
پارت ششم
آخرین پرتو خورشید قبل از غروب از گوشه چشمان آرلیوس گذشت و خطوط ماسهای درون نگاه سیاهش واضحتر شد. غمگین و دلخور به نظر میرسید، گویا میخواست توجیهی از جانب من بشنود تا دلش را آرام کند. بیشتر از این او را معطل نکردم:" آرِس! اینطور نیست که بهت اعتماد ندارم فقط فکر کردم بهتره این مسائل رو خودتون حل کنین طرفداری من از کسی همه چیز رو بدتر میکنه."
آرلیوس با صدایی که به زور شنیده میشد زیر لب زمزمههایی کرد که بیشتر شبیه غر زدن بود. کمی خندهام گرفت سعی کردم دلجویی کنم:" چطوره که یکم قدم بزنیم؟ دیگه خورشید غروب کرده کم کم میتونیم ستارهها رو ببینیم."
آرلیوس بلافاصله حالت چهرهاش را تغییر داد و تبدیل به همان مرد جوان خوشرو شد:" البته بانو هائرا، دیدن آسمون و خوردن تنقلات از حیاط خلوت کاخ توی این موقع سال چیز تکرار شدنیای نیست."
درحالیکه به طرف حیاط خلوت کاخ میرفتیم، در ذهنم تقویم دنیای مجاور را بررسی میکردم در این فکر بودم که این زمان از سال چه صور فلکی در آسمان هست که تکرار نمیشود، با دیدن درخت شکوفههای نقرهای در آنجا متوجه شدم.
شکوفه نقرهای هر صدسال یکبار نمایان میشود و مدت زیادی عمر نمیکند، همیشه آرزو داشتم یکبار هم که شده آنرا زیر نور ماه ببینم. و حالا آرلیوس این منظره را به من نشان میداد، در آن زمان هرچند ماه هنوز کامل نشده بود اما آسمان را روشن میکرد. تنهی پیچ خورده و پیر درخت با آن شکوفههای نقرهای در میان درختان پراکنده درون حیاط پشتی، به خوبی خود را به چشم میآورد.
به همراه آرلیوس کنار برکهی زیر درخت شکوفه نشستیم. به آب نزدیکتر شدم تا تصویر بازتاب شده درخت درون برکه را ببینم و چند گلبرگ بردارم. دستم را درون آب بردم...
_ الان سه تا ماه توی دریاچه هست."
نگاهم متعجبم را به آرلیوس دوختم، آیا چشمانش دچار مشکل شده بود؟ تنها بازتاب ماه درون برکه دیده میشد، آن دوتای دیگر را از کجا آورده بود؟
وقتی با چهرهی متعجبم روبرو شد خندید و نزدیک برکه آمد، به دستم اشاره کرد، بعد انگشتش را به بازتاب چهرهام درون آب زد و دوباره سرجای قبلیاش نشست.
یک شکوفه از روی آب برداشتم. متوجه منظورش شده بودم:" تو همیشه میتونی حال و هوام رو عوض کنی... ."
سرم را بلند کردم و در آسمان به دنبال ستاره جواهر نشانم گشتم:" میدونی آرس؟ تو میتونی روحیهم رو هرجور که میخوای تغییر بدی. گاهی وقتی نیاز دارم خوشحالم میکنی، بعضی موقعها اینقدر حال بدم رو بزرگ جلوه میدی که به گریه بیفتم، و حتی موقعهایی شده که بی هیچ احساس مثبت یا منفی کنارت بودم و تو خیلی راحت خلق و خوی من رو کنترل کردی... با تجربه اینهمه سال مطالعه علم جادو دستکاری احساسات بقیه نباید برات کار سختی بوده باشه!"
از گوشه چشم به آرلیوس نگاه کردم، نسیم از میان موهای زیتونی رنگش گذشت، نگاهش به درخت شکوفه بود:" خب من یه دیوونه و روانی قدرت بودم و درنهایت فهمیدم با جادوی موسیقی میتونم روحیات آدما را بهم بریزم و جوری که میخوام بچینم، بعد از سالهای طولانی زندگی خیلی چیزا یاد گرفتم ولی الان میدونم باید با یه چهره جوون بگردم و خوشرو باشم چون همین مهربون بودن بزرگترین جادوی ایالاته که به هیچ نیروی پایهای برای انجامش نیاز نداره!"
هیچکس نمیدانست آرلیوس چه مقدار عمر کردهاست اما عدهی زیادی معتقد بودند او مانند موسیقیای که از دل طبیعت سرچشمه گرفته، همزمان با آن زاده شده و تا به الان نفس کشیدهاست.
هرچقدر هم که به طور منطقی فکر کنم نمیتوانم درمورد آرلیوس به نتیجهای برسم، درنهایت او یک شخصیت خاکستری درون دنیای مجاور است که باید مراقب باشی گرفتار او نشوی.
در قصههای ترسناکی که مردم باقی ایالات برای کودکانشان تعریف میکنند، یک جادوگر هست که روح بچهها را میدزدد و ارواح شیطانی را درون بدن آنها میگذارد، گاهی فکر میکنم آرلیوس اگر بخواهد میتواند این جادوگر خبیث باشد!
دانههای سیبی که میخوردم را کنار برکه درون خاک کردم و بلند شدم:" خوش گذشت ولی خیلی خستهم باید استراحت کنم."
.....................................
درون اتاقی که برای اقامت در کاخ گرفته بودم قدم میزدم و ذهنم درگیر شده بود، لحظه دیدن پری فراموش کردم خون پاشیده شده اطراف را بررسی کنم، اینجا خون همه به رنگ بنفش بود و باتوجه به الگوی پاشیدن خون ممکن بود یک نفر دیگر را آنجا زخمی کرده باشند. یک مدرک مهم را از دست دادیم. باید هرچه زودتر سراغ آیان بروم.