ویرگول
ورودثبت نام
Mohadaan
Mohadaanفکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
Mohadaan
Mohadaan
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

ارباب دنیای مجاور

پارت نهم

_ به لافرن میریم!"
آیان چشمانش را گرد کرد:" چه ربطی داره؟ یعنی چی به لافرن میریم؟ الان باید بریم روشیرا. اون فورثولا احتمالا تا الان تو مسیر اونجاست."
سرم را به دو طرف تکان دادم:" نه آیان. با توجه به توضیحاتت اونی که مقابل فورثولا بوده از لافرنه به علاو- ." قبل از اینکه بتوانم حرفم را تمام کنم صدای در بلند شد. بعد از اجازه‌ی ورود، خدمتکاری که روز قبل اتاق برایمان آماده کرده بود وارد شد:" درود بر شما ارباب! جناب آرلیوس مایل هستن شما رو برای صرف ناهار به باغ غربی دعوت کنن‌."
لبخند زدم:" خیلی هم عالی! بهش بگو حتما میام."
خدمتکار ادای احترام کرد و رفت. آیان همچنان منتظر بود تا حرفم را تمام کنم. کمی مکث کردم، بعد محض احتیاط به او نزدیکتر شدم و آرام زمزمه کردم:" حواست رو جمع کن آیان! نباید هیچ واکنشی مقابل آرلیوس نشون بدی. اصلا هم به‌روی خودت نیار که دیشب چیا فهمیدی! متوجه شدی؟"
صورت‌هایمان فاصله‌ی بسیار کمی با هم داشت و می‌توانستم ریزتر شدم مردمک چشمانش را به وضوح ببینم:" بله ارباب."
_ خوبه! بعدا برات بقیه چیزا رو توضیح میدم."
ردای آبی رنگم را از روی دسته‌ی مبل برداشتم و به آیان اشاره کردم تا اتاق را ترک کند.
...‌‌‌‌‌‌‌...................‌‌‌‌..................................
تکه‌ای از سبزیجات درون بشقاب را روی چنگال کردم:" از مهمون‌نوازی‌ت متشکرم. واقعا احساس راحتی دارم. همه‌ی خستگی سفر به لطف خواب راحت از تنم رفته."
آرلیوس همان لبخند شیرین همیشگی‌اش را زد:" باید هم احساس راحتی داشته باشی! هرچی نباشه همه‌ی این دنیا به تو تعلق داره هرجا که بری خونه‌ی خودته."
چنگال را درون بشقاب گذاشتم:" دیگه اونقدرا هم بی‌شرم نیستم!... ولی حالا که گفتی حس میکنم نیاز دارم زودتر بقیه‌ی جاهای خونه‌م رو هم بگردم."
دنبال فرصتی بودم که بدون مشکوک شدن آرلیوس زودتر از کاخ خارج شوم. نباید متوجه میشد چه اطلاعاتی بدست آوردیم؛ او خودش یکی از مظنونین بود که نباید بدون مدرک محکم باعث آزارش میشدیم؛ اگر در کنترل یا تغذیه تاریکی نقش داشته باشد با دانستن مسیر پیگیری ما می‌تواند راحت نقشه‌اش را عوض کند... .
آیان با آرامشی که بعد از شنیدن لحن غیر رسمی آرلیوس از او بعید بود رو به من کرد:" ارباب! داشت بهتون خوش می‌گذشت که! چی شد؟ چرا یه روز دیگه هم نمیمونید؟"
این احمق کله پوک داشت به من طعنه میزد؟! باید آرام باشم، خودم از او خواستم طبیعی رفتار کند و او هم عقده‌هایش را خیلی طبیعی خالی کرد... .
ابروی چپم را بالا دادم و درحالیکه سعی میکردم با نگاهم به او بد و بیراه بگویم خیلی مودبانه جواب دادم:" دوست دارم بقیه جاها رو هم ببینم."
آرلیوس:" حیف شد که اینقدر زود قصد رفتن کردی. بذار برات یکم وسیله آماده کنم تا سفر راحت‌تری داشته باشی."
_ نیازی نیست هرچی زودتر و سبک‌تر بریم بهتره. دوست دارم هنوز که هوا روشنه حرکت کنیم... بلند شو آیان."
آرلیوس از جا بلند شد و به دنبال ما آمد. شنل یشمی رنگی که نمی‌دانم کی و از کجا آورده بود را روی شانه‌هایم انداخت:" حداقل این رو قبول کن. از بارون و آفتاب محافظتت میکنه."
بعد از شنیدن نوای شب، و اینکه آن‌چنان سنگین و سِحر آلود به خواب رفتم، چطور میتوانم به راحتی چیزی از آرلیوس قبول کنم؟ حتی چشیدن غذاهای سر میز هم ترسناک بود. اگر اطمینان نداشتم که او شخص بی‌پروایی نیست و برای رسیدن به اهدافش صبوری می‌کند هرگز دعوت ناهار را قبول نمیکردم.
در دلم به خودم نهیب زدم "نه هائرا! با تمرکز کردن روی یک مظنون ممکنه مسئول اصلی فاجعه از چشممون بیفته"
کلاه شنل را روی سرم انداختم تا نتواند چشمانم را ببیند:" متشکرم." نمی‌توانستم به او نگاه کنم.
_ به سلامت بانو هائرا! امیداورم قبل از ریختن شکوفه‌های نقره‌ای برگردی."
تا زمانی که به دروازه‌ کاخ رسیدیم بین من و آیان سکوت برقرار بود. هنوز دو روز نشده بود و اینگونه بریده بودم. با دیدن اینکه آرلیوس یک مظنون رده اول است، گویی بنیان‌های اعتمادم درهم شکسته بود. هیچوقت به او به طور کامل اطمینان نکردم اما هرگز هم فکر نمیکردم ممکن است به تاریکی دست ببرد. امیدوارم یک نفر دیگر مسئول وضعیت به هم ریخته دنیا باشد.

فانتزیماجراجوییداستانادبیات
۱۳
۰
Mohadaan
Mohadaan
فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید