
(فرشته ی مرگ سیارات)
ستارگان ناگهان خاموش شدند ابر بزرگی آسمان را فرا گرفت تمام اهالی ترسیده بودند شب تاریک تر و وحشتناک تر از قبل شد انگار در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
بدون آنکه دلیلی برایش پیدا کنم من هم مانند بقیه به دنبال فرار بودم ترسیده بودم و تمام توانم را در پاهایم جمع کرده بودم .
داغی پشت گردنم حس کردم و بیهوش به زمین افتادم .
چند بار تلاش کردم چشمانم را باز کنم اما قدرتی نداشتم ، نمی دانم چقدر و تا چه زمانی بیهوش بودم که با صدای یک نفر بیدار شدم ،همان که چشمانم را باز کردم سردرد وحشتناکی سرم را درگیر کرد اما سعی کردم بنشینم و سر تا پایش را نگاه کنم .
ماسکی شبیه کلاغ داشت بال هایش شکسته و سیاه رنگ بود، قد بلندی داشت و چیزی مانند تبر در دستانش بود. همانطور که نگاهش می کردم پرسیدم
« تو کی هستی ؟»
جواب داد
«فرشته ی مرگ سیارات »
کمی قدم بر داشتم تا بتوانم بر جایی که در آن ایستاده ام مسلط شوم ، چشم چرخاندم تا بتوانم بقیه سیارات را نگاه کنم بعد از کمی نگاه کردن چیزی چشمم را از تعجب گرد کرد آن زمین بود؟ جایی که در آن زندگی می کردم؟
زمین کاملاً نابود شده بود دیگر خبری از آبی بودنش نبود و مانند چراغی سوخته در مدار قرار داشت، انگار مرده بود .
هاله ایی سفید رنگی اطرافش را در بر گرفت ، بعد از چند ثانیه کاملاً از مدار محو شد .
ترس را احساس کردم، دیگر خانه ایی نداشتم ، تنها بودم ، بدون خانواده ، بدون دوست ، تنهای تنها .
با صدایش به خودم آمدم گفت
« نترس ، قول می دم به زندگی عادیت برگردی»
اما چطور؟ تمام کلماتی که از دهانش خارج میشد برایم نامفهوم بود،گوش هایم حکم نوزادی را داشت که قادر به شنیدن و درک کلمات نبود ، همین قدر سخت و عذاب آور .
با بغضی که در گلویم بود گفتم
« چرا نزاشتی منم از بین برم ؟ چرا ؟»
اما بغضم ترکید دیگر توانی برای ادامه دادن نداشتم برای چند ثانیه فقط بلند گریه می کردم تا شاید آرام شوم.
دستانی را در پشتم احساس کردم گرم بود، آرام بود، خیلی آرام.
همانطور که سرم پایین بود پرسیدم
«اسمت چیه ؟ »
جواب داد:
« ستاره »
لبخندی تصنعی زدم و گفتم
«اسم قشنگیه ، اما تا کی قراره تو این وضعیت بمونم ؟»
گفت:« فقط صبر کن.»
حرفش را تایید کردم و دیگر چیزی نگفتم اما با گذشت چند ثانیه آرام از جلوی چشمانم ناپدید شد دیگر نبود ، انگار محو شده بود.
دو زانوی خود را در بغلم فشردم باز هم تنها شدم تنهای تنها .
اما صبر کردم و او نیز در ازای آن قولی که داده بود را عملی کرد.
ستاره طبق دستورات به مرگ بیشماری از ستاره ها و سیارات رفت و در بعضی مواقع برای استراحت به سیاره ی ما میآمد و از روزمرگی هایش تعریف میکرد .
شاید او فرشته ی مرگ سیارات بود اما این شغل زاده ی او بود و در آن نقشی نداشت او همانند عروسک خیمه شب بازی ایی بود که توسط نخ هایی باریک هدایت میشدند ، هیچ اختیاری در حرکت های او وجود نداشت و ستاره نیز
این گونه بود ده