
من سانتیمانتالم؟ نمیدانم. لابد هستم.
یک چیزهایی یادم میماندو دفن نمیشود زیر هیچ گوری که سرم سوت میکشد. مثلا چرا باید یادم باشد رها بعد از دیدن آن فیلم توی تاریکی اتاق ازشدت هیجان به پهنای صورت اشک ریخت؟
مثلا چرا باید یادم باید الف آن روز که برایش ویس کلاس را فرستادم پیراهن راهراه پوشیده بود و با ذوق بستنیاش را لیس میزد؟
چرا یادم نمیرود مردی که توی اتوبوس نشسته بود و سهروز هفته درحال تحلیلش بودم همیشه پای چپش را کج میگذاشت زمین؟
بعد بشینم و زارزار گریه کنم برای این تصاویر؟
چرا آدمها را یادت نمیرود زهرا؟ چرا هوتوتو نمیشوند این خاطرات؟
خوابیده روی مبل دارم مینویسم چون دیگر از قرص خوردن و حبس کردن خودم توی اتاق خسته شدهام.
خوابیده روی مبل، با ضربان خفهکننده قلبم دارم مینویسم چون کلافه شدم انقدر بین تصاویر هذیانی یاد آدمها کردم و غصهام بیشتر شد.
اه لعنتیها، چطور انقدر زود بعد از خداحافظی از هم میروید روی پلهی بعدی؟
حسادت میکنم؟
بله
بله
بله
رشک میورزم؟
بله
بله
بله
همهی افعال مربوطه را، با بارِ مثبت و منفیشان ردیف کن و تا ابد پاسخم را بشنو که میگویم:
بله
بله
بله
مهم نیست که هستی و کی هم را شناختیم، نه تنها یادم نمیروی، تمام ویژگیهایت سنجاق میشود به تنت، بعد که دارم راه میروم، گلبرگی میبینم روی خطی، یاد تو میافتم چون مثلا گلِ سرت فلانروز رنگ گلبرگهای یاسی این گل بود.
بعد کامل یادت میافتم، زنده میشوی، اشک میریرم برای قلبی که از دلتنگی فشرده میشود، تصویرت را درآغوش میکشم.
هزاربار که تکرار شود مگر از یادم میروند این آدمیزادها؟
تمام توها بدن حافظهام را پر کردهاند، چطور بتوانم یکیشان را پاک کنم؟ اصلا چطور آدمها هم را فراموش میکنند؟ من چرا وسط سوپ خوردن یاد سرما خوردن دوستِ صمیمی هفتسالگیام میافتم و قلبم فشرده میشود؟
بعد کل شب خوابش را میبینم.
چرا قلب من انقدر توی مشت این و آن و خودم مچاله میشود؟
اوپا میگوید:"عیبی نداره سخت آدمها رو فراموش کنی، تو این شکلی هستی!"
ولی اوپا شخصیت یک سریال است، چه میداند توی واقعیت چقدر درد دارد انقدر دلتنگی
دلتنگ هزارنفر بودن. بعد هم دیدن اینکه کسی دلتنگ تو نیست.