
بخش اول ،قسمت شانزدهم
آبتین به پنجههای عظیم و سیاه شیردال خیره شده بود.
همیشه آرزو داشت روزی آذرخش را از نزدیک لمس کند.
شیردال افسانهای ،
و حالا زندگیاش قرار بود زیر همان پنجهها به پایان برسد.
از مرگ نمیترسید.
کارش را انجام داده بود.
بیست روز دیگر هفتاد ساله میشد و طبق قوانین خاوران، دوران خدمتش به پایان میرسید.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
همیشه آرزو داشت شهریار شود.
اما سرنوشت بازی عجیبی با او کرده بود.
فرزند ششم شهریار پیشین.
سرباز گارد.
برگزیده پدر.
محبوب مادر.
بازگشت به قصر پس از مرگ برادر بزرگترش.
و در نهایت...
مشاور شهریار.
تمام خاطرات زندگیاش از برابر چشمانش گذشت.
اما پشیمان نبود.
با مرگ شیلا، راه برای بازگشت یک فرزند ششم دیگر به قصر باز میشد.
پسری که روزی تاج خاوران را بر سر میگذاشت.
شهریاری از خون آبتین.
همین برایش کافی بود.رویش را به طرف مردم چرخاند،به امید اینکه فردین راببیند،با خودش گفت:پدر من رو میبخشه،من هر کاری کردم بخاطر خاندان شهریاری بوده،فرزندان رادمهر بهتر از روزبه و بچه هاش خاندان ما و خاوران رو سربلند و پر افتخار نگه میدارن،من بخاطر خانواده این کارها رو انجام دادم.شیر دال سر بزرگ و مخوفش را به ابتین نزدیک کرد و او را بو کرد.
آرش بر پشت شیردال نشسته بود.
دستانش روی یالهای سیاه جانور قرار داشت.
نگاهش به هما دوخته شده بود.
چهره مادر سرشار از خشم بود.
خشم زنی که نوهاش را از او گرفته بودند.
سرانجام هما سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
آذرخش نعرهای سهمگین کشید.
صدایش سراسر حیاط قصر را لرزاند.
سپس روی دو پای عقب بلند شد.
لحظهای بعد، پنجههای عظیمش فرود آمد.
صدای خرد شدن استخوانها در فضا پیچید.
همهچیز در یک چشم بر هم زدن تمام شد.
جایی که چند لحظه قبل آبتین ایستاده بود، اکنون تنها تودهای خونآلود باقی مانده بود.
آذرخش سرش را پایین آورد.
جسد را با منقارش گرفت و تکانی داد.
گویی حتی شیردال نیز از مرگ شیلا خشمگین بود.
...................
فردین به محله گرداب رسید.
از همان لحظه ورود فهمید چیزی درست نیست.
مردم نگاهشان را از او میدزدیدند.
هیچکس لبخند نمیزد.
هیچکس سلام نمیکرد.
چند قدم جلوتر رفت.
کارگاه در سکوت فرو رفته بود.
خبری از صدای چکشهای کیوان نبود.
در آهنگری بسته بود.
قلبش فرو ریخت.
صدایی از پشت سرش بلند شد.
ـ فردین... پسرم...
برگشت.
پریناز بود.
همسایه سالهای طولانیشان.
زن اشک میریخت.
اما فردین دیگر چیزی نمیشنید.
پاهایش خودشان راه را پیدا کردند.
شروع به دویدن کرد.
کوچهها را پشت سر گذاشت.
از میدان گذشت.
و سرانجام به آرامستان رسید.
آنجا بود.
دو قبر تازه.
دو تپه خاک که هنوز رنگشان با زمین اطراف فرق داشت.
فردین خشکش زد.
صدها سال زندگی کرده بود.
مرگهای بیشماری دیده بود.
دوستان.
یاران.
عزیزان.
اما این یکی فرق داشت.
زانوهایش سست شد.
خودش را روی مزار دیبا انداخت.
آخرین باری که گریه کرده بود را به یاد نمیآورد.
اما حالا سیل اشکهایش روی خاک جاری شده بود.
دستانش خاک مزار را چنگ میزد.
انگار میخواست عزیزش را دوباره از دل زمین بیرون بکشد.
برای نخستین بار پس از سالها، مهرانِ جاودان نبود.
نه بنیانگذار خاوران.
نه پدر سرزمین.
فقط مردی بود که خیلی دیر به خانه برگشته بود.
آرام سرش را بلند کرد.
چشمان سرخش را به مردمی دوخت که اطرافش جمع شده بودند.
صدایش شکسته بود.
ـ کی؟
سکوت.
ـ بهم بگید... چه کسی این کار رو کرد؟
کسی جواب فردین را نداد،ساعت ها گذشت و فردین همچنان روی مزار دیبا افتاده بود.صدایی اشنا به گوشش رسید؛پدر،
صدای بهمن را شناخت.سر و وضع بهمن بهتر از فردین نبود.بهمن فردین را در آغوش گرفت و به گریه افتاد:پدر من دیر رسیدم،به محض اینکه شیرین بهم خبر داد به اهنگری رفتم که فراریشون بدم ولی دیر شده بود،منوببخش پدر،گریه امانش را برید.هق هق کنان ادامه داد:حالا هم دنبال من هستن،میگن من کشتمشون.فردین بهمن را از خودش جدا کرد:کی؟گریه بهمن ادامه پیدا کرد.فردین به سینه بهمن چنگ زد و اینبار با صدای بلند داد زد:میگم کی؟حرف بزن.
:اببین، آبتین به ما خیانت کرد،اول دختر شهیاد رو کشت ،بعدش میخاست شما رو بکشه، وقتی اونجا میرن و شما رو پیدا نمیکنن دیبا و کیوان رو میکشن.دنیا دور سر فردین چرخید.خاطراتی که میخاست فراموش کند به یاد اورد،باز هم خیانت ،ان هم از نزدیکترین کسان خودش.
ایستاد،رو به بهمن و جمشید کرد:بلند شید به قصر میریم ،باید ابتین رو ببینم
بهمن با دست اشکهایش راپاک کرد:دیره پدر،ابتین امروز صبح اعدام شد،سرش را پایین انداخت :اگه من رو هم ببینن همین کار رو هم با من میکنن.
فردین در اتش خشم میسوخت:گفتم راه بیفتید. جمشید و بهمن به دنبالش راهی شدند. در طول مسیربا خودش حرف میزد:تمام این مدت من رو بازی دادن،ابتین و روزبه ،من رو فروختن.به عماد،به تاردینها، حالا نوبت منه.
وارد آهنگری شد،حصیر کف اتاق را کنار زدند .خاک ها را جابجا کرد.جمشید دست فردین را گرفت:زود تصمیم نگیر ،خودت گفتی فقط وقتی خطر جدی باشه.فردین با عصبانیت دستش را جدا کرد.صفحه ای بزرگ از آهن را برداشت صندوقچه ای پیدا شد.در صندوق چه را باز کرد،زره ابی تیره ،شمشیر و تبر دستی کوچک.
زره درخشش خاصی داشت،زره ای که در هیچ آهنگری نمیتوانست ساخته شود،ادمک حکاکی شده روی زره زنده به نظر میرسید.زره باستانی خاوران ،زره پدر،اولین شهریار.
: