ویرگول
ورودثبت نام
Mohadaan
Mohadaanفکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
Mohadaan
Mohadaan
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

ارباب دنیای مجاور


پارت دوازدهم

سهیوین که تایید آیان برای دیدن فالش را گرفته بود لبخندی مرموز زد:" خیلی خب جناب آیان! من گوی‌ها رو جابجا میکنم و تو میتونی یکیشون رو برداری... بسته به اینکه گوی انتخاب شده مربوط به چه موضوعی باشه برات تفسیرش میکنم."
آیان به سهیوین نزدیک شد و روبرویش نشست:" بیشتر توضیح بده. این گوی‌ها چه موضوعاتی رو میتونن نشون بدن؟"
باریکه‌ی نور از پنجره وارد خانه شد و روی صورت آیان افتاد، چشمان طلایی‌اش کلافه و ناباور بود. سهیوین که موقعیت را خوب درک کرده بود هر هفت گوی شیشه‌ای را بلند کرد و جلوی صورت آیان گرفت:" خوب نگاه کن... تا قبل از اینکه دست به شیشه‌ها بزنی اونا هیچ طرحی درون خودشون ندارن ولی وقتی یک نفر لمسشون کنه ذات خودشون که قراره چه آینده‌ای رو نمایان کنن نشون میدن."
شش گوی را زمین گذاشت و آن یکی باقی‌مانده را روی انگشتانش چرخاند، طرح‌هایی مبهم از جنگل درونش نقش بست:" مثلا این‌یکی آینده‌ی مکانی من رو نشون میده."
به محض گذاشتن گوی روی زمین طرح درونش با رنگهایی درهم جایگزین شد. توپ شیشه‌ای دیگر را بالا آورد و نقش‌هایی از حروف ناخوانا به چشم آمد:" این‌یکی طول عمر من رو بیان میکنه."
درحالیکه گوی را زمین می‌گذاشت ادامه داد:" بقیه هم همینطور موارد دیگه رو میگن مثلا آدمای سرنوشت‌سازی که دور و برتن، آینده عشقی، وسیله‌ای که آینده‌ی تو رو تضمین میکنه، مقصر دردسرای اطرافت و در آخر... فقط یک گوی هست که هرسوالی به ذهنت برسه رو جواب میده... ."
آیان چشمانش را گرد کرد:" خب من همون آخری رو میخوام."
سهیوین با دهان کجی جواب آیان را داد:" بهت گفتم تا بهشون دست نزنی معلوم نمیشه گوی برای چه موضوعیه، بعدشم این سرنوشته! فکر کردی میتونی همینجوری توش دست ببری و ازش بخوای به سوالات جواب بده؟"
گوی‌ها را روی زمین گرداند و به آیان اشاره کرد:" یکی بردار تا برات تفسیرش کنم."
آیان به من نگاه کرد و بعد با بی‌میلی یک گوی را بلند کرد.
سهیوین شگفت‌زده دستانش را به هم زد:" اوه! خدای من! این همون گوی سواله... همونجور نگهش دار تا ببینم چی میگه."
از پشت سر به آیان نزدیک شدم، طرح‌ها مبهم بود و نمی‌توانستم چیزی بفهمم. سهیوین با نگاهی پر از انزجار به آیان مبهوت نگاه کرد:" باورم نمیشه... تو انسان ناچیز از فال اجدادی قبیله‌ی ما استفاده کردی تا همچین سوال قبیح و زشتی بپرسی؟!"
آیان سریع گوی را انداخت:" چی داری میگی؟ من وقتی این فال مسخره رو برداشتم اصلا سوالی توی ذهنم نبود.. داری یه چیزی از خودت درمیاری!" به من نگاهی انداخت تا از معصومیتش دفاع کنم. لبم را گاز گرفتم و رویم را از او برگرداندم.
سهیوین:" داری میگی فال من الیکه؟ یعنی داری میگی اجداد من دروغ میگفتن؟... تو موجود ناسپاس! بعد از اینکه بی اجازه اومدی توی دهکده گذاشتم زنده بمونی، و الان داری به پیشینیان من توهین میکنی... ."
آیان از جایش بلند شد:" پیرزن دیوونه دارم میگم من اصلا سوالی توی ذهنم نبود هرچی بوده اون گوی لعنتی از خودش درآورده."
در حقیقت من اصلا چیزی خاصی درون گوی ندیدم ولی تماشای این دفاع کردن‌های کسی که برای سالها زبان گفتمانش شمشیر بود، لذت خاصی داشت پس دخالت نکردم.
نقش‌های زیر چشمان سهیوین که تا به آن لحظه سبز روشن بود تبدیل به نارنجی شد‌. او جوان‌تر از آن بود که پیرزن خطابش کنند حق میدادم عصبانی شود ولی هنوز مانده بود تا خشمش فوران کند.
از درون ظرف چوبی کنار پنجره میوه‌ای سفید رنگ برداشتم. رعد و برق دیگری زمین را به لرزه درآورد. خنده‌ی جادوگرانه‌ی سهیوین فضا را خوف آور میکرد‌:" حالا طبق قوانین قبیله میدم پوستت رو بکنن و توش کاه کنن موجود بی‌خاصیت."
کمی از میوه را مزه کردم، شیرینی‌اش دلم را زد پس بی سر و صدا آن را از پنجره بیرون انداختم. نگاه درمانده‌ی‌ آیان به من بود، می‌توانستم بفهمم چقدر نیاز دارد دخالت کنم و او را نجات دهم. اما من با بی اجازه آوردن او به اندازه‌ی کافی باعث ناراحتی سهیوین شده بودم پس نمی‌توانستم جلوی سرگرمی‌اش را بگیرم.
بله! سرگرمی! سهیوین عادت داشت با گوی‌های آموزشی بچه‌های قبیله فال بگیرد و غریبه‌ها را سرکار بگذارد. گوی‌ها برای آموزش مکان، اعداد، الفبا و ... بودند.
مدت زمانی که پنج‌ سال پیش باهم در جنگل گذراندیم، از کارهای روزمره‌یمان گرفتن راه کاروان‌های در راه مرکز ایالت بود تا فال بگیریم و آزارشان دهیم.
دعوای بین سهیوین و آیان ادامه داشت تا اینکه شخصی سهیوین را صدا کرد. او مدت کوتاهی خانه را ترک کرد و بعد با خبر اینکه فردی که دنبالش هستیم در نزدیکی قبیله دیده شده بازگشت.

فانتزیماجراجوییداستانادبیات
۷
۰
Mohadaan
Mohadaan
فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید