
برای اینکه بخوام لطف حاج محمد جبران کنم تصمیم گرفتم باهاش به مسجد برم موقع نماز کم کم دیگه عادتم شده بود و ۳ بار هر روز برای نماز به مسجد می رفتم اون موقع بود که تازه حرف های مش رضا درباره خدا رو فهمیدم حس می کردم خدا حواسش بهم هست و همه چیز رو برام درست می کنه همینطور که احساس می کردم غول چراغی دارم . حاج محمد هم وقتی دید که در من اثر گذاشته خیلی باهام بهتر رفتار میکرد در مسجد معمولا حاج محمد مش رضا کنار هم در صف اول بودن و بعد نماز با هم حرف میزدن جفتشون درباره یک خدا حرف میزدن ولی حرف همو قبول نداشتن اصلا . پسرای حاج محمد همشون باید می اومدن مسجد و صف آخر پر می کردن هر بار که یکی از پسراش تو مسجد نبود دیگه سمت حاج محمد اون روز نمی رفتم چون می دونستم عصبانی.
مدت ۲ هفته تراش ۱۵۰ قطعه طول کشید این دوهفته خیلی برام سخت بود چون اصلا از اهن خوشم نمی اومد هر بار که دستم پر از سوفله اهن میشد سریع دستام به هم می کشیدم که سوفله ها ازم جدا شن ولی اینکار نتیجه ای جز زخمی شدن دستم نداشت . یه بار دستم که پر از سوفله بود سمت دهنم بردم مقداری سوفله اهن داخل دهنم شد مزه خیلی بدی داشت باعث خنکی شد تو دهنم ولی اصلا سوفله اهن خنک نبود دمای با دمای محیط یکی بود . تنها دلخوشیم ساعت ۱۱ شب بود که دستم با خاک اره میشستم و به سمت مغازه خودم می رفتم اون روزای اول که ساعت ۱۱ بر میگشتم نور زرد چراغ های عابر باعث ناراحتی شدیدی درونم میشد این ناراحتی نه برای کار نه سوزش زخم دستام نه بد رفتاری حاج محمد نبود فقط برایراین بود که تو اون خلوتی شب زیر اون نور زرد چراغ تو دل تاریکی دلم فقط می خواست سوفیا هم فقط کنارم راهدمی رفت حتی اگه باز حرفی نزنه یا نتونم چشاش ببینم ولی این ناراحتیم در شب های بعدی که برمیگشتم کمتر شد ولی فراموش نمیشد روز آخر که آخرین قطعه رو تراش کردم ساعت نزدیک ۹ بود به حاج محمد گفتم که کارم تموم شد بعد حاج محمد گفت چند دیقه وایسا تا مزدتو از خونه بیارم . به دستتم نگاه می کردم تا حاج محمد بیاد پر از زخم بود با سیاهی هایی که با خاک اره هم نمی رفت ولی هنوز کامل دستم مثل حاج محمد نشده بود حاج محمد که اومد ۱۲۰۰ تومن بهم داد بعد ۴۰۰ تومن هم از جیبش شمرد بهم داد گفت : این هم بگیر برای کمک هایی که بهم می دادی تو کارگاه . با همون لباس کار از کارگاه حاج محمد خارج شدم به سمت دفتر احمد رفتم تا ببینم نزدیک ترین اجرای سوفیا کی . وقتی وارد دفتر شدم منشی احمد با تعجب منو نگاه می کرد . بهش گفتم با احمد کار دارم بدون اینکه چیزی بگه به اتاق احمد رفت و برگشت و به من اشاره کرد داخل بشم احمد همین که منو دید خندید گفت این چه لباسی مگه از معدن اومدی ؟
سوالمو ازش پرسیدم .
احمد : حدس زدم باید دیوونه شده باشی البته تو خودتو عاشق می دونی ولی از نظر من همه لینا دیوونگی هیچکس ارزش نداره که کسی براش مثل تو به این روز درآد.
گفتم : من حوصله ندارم سریعتر میگی کی اجرا داره ؟
احمد : ۱۰۰ تومن میشه بلیطش .
سریع ۱۰۰ تومن بهش دادم اونم یه بلیط بهم داد . رفتم بیرون به بلیط که نگاه کردم دیدم اجرا برای همین امروز ساعت ۹ شب در یه هتل جدیده عکس سوفیا هم روی بلیط بود . از روی عکسش هم نمی تونستم بالاتر از سر بینیش ببینم ولی همین که عکسشو دیدم دوباره دلم تنگش شد قلبم شروع کرد سریع زدن سرتاپا استرس داشتم برای همین سریع به سمت بازار طلا فروشا رفتم تا پول هایی که داشتم یه هدیه براش بخرم به بازار که رسیدم هرچی مغازه بود گشتم کنار شیشه هر مغازه ای که می رفتم صاحب مغازه با ترس لباسای کثیف و نخ نمای منو نگاه میکردن و هر حرکتم و با دقت نگاه می کردم ولی تو همون بازار هم وقتی صدای اذان شنیدم بی اختیار سمت مسجد رفتم تا نمازم بخونم بعد که از نماز برگشتم دوباره مغازه ها رو گشتم تا بالاخره یه گردنبند نظرمو جلب کرد . گردنبندی با یک بند ظریف از طلا و تیکه های کوچک طلا که کنار هم قرار گرفته بودن در وسط بند و وسط این تیکه های طلا که به هم وصل شده بودن یک نگین به رنگ آبی آسمونی و به شکل مربع قرار داشت و درو تا دورش طلا بود .داخل مغازه شدم فروشنده گفت اول پولتو نشون بده قیمت این گردنبند ۱۵۰۰ تومن تا از ویترین بیارمش کل پول بهش دادم بعد گردنبند داخل جعبه ای گذاشت و بهم داد هر چه سریعتر به سمت آدرس بلیط حرکت کردم ولی وقتی باز صدای اذان شنیدم به نزدیک ترین مسجد رفت تا نمازم بخونم اون روز خیلی استرس دیر رسیدن داشتم ولی می دونستم خدایی وجود داره که هرکاری رو بخواد می تونه انجام بده برای همین نخواستم اونو از خودم برنجونم فقط برای اینکه مشکلی در کارم ایجاد نشه تو راه دائم فکر می کردم که باید چیکار کنم همین که سوفیا رو دیدم گردنبند بهش نشون بدم بعد لز احساسم براش بگم یا اول حرف بزنم بعد گردنبند بهش بدم اصلا حواسم به زمان نبود وقتی به نزدیکی در هتل رسیدم همون ماشینی که سوفیا رو می برد دیدم دم در وایساده ترسیدم که نکنه باز دیر بشه برای همین شروع به دویدن کردم خیلی خسته بودن از صبح پیاده داشتم راه می رفتم ولی موقع دویدن اصلا حس خستگی نمی کردم فقط استرس داشتم .
وقتی سوفیا رو دیدم که از در داره خارج میشه داد زدم وایسا یک دیقه فقط برگشت من و نگاه کرد رانندش هم که پیاده شده بود تا درو براش باز کن من دید نزدیکشون شدم وقتی که دست کردم داخل جیب لباس کارم خواستم جعبه گردنبند بردارم همین که نزدیک رانندش بودم دستم آوردم یکم بیرون رانندش احساس خطر کرد برای همین با مشت جوری زد به صورتم که افتادم روی زمین و جعبه گردنبند هم پرت شد نزدیک سوفیا .
دهنمو که به هم فشار میدادم پر خون میشد خون تو دهنم همون حسی رو که وقتی سوفله اهن رفته بود داخل دهنم بهم میداد مزه عذاب آور با یه خنکی تلخ ازار دهنده .
سوفیا اونموقع یه لباس ابی آسمونی ساده پوشیده بود .
سوفیا جعبه گردنبند از زمین برداشت اومد سمتم گردنبند نگاه کرد بعد گذاشت داخل جعبه . خم شد تا بهم بده جعبه رو ، بهم گفت کار رانندشو ببخشم از من هم معذرت خواست جعبه رو بعد داد بهم گفت : گردنبند خیلی قشنگیه اگه هدیه ای برای منه که نمی تونم قبولش کنم اگه هم در قبال این چیزی می خوای از من شرمندم من خودم ارزون نمیفروشم .
من فقط وقتی داشت حرف میزد به چشم هاش نگاه می کردم رنگ سبزش خیلی رویایی بود جوری که دور سیاهی چشمش حلقه زده بود انگار وسط جنگل دراز کشیدم دارم آسمون تاریک شبو میبینم که درختای سبز دور آسمون حلقه ایجاد کردن ،سرمای اون جنگل و اون شب کامل حس میکردم. انگار اون جنگل برام آشنا بود انگار اصلا سوفیا رو اونجا اولین بار دیدم و عاشقش شده بودم ولی من تو این ۳۰ ساله اصلا جنگل نرفته بودم . پس کجا دیده بودم ، اون جنگل نمیدونم ، ولی مطمعنم که دیده بودم ولی هرکاری میکنم جز تصویر جنگل چیز دیگه ای یادم نمیاد و اینکه یکی داشت صدام میزد .
من اون موقع که داشت حرف میزد فقط حواسم به چشماش بود برای همین درست نفهمیدم چی داره میگه الانم فقط اون چیزی رو که اون موقع از حرفاش فهمیدم گفتم.
سوفیا که حرف زدنش تموم شد به سمت ماشینش رفت و سوار ماشین شد من هم بعد از مدتی که از جام بلند شدم و سمت مغازم رفتم جعبه گردنبند شکسته بود جعبه رو باز کردم تا ببینم گردنبند سالم یا نه . فقط نگین گردنبند خورده ترکی بود .به سمت مغازه رفتم پیاده دیگه از سوفیا کلا ناامید شده بودم به نظرم خدایی که مش رضا می گفت توهمی بود برای اینکه که فقط به آدما آرامش بده و اونا رو امیدوار کنه همش الکی بود مثل شراب خدای مش رضا هم مستی الکی میداد