردن همدم خوشحال بود به چشم غره های مادر توجه نمیکرد و میگفت بماند

بودن دختری که حالا فهمیده بودم اسمش مژده است، شبیه بودن یک نگهبان بیست چهار ساعته بود که زندگی به کاممان تلخ میکرد ، بعد از ساعتها صحبت شیخ که در ظاهر راضی شده بود تصمیم به رفتن گرفت و هر دو رفتند و مادر از خستگی روی پله ها نشسته بود، امی غر میزد که چرا نباید اخر عمری جوری که ارزو داشت زندگی کند و مادر چون از حرف زدن با امی خسته بود داخل نمیرفت ،من هم کنار سالار اوضاع را تحلیل میکردم که در دوباره کوبیده شد

دیر وقت بود و همه با تعجب به در نگاه میکردیم سالار در را باز کرد انتظار دیدن هر کسی را پشت در داشتم جز مژده....


ادامه دارد....




داستانرمانمادر
۰
۰
MIKHAK_sefid
MIKHAK_sefid
چقدر دنیا هیچ است ، و ما برای هیچ ، چه‌ها که نکردیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید