ویرگول
ورودثبت نام
Emma.emris
Emma.emrisNothing Just “Emma”
Emma.emris
Emma.emris
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

مرلین

پارت چهارم

از زبان کیلیان:

به چشمای نگرانش خیره شدم و دروغ گفتم ..بازم دروغ گفتم..بازم

چطور میتونم بهش بگم بیست سال پیش واقعا چه اتفاقی افتاد اینکه مسئول مرگ مادرمون من بودم نه اون ..

(بیست سال قبل)

دایه: شاهدخت بی قراره ..طفل معصوم بی قراره اروم نمیگیره ..سرورم ..با من اروم نمیگیره

کیلیان: برای چی تو دربار شاه داری خدمت میکنی ..مادرم هیچ جونی نداره اگه بخواد به شاهدخت شیر بده هلاک میشه یه جوری ارومش کن

صدای گریه های بی وقفه مرلین اعصابم رو داغون می کرد نکنه بیماره.. طبیب رو خبر کنم..پریشون بودم فرامندهی لشکر کملات انقدر اشفتم نکرده بود که گریه های عاصیانه ی این بچه کلافم کرده بود

چیکار باید می کردم آه مادر کاش فقط چند روز سالم میموندی تا این بچه از اب وگل در بیاد خشم سرم رو به درد اورده بود فقط یه نفر میتونست کمکم کنه “سیاهه”

ولی اون فقط با معامله کار میکنه من چی داشتم که در ازاش خواهرم حفظ بشه و مادرم درمان..

داستانرمانعاشقانهاکشن
۱
۰
Emma.emris
Emma.emris
Nothing Just “Emma”
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید