ویرگول
ورودثبت نام
Mohadaan
Mohadaanفکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
Mohadaan
Mohadaan
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

ارباب دنیای مجاور

پارت سیزدهم

بدنبال سهیوین رفتیم و در برج دیده‌بانی ورودی دهکده منتظر شدیم.
_ آیان! برو به جنگل و زودتر اون دونفر رو پیدا کن..‌. میترسم سهیوین کار دستشون بده."
آیان نگاهش را از اعماق جنگل تاریک گرفت و از برج چوبی خارج شد.
سهیوین با نگرانی دستانش را روی نرده‌های محافظ گره کرده بود:" نمیفهمم! راه نداره کالار همچین کار وحشتناکی کرده باشه."
پس نام کسی که در فیریس با آن فورثولا درگیر شده بود کالار بود. کم کم قطره‌های درشت باران زمین را خیس کرد. به سهیوین نزدیک شدم:" زیاد بهش فکر نکن هرچی که باشه باهم ازش سر در میاریم، قرار نیست همین اول برای چیزی که بهش مشکوکیم مجازات بشه."
بارش باران هرلحظه شدیدتر میشد. امیدوارم آیان بتواند آن دو نفر را بگیرد. هرچند کالار خسته شده و به نیروی تقویت دهکده‌اش نیاز داشت ولی فورثولاها موجودات عجیبی بودند که توانشان به یک آخرالزمانی شباهت داشت، گویی رسیدن به هدفشان به جانشان وابسته بود.
نفس‌هایم میلرزید، هوا به شدت سرد شده بود. باران به همان سرعت که شدید شد، بند آمد و مه جنگل را پوشاند. کمی اضطراب داشتم که نکند برای آیان اتفاقی افتاده باشد. دیگر بی‌تاب شده بودم و میخواستم خودم هم به جنگل بروم که سایه‌ای مبهم از دورن مه دیده شد. خوب که دقت کردم متوجه شدم دونفر دیگر هم بدنبالش کشیده می‌شوند.
سهیوین سراسیمه پایین رفت و طناب جادویی را از دور کالار باز کرد. به آنها نزدیک شدم، صورت آیان مانند کسی شده بود که گربه‌اش به او چنگ زده باشد، موهای قهوه‌ای رنگش روی پیشانی چسبیده بود و سه خط سرخ موازی روی گونه‌‌ی چپش افتاده بود.
فورثولا به طرز وحشتناکی تا مرز خفگی طناب پیچ شده بود. آیان چنگال‌های تیزش را با پارچه و طناب کاملا پوشانده بود تا دیگر نتواند صدمه‌ای به او بزند یا با پاره کرده طناب فرار کند.
چشمان مار مانند فورثولا پر از خشم بود و آیان را هدف قرار می‌داد.
_ اِهم... بریم داخل ببینیم چه اتفاقی افتاده‌."
سهیوین بعد از این گفته‌ی من کالار را با خودش برد و ما هم همراهش شدیم.
به راهی شیب‌دار در پشت دهکده رفتیم که به غاری تاریک میرسید، تا جایی که می‌دانستم این مکان برای مجرمان بود. بوی خفیفی از خون در هوا پیچید. آیان حالتی تدافعی به خود گرفت و زمانی که به غار رسیدیم با دیدن در و دیوار خون‌آلود و مرطوب آنجا گاردش را پایین آورد. باورم نمی‌شود دیدن اینجا اینطور خیالش را راحت کرد که حتی با تاب دادن شمشیر دور مچ دستش آنرا ابراز کند! این مرد دیوانه‌ی آزار دادن و خون دیدن بود؟ مگر زمانی که در دنیای مجاور نبودم چه اتفاقی افتاده که دیدن مناظر خونین حالش را بهتر میکند؟!
کالار روی زمین پرت شد. سهیوین که روی صندلی سنگی غار نشسته بود رو به من کرد:" تابلوی جادویی پشت سرته. اگه لازم شد میتونی برای بازجویی ازش استفاده کنی."
به پشت سرم نگاه کردم‌. دقیقا مانند همان تابلوی درون خانه‌اش بود. خالی و بدون هیج طرحی‌. این تابلو برای نشان دادن قصد و نیت، از رنگ‌های مخصوص استفاده میکرد. کافی بود شخص مورد نظر روبروی آن باشد. اگر قصد شیطنت‌آمیزی داشت که صدمه‌ای به کسی نمیزد رنگش سیاه میشد، ولی قصدهای شوم را با قرمز روشن نشان میداد.
فورثولا را کنار کالار نشاندم:" اسمت چیه؟"
آیان با ناراحتی به من نگاه کرد. توقع داشت با سیلی و لگد بازجویی را شروع کنم تا انتقام چنگ انداختن‌های فورثولا را بگیرم. شانه‌ای بالا انداختم و نادیده‌اش گرفتم.
فورثولا هیس هیسی کرد و چیزی نگفت. نگاهش پر از کینه بود. پس سعی کردم کمی تهاجمی سوال کنم هرچند به خوبی می‌دانستم سوالات تلقینی در فرآیند بازجویی درست نیست ولی اینگونه لااقل جواب میگرفتم.
_ چرا پری محافظ رو کشتی؟"
فورثولا عصبانی شد و خیلی سریع جواب داد:" من نکشتم! کار اون موجود پلیده!" با نگاهش کالار را نشان داد. کالار وحشت‌زده به سهیوین رو کرد:" نه رئیس دورغ میگه من پری رو نکشتم. مطمئنم کار خودشه برای ساکت کردنم تا اینجا دنبالم اومده. خواهش میکنم یکاری بکنین!"
نفس عمیقی کشیدم که بوی رطوبت و خون حالم را بد کرد. واقعا می‌توانستم تا جواب گرفتن از این دونفر طاقت بیاورم؟

فانتزیماجراجوییداستانادبیات
۱۱
۰
Mohadaan
Mohadaan
فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید