ویرگول
ورودثبت نام
M J
M Jداستان سریالی می نویسم. گاهی هم یاداشت کوتاه.
M J
M J
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

پوچ بی رحم (مقدمه)

سلام. من ناامیدم.

برعکس اسمم، امید.

 

تنها هستم... آن‌قدر تنها که با خودم حرف می‌زنم.

می‌دانم همه این کار را می‌کنند، اما من بیشتر از همه.

دیروز بیست و پنج دقیقه با گلی که از لای آسفالت جلوی خانه‌ام بیرون زده بود، حرف زدم. از معاشرت با آدم‌ها بهتر بود.انگار مثل سپیده مرا می‌فهمید. کلا همان لحظه اول که دیدمش یاد سپیده افتادم. گلی که آسفالت سخت را کنار زده و رشد کرده که با فریاد بگوید: من زنده‌ام

هر چند صدایش ضعیف باشد اما تمام توانش است و خب راست میگوید. آسفالت سخت هم نتوانسته جلوی او را بگیرد.

امروز، دقیقاً روز سی‌ام است که خیلی جدی به خودکشی فکر می‌کنم.نمی‌دانم این را به سپیده بگویم یا نه.

او را هفته‌ای یکی دوبار در راهرو می‌بینم. یک چیزی درونش با بقیه فرق دارد ، هر بار حالم را می‌پرسد.اهمیت نشان می‌دهد.انگار که برایش مهمم. بوی عطرش چیزی را یادم می‌آورد که خیلی وقت است اعتقادم را به ان از دست دادم. زندگی. چیز زیادی از او نمی‌دانم.فقط اینکه زیباست است.دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران.اما دلش با رشته‌اش نیست. دلش می‌خواهد مزون بزند، لباس‌های خوشگل بدوزد که مردم را خوشحال کند .

مردمی که با لباس خوشحال می‌شوند.کاش جای آن‌ها بودم.

اصلاً چرا بهش بگویم؟ شاید چون نزدیک ترین کس من است. چرا کسی که هفته‌ای یکی دوبار در راهرو می‌بینم، نزدیک‌ترین کس من است؟ولی باید اعتراف کنم... تسلی خاطری است برایم.اینکه کسی—هرچند ظاهری—اهمیت بدهد، دلگرمی‌ست، به ‌هرحال اما... نه آن‌قدر که مرا زنده نگه دارد.

جایی شنیدم:

«هر جمله‌ای که قبل از اما بیاید، فاقد هرگونه ارزش است.»

شاید برای همین است که زندگی‌ام پر از اماست.

داستانداستان کوتاهداستان سریالیمقدمهداستانک
۲
۲
M J
M J
داستان سریالی می نویسم. گاهی هم یاداشت کوتاه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید