فرهادِ من؛ سوادم برای از تو نوشتن، نم کشیده.
روزگارم به شیرینیِ نامم نیست، قلبم به عظمت و سنگینی کوه پیش روی تو درآمده.
طاقتم طاق شده و سر آمده منتظر حضرات عزرائیلِ مجنونتر از من ایستاده است.
زبانم به از تو گفتن نمیچرخد، کردارم به برای تو کاری کردن خیزی هرچند کوته برنمیدارد.
ببین قلب شیرین عقل من را به چه گزندی حواله کردی که در دم جانش ز کف بیرون آمده و قلبگری نمیکند.
دیگر قلب که نیست، تو بگو تکه سنگی در دل کوهِ فرهاد شکن!
تبر را به آسمان پرتاب مکن، الهی که از هفت آسمان بگذرد و به زمین این آسمان نرسد.
تا تبر به فرق سرت اصابت نکرده است برگرد، برگرد و قلب حواله به سنگم را در آغوش بگیر.
تا دیر نشده است، برگرد.
فرهادِ من، برگرد...