ویرگول
ورودثبت نام
هانیه براتی
هانیه براتیسلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
هانیه براتی
هانیه براتی
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

میراثِ اضطراب

بابا...

بزرگ شدم، اما هیچ‌وقت از اضطرابی که با آن بزرگم کردی، رها نشدم.

مامان...

خسته‌ام.

نه فقط از اتفاق‌های امروز؛ از سال‌ها فشاری که روی دوشم بوده.

یادت هست می‌گفتی دیگر اشتباه نمی‌کنی، دیگر دروغ نمی‌گویی؟

امروز احساس کردم دوباره همه‌چیز از همان جایی شروع شده که همیشه از آن می‌ترسیدم.

مامان، من فقط یک بار در زندگی‌ام کاری را کردم که خودم از ته دل می‌خواستم؛ کاری که از نظر تو اشتباه بود.

آن روز آن‌قدر تحت فشار قرار گرفتم که اضطرابم به جایی رسید که دو قرص را با هم خوردم.

من هیچ‌وقت این را به رویت نیاوردم.

فقط گفتم تمامش می‌کنم... و تمامش کردم.

نه چون دیگر دوستش نداشتم؛ چون به تو قول داده بودم.

چون فکر می‌کردم باید اعتماد شما را حفظ کنم.

چون نمی‌خواستم خانواده‌مان از هم بپاشد.

اما حقیقت این است...

آن روز بخشی از وجودم را کشتم.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم:

من برای حفظ خانواده‌ام از چیزی که دوستش داشتم گذشتم...

اما شما برای حفظ من، چند بار از خودتان گذشتید؟

این حرف‌ها را برای سرزنش تو نمی‌گویم.

فقط می‌خواهم بدانی این سال‌ها چه باری را با خودم حمل کرده‌ام.

چقدر دلم می‌خواست یک بار هم کسی حالِ من را بپرسد.

اضطراب، تنها یک بیماری نبود؛ آرام‌آرام تبدیل شد به بخشی از زندگی من.

سال‌ها یاد گرفتم همیشه نگران باشم، همیشه مراقب باشم و همیشه بارِ تصمیم‌های شما را روی دوشم بکشم.

کاش یک بار هم از من می‌پرسیدید...

این همه ترس را از کجا آورده‌ام؟

دلنوشتهاضطرابخانوادهمیراثسلامت روان
۰
۰
هانیه براتی
هانیه براتی
سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید