ویرگول
ورودثبت نام
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

خروسک طلایی🐓

برای فرار از گرمای تابستان؛ بساطِ صبحانه را در ایوان پهن کرده بودند.

زن مشغول چای ریختن بود و لیوان چای را به دستش داد و گفت: چی‌کار می‌خوای بکنی مرد؟

پوزخندی زد ووبا خود گفت: سالی که نکوست از صبحش پیداست.

در حیاطِ طبقِ معمول همه‌ی روستا‌ها باز بود و گربه‌ی همسایه سرش را داخلِ حیاط کرد و ورودِ خودش را بالاو پایین می‌کرد.

تکه‌نانی برایش پرت کرد و روبه زن کرد و گفت: خودت که خوب می‌دونی، امسال خشکسالی بوده و زمین‌ها زیاد برکتی نداشتن.

زن در حالیکه اشک‌هایش را با گوشه‌ی چارقدش پاک می‌‌کرد، گفت: پس جهازِ این دختره چی؟ ده‌باره دارن برامون پیغام و پسغام می‌کنند دستِ هر کس و ناکسی.

سگرمه‌هایش تو هم رفت و گفت: حالا چرا آبغوره می‌گیری سرصبحی؛ می‌خوای صبحونه رو زهرمارمون کنی؟

زن به گوشه‌ی لپش زد و گفت: نه به خدا، فقط از بالای تپه نور می‌تابه توی چشم. معلوم نیست کدوم بچه‌‌‌ای باز رفته اونجا و شیشه‌نوشابه شکسته.چشمام سوخت.

مرد با قورت دادن یک قلپ چای، گفت: خوب زودتر می‌گفتی، بگذار چایی رو بخورم؛ میرم بالای تپه. تو هم بهم علامت بده.

چند ساعتی گذشت؛ هردو فراموش کرده‌ بودند آن شیشه‌ را.

زن مشغولِ جارو و گردگیری خانه و مرد مشغولِ پر کردنِ آخورِ گوسفندان.

این بی‌پولی دل‌و دماغ برای هیچ کدامشان نگذاشته‌بود.

مرد، آخور را با یونجه پر می‌کرد اما دلش گرفته بود و دل زخمی. امان از زمانی که مرد، کم دست شود. یادِ کلاهبرداریِ برادرش افتاد؛ چه سرمایه‌ای که بهانه‌ی گاوداري از او ربود.

مشغولِ راز و نیاز بود؛ کمترکاری که می‌توانست بکند همین بود.

سرِ ظهری در ایوان دراز کشیده بود؛ به بهانه‌ی دمِ هوایِ خانه ولی از رویِ دخترش خجالت می‌کشید.

: لعنت بر شیطانِ رجیم؛ این چیه به چشمم می‌خوره؟ حالا ببین وسطِ این همه مشکل، این شیشه هم واسه‌ما شده قوز بالا قوز.

صبر کرد تا غروب شود و تفتِ هوا کم.

به سمتِ تپه‌ی نزدیکِ خانه حرکت کرد و رفت بالا. از دور؛ دستِ زنش را دنبال می‌کرد تا به آن شیشه‌‌ی لعنتی برسد.

جایِ آدرسِ زنش ایستاد.

: این چیست؟پس شیشه کو؟

و خروسکِ طلایی را از خاک بیرون کشید.

#داستانک

۱۴۰۴/۵/۱۸

داستانداستانکجهیزیهنوشتن
۶
۰
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید