نوشتن در ویرگول به من اجبار شده. چرا که اگه الان در بیستمین روز قطعی اینترنت بینالملل نبودیم، این سایت رو پیدا نمیکردم و نمیاومدم اینجا چیزی بنویسم. البته که از ویرگول گلهای ندارم. اومدم تو این سایت چون آدمی هستم که نیازمندم به خوندن نوشتههای آدما. بعضی اوقات کتاب های نویسنده های بزرگ دوای درد نیستن. وقتی تو این شرایطِ عجیب باشی و انقدر حالت خراب باشه، خوندن یه متن سادهی یه شخص ناشناس (که ایرادات متنش به چشمت بخوره) برای آرامش ذهن و روانت بهتر کار میکنه. مُسکن بهتریه چون خوندن یه آدم دیگه درد تنهایی رو کمتر میکنه. آدمی که احساس کنی به خودت شبیهه.
و دوما من از بچگی عاشق نوشتن بودم و در بزرگسالی ازش متنفر شدم. ازش متنفر شدم چون روز به روز کمتر و کمتر سراغش رفتم و بیشتر و بیشتر به اینکه تو این کار توانایی دارم شک کردم. اما هنوزم سردردی که نوشتن بهم میده رو دوست دارم. حداقل هنوز اونقدر اذیتم نمیکنه که جلوم رو بگیره و بعضی اوقات هم مثل الان تا حدی چینش کلمات تو ذهنم ساده و روان و لذتبخشه.
این هم از اولین پست من برای سایت ویرگول. هنوز نمیدونم که نوشتن در اینجا برام یه روتین میشه یا نه. امیدوارم که اینطور باشه. و امیدوارم حداقل یک نفر پیدا شه که این متن رو بخونه.