امروز داشتم بین نوشته هایم پرسه میزدم که به نوشته ای برخوردم. نوشته ای از عشق!من و عشق!
باز کردم و از اول تا آخرش را خواندم ، چیزی در من دوباره زنده شد. یک لحظه دلم هوای همان یک هفته ای را کرد که آن حس و حال را داشتم و آن نوشته را نوشتم!
اسم آن حس و حال را دوست دارم عشق بگذارم! برای یک دیدار کوچکِ نصفه و نیمه آن هم برای شارژ کردن موبایل ، خیلی اسم گنده ای است.
نوشته را برایتان میگذارم.
دوست داشتم به او لبخند بزنم، میخواستم دقیق به چشم هایش نگاه کنم و لبخند بزنم اما، اما نتوانستم، اصلا صدای ذهنم زورش به یک چیزی نمیرسید ، نمیدانم چه، اما زورش نمیرسید که بخندد. نمی دانم. به راستی عشق برای شجاعان است و عاشقان واقعی از شجاعان تاریخند.
عشق، عشق ...
اصلا عشق آمده که به چه برسد، نمی دانم اما حس خوبی دارد. حس خوبی دارد فکر به .. او
عاشق در نتیجه چه می خواهد، معشوق را؟ نقطه رسیدن کجاست؟ نقطه ی رسیدن عاشق به معشوق، کجاست؟
فکر کردن به لحظه لحظه اش دنیا را برایم در یک نقطه متمرکز میکند، و فقط یک حس در من روشن میشود، حسی که اولا فقط در دل خودم است و دوما کم پیش می آید سراغ آدم بیاید.حسی که همه عالم و آدم را به هم بریزی که فقط لحظه ای به آن فکر کنی. فقط فکر. فکری که هم پریشانت میکند و هم، هم عاشق ترت.
عشق من کیست؟
اگر این حسی که الان دارم را به خدا داشتم، چه میشد،چگونه بود،من یک نقطه به فهمیدن شعر های عاشقانه برای خدا نزدیک شدم، فعلا فقط می دانم عشق چگونه است ، همین. خدایی اش فکر میکنم، عجیب ترین چیز دنیاست.
خدا شاهد است همه اش پریشانم، نمی دانم چرا دلم می خواهد بروم آنجا قهوه بخورم. نمی دانم قهوه خوردن در آن مکان چقدر خوب خواهد بود. نمی خواهم مرا بشناسد میخواهم غریب بروم و فقط خودم بدانم موضوع چیست.
فکر میکنم این اولین بار در زندگی من بود که احساس کردم آدمی به دل من مینشیند. هنوز که هنوز است آنجا قهوه نخورده ام . هنوز هم آن آدم برای من محترم است ، اصلا نه صدای آن شخص را به یاد میآورم نه چهره اش را ، اما کار خوبی که در حقم کرد را خوب به یاد دارم.
به یک آن احساس کردم نوشته ام بدون شعر آن طور که میخواهم نیست ، پس کاملا دلی و قلبی شعری نوشتم نزدیک به تجربه ی خودم از عشق زمینی! (بماند پر از اقرار و لنگ و لعابه)
در سکوت کوچه ی عشق ، قدم ها میدوید
قلب ام از شور و نشاط ، هر دم به یک سو میتپید
پرسید از لرزش دستم ، بگفتم ای عزیز
متهم سرما و باد است و همین برف تمیز
اسم معشوق و عزیز من ولی سرما نبود!
صاحب دکان گرم و بوی قهوه ، برف و باران هم نبود!
بینی ام پمپاژ خون و پای رفتن را نداشت
قدرت لرزش برای عشق زیبا را نداشت
پس دمید او ذره ذره ، بوی قهوه ، در هوا
بعد از آن هم دور کرد او هر چه را جز قهوه ها
بوی عشق ، از انتهای کوچه عشق ، بیشتر پیچید
قلبم از جا کنده میشد ، لحظه ها را میتپید
پایم از جا ایستاد و قدرت رفتن نداشت
لرزش دستم ، اطاعت از خدایم هم نداشت
عاشقی بر من نیاید ، عشق هم مثل همه!
کِی بدانم عشق چیست؟ عمری گذشت در همهمه
بینی و قلب و بدن از عاشقی ها دل برید
ذوق و لرز و جوشش عشق ، از بند ، رهید
زندگی آن رنگ و بوی تازه اش را ، گم کرد
زندگی آن لحظه لحظه زیستن را ، خاک کرد.
روزها بی بوی لحظه ، خشک و خسته میگذشت
زندگی بی عشق ، با زنده بودن ، میگذشت
نظرتان را راجع به شعر برام بنویسید✨
درذهنم خیلی جلو رفتم خیلی زیاد جلو...عجب. عجب...