
این دلنوشته نه برای بخششه،
نه برای فراموشی؛ نه برای قوی بودن؛
فقط میدونم باید از ذهنم بیرون بیاد
برای نفس کشیدن... 🌬
از احوالِ این روزهای سپریشده مینویسم…
بعد از کلی جنگیدن
با رفتارهایی که قرار نبود اینهمه جا
توی ذهنم بگیرن، بالاخره تونستم
نصفشون رو رها کنم. نه بیرون،
نه توی واقعیت؛ فقط توی ذهنم و همین
فعلا بزرگترین پیروزی منه.
آدمهای اطرافِ زندگیم
مهربونن، واقعاً مهربونن…
اما آگاهیشون همونجایی میایسته
که دل من شروع میکنه به درد گرفتن.
مهربونن،
ولی نمیدونن بعضی حرفها
حتی اگه ساده گفته بشن
میتونن عمیق زخم بزنن.
حرفهایی که برای اونا عادیه
اما توی دل من می مونه و سنگین میشه
زخمهایی که مدتهاست
بیصدا با خودم حملشون میکنم.
شاید تقصیر خودم بود؛ از وقتی سالها
با رفتـارم نشون دادم هیچچیز ناراحتم نمیکنه …
همهچیز رو سپردم به خنده، به شوخی،
به وانمود، نگفتم، رد شدم.
اگه جای من بودن
شاید میفهمیدن هر حرفی رو
نباید گفت، هر حقیقتی رو
نباید بیهوا ریخت وسط دلِ یکی.
من نمیخوام بدونم کی چی گفت
یا چی نگفت؛ چون بین همین گفتنها
یه دل میشکنه که فقط خودش
صدای شکستنش رو میشنوه.
دلم شلوغه … شلوغتر از حد توانم.
میخوام اونقدر روی خودم کار کنم
که از این شلوغیِ خستهکننده
برسم به یه سکوتِ امن.
از وانمود کردن خسته شدم.
دلم میخواد بذارمش کنار و خودم باشم؛
بدون نقاب، بدون توضیح.
دلم میخواد از همهچیز
یه کم فاصله بگیرم؛ نه برای فرار،
برای نفس کشیدن بدون درد.
میخوام سکوتِ درون رو یاد بگیرم تا حرفها
زودتر از ذهنم عبور کنن و زخمها کمتر تازه بشن.
دلم . . . . 🍂
یه آرامشِ بیدلیل میخواد؛
یه جایی که لازم نباشه قوی باشم،
لازم نباشه توضیح بدم که چرا گاهی
حالم خوب نیست. فقط خودم باشم.
میخوام توی بیزمانی زندگی کنم؛ بیصدا،
بیفشار. یاد گرفتم سکوت کنم، چون حرف زدن
همیشه حالم رو بهتر نمیکنه…
اما درونم هنوز شلوغه.
و من فقط یه آرامشِ واقعی میخوام.
یه سکوتِ درون، نه بیحسی…
سکوتی که درد نداشته باشه. 🍂
و شاید باید بپذیرم که هنوز
با آدمهایی در رفتوآمدم
که بلد نیستن فکر کنن
میخوام سکوتِ درون رو یاد بگیرم
تا حرفها زودتر از ذهنم عبور کنن
و زخمها کمتر تازه بشن، قبل از اینکه حرف بزنن.🖊
🍂🍂🍂🍂🍂🍂