
پارت یازدهم
سهیوینِ پنج سال پیش دختر جوانی بود که دوست نداشت مسئولیتهای سنگینی مثل ریاست قبیله را به عهده بگیرد اما چنان با استعداد و زیرک بود که پس از فوت رئیس قبیله بیدرنگ او را برای هدایت دهکده انتخاب کردند. سهیوین نیز با لجبازی تمام مدتی از روستا فرار کرد تا بتواند زندگی آرامی داشته باشد در همین موقع بود که مرا دید و متوجه شدیم که چقدر به یکدیگر شباهت داریم... . علت وجود نائب السطنه این بود که من نمیخواستم خودم را درگیر مسائل دنیای مجاور کنم و از طرف دیگر ارلان بسیار دلسوز دنیا بود.
در نهایت هنگامی که با یکدیگر به دهکده برگشتیم مراسم بزرگی برگزار شد و سهیوین، رئیس جدید قبیله از زندگی بی دغدغهاش تا زمانی که بمیرد خداحافظی کرد. مدتی کنار او ماندم و پس از یکماه از دوست عزیزی که پیدا کرده بودم جدا شدم.
.......................................................
سهیوین به پشتی پر از نقش و نگار تکیه داد:" توضیح بده! چی باعث شد قول شرفت رو زیر پا بذاری؟"
آیان دهن باز کرد تا حرف بزند، با آرنج به پهلویش کوبیدم تا ساکت شود و خودم شروع کردم:" یکی از افراد قبیلهت دردسر درست کرده... شواهدی هست که یکی از شما اطراف جسد یک پری توی ایالت فیریس درگیری درست کرده... تو آمار کامل افرادت رو داری، فکر نکنم اون شخص الان توی دهکده باشه میخوام به محض اینکه رسید تحویلش بدی."
سهیوین وحشتزده به طرفم آمد:" امکان نداره! من فرستادمش تا از دهکده مراقبت کنه و موردای مشکوک رو دور کنه نه اینکه بره ایالتای دیگه دردسر درست کنه."
نگاهی به چهرهی نگران سهیوین انداختم:" بزودی برمیگرده و میفهمیم قضیه از چه قراره... فقط بهتره اون رو بیرون دهکده بگیریم از اونجایی که یکی دنبالشه."
نمیتوانستم مستقیم بگویم یک فورثولا در راه اینجاست. مطمئنم سهیوین مردمش را ردیف میکرد تا فورثولا را بکشند و دیگر چیزی برای بازجویی باقی نمیماند.
از جا بلند شدم. حس لطیف فرش زیر پایم تمام خستگی را از روحم جدا میکرد. اگر میشد میخواستم روی فرش غلت بزنم و کتابهای سِحر و جادو بخوانم.
سهیوین از خانهاش خارج شد و آیان که تا آن موقع سکوت کرده بود شروع به صحبت کرد:" یه سوال واقعا ذهنم رو مشغول کرده؛ یعنی واقعا حتی از ایالتی که تابعش هستن هم خودشون رو مخفی کردن؟"
به سمت تابلوی خالی روی دیوار رفتم:" بله، حتی حاکم لافرن هم نمیدونه اونا توی جنگلای جنوبی ایالت زندگی میکنن. اصلا نمیدونه مردمی با همچین توانایی وجود دارن."
لافرن بزرگترین ایالت در کل دنیای مجاور بود. در گذشته هروقت کلافه و بیحوصله میشدم به اینجا میآمدم. به قدری مکانهای متنوع و سرگرمیهای جالب داشت که دل کندن و بازگشت را دشوار میکرد.
_ میخواین سهیوین فالتون رو بگیره؟"
سهیوین با هفت گوی شیشهای نسبتا کوچک در دستانش جلوی در ایستاده بود و با جدیت تمام این حرف را میزد. صورت آیان در هم شد، او از فال و خرافات خوشش نمیآمد و معتقد بود باعث اینها میشوند ناامید یا دچار امید واهی شوی که در نهایت قدرت اختیار را زیر سوال میبرد و تلاش و کوشش را کم میکند.
گوشهی لبم بالا رفتم. تابلویی که روبروی آن ایستاده بودم سیاه شد، سریع از آن فاصله گرفتم.
_ خیلی وقته که دلم میخواست سهیوین یک فال برام بگیره... ." کنار آیان ایستادم و ادامه دادم:" ولی بنظرم بهتره قبلش یکی برای آیان بگیریم... ."
آیان خیلی سریع جواب داد:" نیازی نیست من به این چیزا اعتقاد ندارم."
سهیوین وسط خانه نشست و گویها را با احتیاط روی زمین گذاشت، درون هرکدام موجی از اشکال بود که مدام در حال تغییر بودند. یکی از گویها را برداشت:" جناب نگهبان کل دنیا! شاید ندونید ولی اینها میراث قبیلهی ما هستن، چیزهایی رو نشون میدن که بدون نقص اتفاق میفتن حتی یکبار هم اشتباه نداشته... واقعا کنجکاو نیستی چی درانتظارته؟"
ابرهای تیره روی خورشید را پوشاندند و خانه که تا آن لحظه از نور پنجرهها روشن شده بود، تاریک شد. نقشهای زیبای زیر چشمان سهیوین با نوری لطیف از رنگ سبز میدرخشید. مسلما آرام شده بود که دیگر قرمز آتشین نبود.
آیان مدتی طولانی به گویها و سیهوین نگاه کرد و هنگامی که صدای رعد و برق جنگل را به لرزه درآورد با صدایی آرام قبول کرد تا فالش را ببیند.