ویرگول
ورودثبت نام
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

گلدان نامرئی

هرکس نظری داد. یکی گفت :گلدان خوشگلی است.

و دیگری گفت: بهتر از این نمی شود.

آن یکی گفت:باید برای خانه هم یکی بگیرم.

نوبت به تو می رسد تا دهانت را باز می کنی که حرفی بزنی، می پرند وسط حرفت مانند یک موشک هسته ای. ته چاه گلویت خشک می شود. خودت را به نفهمی می زنی. تنها کاری که توانستی تا به الان یاد بگیری.

خب که چی نباید یاد بگیری از حقت دفاع کنی. تازگی ها شجاعت به خرج می دهی، سر به اعتراض میزنی: ای بابا پس من چی؟

در جوابت می گویند: (باز شروع کرد) چیز مهمی نیست دیگه! این قدر سخت نگیر.

با خودت ور می روی که متقاعد شوی با روانشناس حرف بزنی.

من: خب؛مثلن برم پیش روانپزشک بهش چی بگم، منو نادید می گیرن! نمی خنده به ریشم که اینم شد مشکل! هزار نفر میان ومیرن توی این مطب بعد تو میگی چرا منو نادیده میگیرن. تازه کدوم یک از روانشناس ها دوروبر، آدم حسابین؟باور کن یک پولی هم می گیرن وپشت سر به ریش من وتو هم می خندن.

اما بالاخره فشار می آید و می بینی نشسته ای روبه روی روانشناس.

با این پا وآن پا کردن، نگاهش میکنی و سفره ی دل را به ازای پول برایش پهن میکنی.

می گوید: ریشه در بسیاری چیزها دارد از گروه نادرستی که در کنارشان قرار گرفتی تا کمبود اعتماد به نفس در خودت.

من: برای من کدام یکی است؟

: شاید هر دو.

من: اما همه از من فرار می کنند، همانطور که از کرونا.

: می ترسی!

: از چی؟

:از خودت.

منونوشتنروانشناسی
۷
۰
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید