
پارت دهم
_ خب حالا دلیلت برای اینکه باید به لافرن بریم رو بگو."
آیان با چهرهای خنثی حرفش را زد. نفس عمیقی کشیدم و کلاه شنل را از روی سرم برداشتم:" بذار یکم از کاخ فاصله بگیریم تا بهت بگم."
زیر درخت پیر وسط میدان ایستادیم. اطرافمان پر از هیاهو و رفت و آمد مردم بود. همچنان موسیقی با ضرباهنگی ناهمگون پخش میشد و اعصابم را خراش میداد. بهترین مکان همینجا بود، به اطراف اِشراف داشتم و میتوانستم بفهمم کسی ما را زیر نظر دارد یا نه.
_ تو گفتی کسی که اون فورثولا باهاش مبارزه میکرده طوری بوده که انگار دیده نمیشده... این ویژگی مربوط به گروهی از بومیهای لافرنه! بعنوان ارباب دنیا نخواستم کسی از وجودشون باخبر بشه تا مورد سواستفاده حاکمان ایالات قرار نگیرن! این راز رو پیش خودم نگه داشتم و حتی به تو هم نگفتم. اونموقع حتی فکرش رو هم نمیکردم اینطوری تاریکی جولان بده! اون گروه از بومیها یک نقطه ضعف دارن... برای تامین نیروی خودشون بعد از مبارزات سخت باید به وطنشون برگردن، اگه به لافرن رفته باشه پس فورثولا هم دنبالش رفته! فورثولاها شکارشون رو تا زمانی که نگیرن رها نمیکنن. بنابراین اگه به لافرن بریم جفتشون رو گیر میاریم، فارغ از اینکه قاتل کدومشونه هردوشون رو گیر میاریم."
آیان مدتی با شگفتی و ناباوری به من نگریست و بالاخره به حرف آمد:" اوه... وای...باورم نمیشه تو من رو مسئول نگهداری و مراقبت از این دنیای لعنتی کردی و حتی بطور کامل اطلاعات لازم رو بهم ندادی؟! ببینم نکنه فکر کردی ممکنه خرابکاری کنم یا شورش راه بندازم؟!" به سختی تلاش میکرد تا صدایش را بالا نبرد و توجهی را جلب نکند.
کمی احساس شرمندگی کردم:" اینطور نیست که بهت اعتماد نداشتم... من به اون قبیله قول دادم رازشون رو نگهدارم... حالا که موقعیت اینطور شده تو اولین کسی هستی که بهش اعتماد کردم و خواستم بدونی... امیدوارم درک کنی آیان... مسئله تو نیستی، مشکل از جانب منه."
آیان رویش از من برگرداند و کمی به آسمان بالای سرمان خیره شد:" الان وقت این حرفا نیست.. با طلسم جابجایی بریم سمت اون قبیله غافلگیرشون کنیم یا مسیر رو طی کنیم تا اگر سر راه دیدیمشون بگیریمشون؟"
هر دو ایده ریسکهای خودش را داشت. ممکن بود عضو قبیله سرخود عمل کرده باشد و مستقیم برنگردد و از طرفی ممکن بود با طی کردن مسیر به دنبال آنها، متوجه حضورمان شود و مدارک را لاپوشانی کند... چه دیر و چه زود باید به مقر قبیلهاش برمیگشت پس بهترین گزینه استفاده از طلسم جابجایی بود. دستم را دراز کردم و برگههای طلسم را از آیان گرفتم. پس از تصور مکان سفر، برگه را پاره کردم.
درختان با عظمت و پیر اطرافمان را گرفته بود و درون هرکدام محلی برای اقامت یک خانواده وجود داشت. مردم قبیله با ظاهر خاص و نقش و نگارهای رنگی زیر چشمانشان که مانند آرایشی روحنواز بود به ما نگاه کردند. کودکی حدودا سه ساله پشت مادرش پناه گرفت. کمی احساس معذب بودن کردم. باید ورودی اینجا را تصور میکردم نه وسط روستای کوچکشان را!
زنی سی ساله درحالیکه نقش زیر چشمانش هرلحظه برافروختهتر میشد و در معرض شعله کشیدن بود به سمت ما آمد:" تو قول دادی اینجا رو راز نگه میداری! قول شرف ارباب کجا رفت؟"
به زن نزدیک شدم و دستانم را روی شانههایش گذاشتم:" سهیوین عزیزم! سلام! چه استقبال آتشینی... "
چشمان قهوهای رنگ سهیوین پر از ناراحتی و خشم بود، زمان احوال پرسی نبود باید سریع برایش توضیح میدادم؛ به آیان اشاره کردم:" این آیانه! میشه بگیم نگهبان کل دنیا... یه سری بهم ریختگی پیش اومده که باید بررسی بشه و اونم لازمه اینجا باشه. میشه بریم داخل صحبت کنیم؟"
خشم سهیوین ذرهای کم نشده بود اما او هم متوجه بهم ریختگی اوضاع بود پس دامن پر از چین و یشمی رنگش را تکاند و به سمت یکی از درختها رفت:" بریم خونهی من."
آستین آیان را گرفتم و کشیدم تا دست از نگاههای خیره و متعجبش به اطراف بردارد و دنبالم بیاید.
داخل خانهی سهیوین پر از وسایل عجیب بود. لبخندی روی لبم آمد. به خوبی بهخاطر میآورم که اولین ملاقاتمان چگونه بود؛ هنگامی که درجنگل گم شده بودم و کلافه بودم او را دیدم و سهیوین با مهربانی این نوجوان سر به هوا را با فالهای عجیب غریبش سرگرم کرد و دلشورههایش را گوشهای در خاک جنگل دفن کرد. هنگامی که باهم به قبیله رفتیم و متوجه شدم او باید برای مراسم رئیس قبیله شدن آماده میشد، فهمیدم چرا درون جنگل پرسه میزد... .