ویرگول
ورودثبت نام
Mohadaan
Mohadaanفکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
Mohadaan
Mohadaan
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

ارباب دنیای مجاور

پارت هفتم

درب اتاقم را کمی باز کردم و به راهروی کاخ نگاهی انداختم، هیچکس نبود. نور کم ماه از پنجره‌های روبروی اتاق، راهرو را کمی روشن میکرد. با قدم‌های آهسته و بی‌صدا به طرف اتاق آیان که سه در با من فاصله داشت رفتم. به محض رسیدنم در را بی‌هوا باز شد:" آه شمایید! حس کردم یکی داره به اتاقم نزدیک میشه خواستم پیشدستی کنم."
کمی از رفتار ناگهانی‌ آیان ترسیدم، نفس عمیقی کشیدم و اشاره کردم کنار برود:" بریم داخل کارت دارم."
کنار آیان روی مبل سلطنتی سه نفره‌ی وسط اتاق نشستم:" باید قبل از اینکه دیر بشه خونی که اطراف جسد پری بود رو بررسی کنیم ببینیم واقعا مال جنازه بوده یا درگیری‌ای هم رخ داده؟"
آیان آرام زمزمه کرد:" نمیتونیم باهم انجامش بدیم پس جمع نبند.. "
اخم کردم:" چرا نمیشه؟"
آیان با حالتی گرفته به چشمانم نگاه کرد:" هرچقدر هم که به آرلیوس اعتماد داشته باشی من نمیتونم قبولش کنم، اون مشکوکه. بهتره نفهمه چطوری و روی چی داریم تحقیق میکنیم. اینجا بمون تا وقتی تو اینجا باشی بیشتر توجه‌ها روی توئه و من راحت‌تر دنبال مدرک میگردم."
اگر او را نمی‌شناختم حس میکردم مانند کودک خردسالی شده‌ام که وسط بازی او را با مسئله‌ای ناچیز درگیر کرده‌اند تا خودشان به راحتی تفریح کنند. اما حق با آیان بود... .
از زمانی‌که آیان از کاخ خارج شده‌بود من درون راهرو‌ها قدم میزدم و منتظر بودم. آنقدر در راهروها قدم برداشتم که تقریبا کل نقشه‌ی جنوبی کاخ در حافظه‌ام برای همیشه حک شد. انتظار واقعا بدترین و سخت‌ترین کار بود مخصوصا که زمان ما هرلحظه کمتر میشد و دنیای مجاور درخطر بود.
صدای سازی بین چنگ و زیتر سکوت کاخ را میشکست. این ملودی را به خاطر می‌آورم؛ برای ایالت لافرن بود. پررونق‌ترین مکانی که دنیای مجاور تا به الان به خود دیده و مکانی که هربار با دیدن دستاوردهایش احساس غرور میکردم.
ملودی آرامش شب! زنی که او را الهه‌ی آرامش لافرن می‌نامیدند آنرا تنظیم کرده بود و در شب‌های مه گرفته برای اینکه کودکان کمتر احساس ترس کنند می‌نواخت. اما این ملودی تفاوت‌هایی با نوای اصلی داشت. می‌توانستم وجود نیروی جادویی را از آن احساس کنم. گویی باعث می‌شد همه‌ی موجودات زنده‌ی درون ایالت به آن جواب بدهند و زمزمه‌‌های نامفهوم درون شب بپیچد. در و دیوار کاخ صدا میداد. وحشت کردم و به اتاقم رفتم، کم کم نوای جادویی ساز تغییر کرد و صدای زمزمه‌ها کمتر شد. قطعا کار آرلیوس بود؛ دوست نداشت پشت سرش کسی کاری انجام دهد و کنترل بی‌نظیری روی ایالتش داشت.
آیا نباید قدرت و حاکمیتش را به رسمیت میشناختم؟ این سوالی بود که از وقتی آرلیوس حاکم ایالت فیریس شد مدام از خودم می‌پرسیدم. مجبور بودم برای حفظ ظاهر نشان دهم به او اعتماد دارم ولی از درون با خودم کلنجار بروم که نگهداشتن او کار درستی هست یا نه؟
با سبک سنگین کردن اتفاقات واقعا نمیتوانم به نتیجه برسم. هرقدر که در زمان سختی کنار هم جنگیدیم همانقدر هم دردسر درست کرده بود! درنهایت همانطور که خودش گفت به او اعتماد نداشتم در غیر اینصورت او را به قلعه مرکزی می‌بردم.
با گذر زمان دروغ گفتن و مغلطه کردن دیگر برایم راحت شده بود. گویی آخرین شعله‌ی وجدانم در درون سو سو میزد و برای روشن ماندن التماس میکرد اما من کور و کر بودم و به او گوش نمی‌دادم. چه نیازی به وجدان دارم؟ به جایی رسیده‌ام که اگر لازم باشد برای بدست آوردن چیزهایی که میخواهم حتی قتل هم میکنم.
من کسی بودم که اگر کسی نیاز به شنیدن یک دروغ شیرین درمقابل حقیقتی تلخ داشت با لبخند آن کار را برایش میکردم. وقتی در بحث‌ها نظرم غیرمنطقی و اشتباه بود به قدری مغلطه میکردم که حتی حکیمان دنیای مجاور هم شک می‌کردند چه چیزی درست چه چیزی غلط است. برای محافظت از خوشی‌های زود گذرم هر دروغ و کاری که لازم بود از انجامش دریغ نمیکردم... .
بعد از همه‌ی اینها با خودم فکر میکنم چه کسی شرور واقعی این دنیاست؟
با همین فکرها و انتظار کشیدن‌ها برای بازگشت آیان، همگام گرگ و میش به خواب رفتم.


فانتزیماجراجوییداستانادبیات
۵
۰
Mohadaan
Mohadaan
فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید