گاهی دلم میکِشد سمتِ قلم و کاغذ. وقتی دفتر را باز میکنم، چشمم به صفحهی سفید میافتد و خیره میمانم. انگار خودِ صفحه هم دلش میخواهد پر شود. دلم میخواهد با کلماتم، حتی کاغذ هم لبخند بزند؛ اما چه بنویسم وقتی دلم خالی از لبخند است؟
همان دل پررنجی که برای لبخند کاغذ مینویسد، همان دلی که در سکوتی عمیق جا مانده است؛ سکوتی که از سقف پر شده..
حالا در کنج خلوتی نشستهام، با شمعی روشن که گرمای آرامشبخشاش فضای تنهاییام را پر کرده، جایی که سبزی گیاهان دلنشینش کرده است، تا شاید لبخندم دوباره به شوق دیدار همان یاری باز شود که همه لبخند و روشنایی دلم است.