ویرگول
ورودثبت نام
Emma.emris
Emma.emrisNothing Just “Emma”
Emma.emris
Emma.emris
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

مرلین

پارت اول:

کملات..همه چیز از سرزمین کملات شروع شد شاید بهتر باشه متناسب با نوع افسانه شروع کنیم ، با جمله معروف “روزی روزگاری”……

داستان از زبان مرلین روایت می شود:

با وحشت از خواب پریدم، مدت ها بود که شب ها کابوس هام نمیزاشت یک لحظه خواب راحت داشته باشم چه اتفاقی برام افتاده بود؟ روز های زیادی گذشته از اخرین لبخند واقعیم شاهدخت سرزمین بزرگ کملات روزای سختی رو داره می گذرونه…

صدای دلنشین گنجشک ها ارومم می کرد از روی تخت بلند شدم

همین که روبه روی اینه ی اتاقم ایستادم موهای بلند و اشفته که تا زیر کمرم را در اغوش کشیده بود را دیدم که بیشتر از همیشه خود نمایی می کرد آه.. من دختری نوزده ساله بیش نیستم چقدر احساس ضعف می کردم وقتی به من به چشم وارث حکومت نگاه می کردند تنها امید من برادر بزرگترم بود که واقعا با من مثل یک شاهدخت واقعی رفتار می کرد نه بخاطر ترس از پدر بی رحمم بخاطر عشقی که به من داشت، به خودم..

پدرم پادشاه بی رحمی بود او عاشق من و برادرم بود و تنها معشوقش ما بودیم او به غیر از ما به همه سخت می گرفت

مادرم بعد از به دنیا اوردن من سخت بیمار شد و پدرم به تمام جادوگران سرزمنیمان دستور داده بود تا یک راهی برای درمانش پیدا کنندانها فهمیدند که در انتهای جنگل “راز” که فرسنگ ها از کملات دور بود درختی رشد کرده که از جادوی افرینش ساخته شده میوه این درخت توانایی شفا دادن هر موجود زنده ای رو داشت برادرم “کیلیان”می گفت که قوی ترین جادوگر زمان را همراه با لشکر کملات به فرماندهی پرسیوال رزمجوی شجاع کملات به ان جنگل فرستادند تمام سربازان ما در ان جنگل کشته شدند بجز خود جادوگر..”مورگانا” وقتی مورگانا تنها و بدون لشکر و میوه درخت افرینش برگشت پدرم او را در میان جمعیت مردم اعدام کرد چون مورگانا از لحظه ای که برگشته بود هیچ حرفی نمی زد و با اشتیاق به من که نوزادی چند ماهه بودم نگاه می کرد

جنگلداستانرازعاشقانه
۹
۰
Emma.emris
Emma.emris
Nothing Just “Emma”
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید