
❣️من دوستی دارم که خیلی دختر مهربونیه و به من محبت زیادی داره. دوستان مشترکمون هم اون رو به مهربونی و حتی سخاوت میشناسن که من هم باهاشون موافقم. اما من حس خوبی به این مهربونیهاش ندارم. نمیگم وقتی اظهار دلتنگی و دوستداشتن میکنه دروغ میگه اما حس کلی رفتارهاش و گفتههاش به دلم نمیشینه. اوایل رابطهمون فکر میکردم دارم بهش حسودی میکنم یا میخوام یه عیبی ازش دربیارم و خودم رو برتر از اون ببینم. چون حس میکردم اونقدری که اون مورد توجه بقیه هست و میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه من بلد نیستم و من به این دلیل دوستان خیلی زیادی ندارم. چون نمیتونم مثل اون نرم و پرحجم محبت کنم. چه در کلام چه در رفتار.
اونقدر این حس ناخوشایند نسبت به دوستم زیاد شد که بالاخره مجبور شدم بشینم ریشهش رو پیدا کنم و خودم رو خلاص.
بگذریم که اولین چیزی که در اینجور موارد به ذهنم میرسه اینه که "طرف رو بذار کنار! ما به درد هم نمیخوریم"؛ اما اینبار با خودم گفتم اینطور نمیشه که با هر کسی به چالش میخوری سریع شمشیر بِکشی و رابطه رو قطع کنی. ببین اصل ماجرا چیه.
ماجرای حسادت اینجور برام حل شد که خب ما دوتا دو روحیهی کاملا متفاوت داریم. طرز محبتکردنهامون با هم فرق داره. من خیلی با بدن و ظاهر کارهام نمیتونم محبتم رو نشون بدم[کما اینکه سالهای سال من خودم رو مجبور به اونجور محبتکردن کرده بودم و جز حس خستگی و کار اضافی برام نمونده بود] و کلا من به لحاظ تایپ شخصیتی با اون متفاوتم.
بعد از حل این موضوع همچنان اون حس ناخوشایند نسبت به این دختر در من فروکش نمیکرد و هر روز بیشتر هم میشد. فهمیدم آب داره از جای دیگهای به کوزه میره و این مساله منشأ دیگهای داره.
یه روز تعارف رو با خودم کنار گذاشتم و به خودم گفتم که بدون عذاب وجدان از عنوان حِسّت، هرچی در لحظه میگه همون رو روی کاغذ بنویس. چون من طبق معمول داشتم از عنوان حسم فرار میکردم. فکر میکردم اگر بگم که به نظرم فلانی دختر آویزونیه، در حق محبتها و حمایتهایی که کرده؛ اجحاف کردم و حس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم. مثل قدرنشناسی و بیچشم و رویی و ازین قبیل صفات. اما چارهای جز رو کردن برگهی اصلی نبود.
بله من حس میکردم که اون آدم آویزون و آیندهنگریه که به دلایلی که بخشی رو میدونستم و بخشی رو نه؛ من رو هم مثل خیلی از دوستای دیگهش میخواد برای روز مبادا نگه داره تا بتونه کمکهایی رو که میخواد بگیره. حس بد من به خاطر احساس ذخیرهبودنم بود و اینکه انگار من با یه ماکت طرف بودم نه یه آدم واقعی. با وجودی که این آدم از مشکلات و معضلات زندگیش برام کم نگفته بود اما همیشه یه حس پنهانکاری ازش میگرفتم.
پنهانکاری، وابستگی، استفادهی ابزاری و تلاش جانکاه و بیوقفه برای تاییدطلبی و توجهطلبی مواردی بودن که درین شخص منو آزار میدادن.
طریقی که تونست من رو از این گرداب نجات بده شیوهی آینه بود. به خودم گفتم چه خوشت بیاد چه نیاد اون آینهی توئه. ببین کجاها و چطور تو این صفات رو اجرا کردی. اینکه همهی انسانها با تمام صفات انسانیِ مشابه به این دنیا میان درست. ولی کسانی روبروی هم قرار میگیرن که میتونن آینهی هم باشن. در مواقعی که صفاتی رو اجرا میکنن که ذاتشون یکیه اما اسامی دیگهای روی اونها میذارن و دوست ندارن اون صفات رو با عنوان اصلی درونشون بپذیرن.
اینه که ما ناخودآگاه شخصی رو که داره همون ویژگیها رو زندگی میکنه به زندگیمون دعوت میکنیم. البته که منشأ و مدل و هدف افعال اشخاص مختلف باهم فرق دارن اما جنس عمل یکیه.
این دوست من وابستگی و آویزونبودنش رو با سازش و سماجت در ارتباط و گاهی حتی هدیهدادن به کسی که نمیخواد باهاش معاشرت کنه نشون میده ولی من با غرور و پسزدن طرف. من طوری رفتار میکردم که هیچ نیازی به طرف مقابل ندارم اما در نگاه و واکنشهای لحظهایم این چسبندگی و محتاجبودن بیرون میزد. اوایل واقعا فکر میکردم کسی نمیفهمه و مثل کبک سرم تو برف بود و بقیهم تو هوا. اما وقتی دیدم خودم چطور از حس آدما متوجه ناخالصیهاشون میشم پذیرفتم که دیگران هم همینطور از من این حسها رو میگیرن. مگه من میرم به طرف بگم که فهمیدم تو فلان احساس رو داری ولی داری خلافش عمل میکنی؟ خب اونها هم همینطور. به قول معروف: به رویِ من نمیارن اما میفهمن.
وقتی دست خودم برای خودم رو شد تا مدتها سختم بود تو جمعها حاضر بشم. چون من گاهی توی ذهنم آدم صادقی نبودم نه با خودم و نه با دیگران.
البته سعی میکردم تا جایی که میشه دروغ نگم و اگر نمیتونم راست بگم حداقل چیزی نگم. اما به وفور قضاوت میکردم همهرو. فکر میکردم خب کسی ذهن من رو که نمیبینه تا من چیزی نگم. اما نمیدونستم که اصلا لازم نیست چیزی بگم. هر آنچه در ذهن من میگذره اکثر اوقات بدون اینکه من اختیاری داشته باشم از رفتار و گفتار ناگهانی و ناخودآگاهم بیرون میزنه.
اصلا حس بدنم یا همون Body Language کار خودش رو میکرد. اون اَقَلِّ اوقات هم که مثلا با هشیاری عمل میکردم سعیم این بود که اگر میخوام از کسی تعریف کنم حتما واقعی باشه و به اون ویژگیی اشاره کنم که واقعا معتقدم نقطهی قوت اون آدمه.
تصمیم گرفتم که تمرین کنم مراقب گفتگوهای ذهنیم باشم. خصوصا قضاوتها. چون قضاوت فقط دورویی و پنهانکاری با شخص مقابل نیست. کاری که قضاوت با آدم میکنه اینه که دقیقا توی موقعیتی قرارت میده که همون کاری رو که تقبیح و مسخره کردی خودت انجامش بدی تا بفهمی اون آدم چرا اون کار ازش سرزده. یکجور قصاصِ عین به عینه.
یا اینکه وقتی من به توجهطلبی و تاییدطلبی و ادای آدمهای قدرتمند و موفق و مثبتنگر رو درآوردنِ دوستم فکر میکردم تمام موارد همسنگ اینها رو در زندگی خودم پیدا کردم و آوردم جلوی چشمام که دیگه دست از انکارشون بردارم. چون وقتی هویدا بشن میتونم ریشهی همهشون رو که عدم عزتنفس و خودکمبینی هست برطرف کنم. البته که آسون نیست اما من با اعتراف به وجودشون و روشندیدنشون میتونم در تضعیفشون موثر باشم. حداقل وقتی در حال انجامشون هستم بتونم مُچ خودم رو بگیرم. که این مرحله هم خیلی مهمه و اصلا نباید دستِکم گرفتش.
مرحلهی بعد که باعث شد دیگه رفتارهای دوستم برام سنگین جلوه نکنه این بود که گفتههاش رو راجع به زندگیی که از سر گذرونده بود مرور کردم. اصلا جای تعجب نداشت که این صفاتِ پرزحمت رو به چه دلیل انجام میداد. تمام فشارهایی که تو زندگیش باهاشون دست و پنجه نرم میکرد مرور کردم که هر کدوم میتونن سبب داشتن یکی یا همهی اون صفات باشن. در ادامه به علل عمل به اون ویژگیها در زندگی خودم دقت کردم. هم اون و هم خودم حالا دیگه برام قابل پذیرش شدن. گاهی که نمیتونم از پسِ هضمِ بعضی ازین رفتارها و گفتارها بربیام آروم فاصله میگیرم ازش. بدون قضاوت و سرزنش. در مورد خودم هم همینطور. وقتی برای مسالهای نمیتونم کاری کنم حتما خودم رو مشغول کاری میکنم. یه کاری برای غیر از خودم. یه کاری غیر از جهت کار قبلی. کاری که بتونم از خودم بیرون بیام تا بلکه بتونم خودم رو از بیرون نظاره کنم. وقتی زیادی توی خودم میپیچم جدا کردن سره از ناسره غیرممکن میشه. طوری میشه که اون پیچها دور گردنم میپیچن و خفهم میکنن.
خلاصه این کنکاش همچنان ادامه داره. از عهدهی حذف یا تصحیح بعضی از اون صفات انکارشدهم تونستم بربیام و با بعضیها که چموشترن هنوز گلاویزم. مثل پنهانکاری. از بس که من از همهچی ترس دارم. و ترس، از باورهای کمبود و احساس ناتوانی میاد و مهمتر از همه از لنگزدن ایمان به گردانندهی این جهان که همه گوش به فرمان اویند و فقط کافیه من به خودش تکیه کنم تا به وقت نیاز برام یاریدهنده بفرسته. نه اینکه من با ترفندهای مسخرهی آیندهنگری و زرنگبازیهای خامدستانه بخوام برای روز مبادا کمک و حامی ذخیره کنم.
من وقتی کسی رو واقعی دوست داشته باشم اون با تمام وجودش باور میکنه این حس رو. اونوقت نه من از اون انتظار و توقع خاصی دارم و نه اون احساس مسوولیت میکنه در برابر دوستداشتن من حتما کاری انجام بده. که من این احساس مسوولیت رو در مقابل این دوستم دارم و این باعث شده تا جاییکه امکان داشته باشه میلی به معاشرت باهاش نداشته باشم.
مطمئنم اگر روزی بتونم این صفات رو در درونم به حد تعادل برسونم نه دیگه حس بدی به دوستم خواهم داشت و نه دیگه اجباری در معاشرت باهاش. و میلی به تغییرش هم نخواهم داشت. اونوقته که میتونیم به جای گیرکردن در همدیگه از هم عبور کنیم. در این صورت یا رابطهمون تموم میشه؛ چون دیگه باهم کاری نداریم(آینه) و یا دوستیمون عمق میگیره به دلیل تغییرات هر دومون.
در هر صورت
"کی میدونه چی پیش میاد"*❣️
*از ترانهی "کی میدونه"/ شاعر: "ایرج جنتی عطایی" / خواننده: "گوگوش" / آهنگساز: "پرویز اتابکی"/ سال انتشار: ۱۳۵۱ خورشیدی