ویرگول
ورودثبت نام
Mohadaan
Mohadaanفکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
Mohadaan
Mohadaan
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

ارباب دنیای مجاور

پارت پنجم

آیان نگاهی به اطراف انداخت:" چطور تونستن نزدیک بازار اینکار رو بکنن؟ درسته که کوچه خلوت و تاریکه اما بازم یعنی هیچکس نفهمیده؟"
آیان هرلحظه به اهالی مشکوکتر میشد، باید برایش توضیح میدادم:" هرچند خون بنفش پری اطراف پاشیده اما همه‌ی اینا صحنه سازیه."
آیان:" چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟"
به جسد پری اشاره کردم:" موجودات دور مفاصلشون یه مایع خاص دارن که توی دنیای دیگه بهش پروتوپلاسم میگن، بعد از مرگ این ماده کم میشه و درنهایت بعد حداکثر دوازده ساعت باعث خشک شدن بدن توی حالتی که مرده میشه. اگه جسد قبل دوازده ساعت جابجا بشه با بررسی مایعات بین مفاصل میتونی این رو بفهمی."
آیان افسوس خورد. پری‌های محافظ با اینکه ظاهر کودکان هفت ساله را دارند اما برای منصوب شدن به نگهبانی از ایالات باید حداقل صدسال عمر کنند و تجربه بدست بیاورند. این ظاهر کودکانه و معصوم باعث می‌شد مردم راحت‌تر به آنها اعتماد کنند و کمتر مورد آزار قرار بگیرند. اما درحال حاضر پری محافظ فیریس به قتل رسیده بود و تا آمدن یک نگهبان دیگر معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد. حتی نمی‌توانستیم جسد محافظ را جایی دفن کنیم، جابجا کردن و خاکسپاری آن می‌توانست توجه‌های زیادی را جلب کند. روبروی پری نشستم، دستم را روی پلک‌هایش گذاشتم و مدتی همانطور ماندم. اگر بهتر عمل کرده بودم، اگر بجای فرار کردن و پشت گوش انداختن مسئولیت‌هایم فقط کمی بیشتر تلاش میکردم... احساس کردم بغض گلویم را می‌فشارد. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم:" بریم." صدایم آنقدر کوتاه بود که به زور شنیده می‌شد، مطمئنم آیان متوجه حالم شده بود. به محض رسیدن به یکی از خیابان‌های اصلی چهره‌ای خنده‌رو و آشنا را دیدم. دستمال گردن نفیسی که با نخ‌های طلا رویش گلدوزی کرده بودند را روی یقه‌ی لباس بنفش‌ تیره‌اش بسته بود و با خوشروئی با پیرزن بازاری روبرویش صحبت می‌کرد. نگاهمان با هم تلاقی کرد. برق چشمان سیاهش از آن فاصله مشخص بود، به طرفم آمد:" بانو هائرا‌... ." با دیدن چهره‌ی عبوس آیان کنارم خودش را جمع و جور کرد:" می‌بخشید ارباب! فکر کردم این یک بازدید غیر رسمیه!"
لبخند زدم:" مشکلی نیست جناب آرلیوس."
با دستش به جلو اشاره کرد:" اجازه بدید تا کاخ همراهی‌تون کنم."
سری تکان دادم و به راه افتادم. آرلیوس هزار زندگی، حاکم فیریس، همنوای طبیعت؛ حتی دیدن او باعث آرامش خاطرم می‌شود. درحالیکه که بدنبالش می‌رویم از پشت سر به او نگاه میکنم؛ ارلان همیشه درموردش به من هشدار میداد، خوب می‌دانستم کسی با توانایی‌های او ترسناک‌ترین شخص در کل دنیای مجاور می‌تواند باشد اما هیچوقت نخواستم باور کنم... .
زمانی که به کاخ رسیدیم برای صرف چای به گلخانه شیشه‌ای رفتیم. آرلیوس درحالی‌که پا روی پا انداخته بود بدون مقدمه بحث را پیش کشید:" درمورد پری نگهبانه؟"
آیان شوکه شد و با خشم شمشیرش را به طرف آرلیوس گرفت:" از کجا میدونی؟ اگه میدونی چطور گذاشتی جسد با بی احترامی اونجا بمونه؟" هرچه به انتهای سوالاتش میرسید صدایش بلندتر میشد.
آرلیوس دو قاشق شکر درون فنجان ریخت و با حالتی غمگین جواب داد:" درمورد آسیب دیدن و ناپدید شدن پری‌های نگهبان قبلا شنیده بودم و امروز متوجه شدم این بلا سر ایالت من هم اومده. داشتم توی شهر دنبال مدرکی از قاتل میگشتم. فکر کردم اگه اجازه بدیم جسد همونجا بمونه احتمالا با توجه به رفت و آمدها بتونیم یه ردی از مجرم پیدا کنیم."
روی میز به طرف آرلیوس خم شدم:" چیزی هم فهمیدین؟"
_ نه... ."
آیان شمشیرش را غلاف کرد و زیر لب بد و بیراه گفت. خدمتکاری که هنگام ورود به کاخ از آرلیوس دستور آماده کردن اتاق گرفته بود وارد شد:" سرورم! اتاق‌های جنوبی رو برای اقامت آماده کردیم."
آیان بدون آنکه چای بنوشد، بدون کوچکترین توجهی به آرلیوس از گلخانه خارج شد و خدمتکار هم پشت سرش رفت. من هم بعد از نوشیدن چای بلند شدم تا بروم. هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آرلیوس متوقفم کرد:" به من اعتماد نداری." جمله‌اش خبری بود، سوال نمیکرد، با اطمینان این حرف را میزد.
صدای کشیده شدن صندلی را شنیدم اما رویم را برنگرداندم، حس میکردم به من نزدیکتر میشود:" وقتی آیان با اون حالت تهدید آمیز شمشیر روی گردنم گذاشت فقط نگاه کردی ببینی نتیجه بازجویی چی میشه."
روبرویم ایستاد:" بانو هائرا! خوب میدونم که فقط افراد قلعه مرکزی اعتماد کامل تو رو دارن... و همینطور خوب میدونم توی شرایط سختی هستیم... خودت رو سرزنش نکن و با اطمینان برو جلو. هر راهی که انتخاب کنی همون درست‌ترین مسیره‌."

فانتزیماجراجوییداستانادبیات
۵
۰
Mohadaan
Mohadaan
فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید