اگر که حوصلهی خوندن نوشتههای بلند من رو دارید.🫴🏻
طوری که شبهای پاییزی میگذرد!

با شنیدن مداوم فریاد شغالها که همیشه تصور میکردم آنور رودخانه و نزدیک به کوهها، در رفت و آمد بین باغها هستن، با شنیدن صدای جابهجایی برگهای خشک و رنگارنگ حیاط توسط باد، که گاهی برگها را به سمت شیشهی پنجرهی اتاق پرت میکند و طفلیها انگار که شرمسار و خجالتزده از ایجاد مزاحمت باشند، لحظهای مکث میکنند و بعد آرام مثل شمعی که در چشم برهم زدنی آب بشود، میافتند پایین؛ چای هل و دارچین و داغی لیوان شیشهای که دستم را میسوزاند، تصمیم برای پخت عصرانههای گرم، وقتی بین فرنی سهرنگ و کیک هویج گردو نمیدانم انتخابم باید کدام باشد!
به رسم هر ساله، آماده کردن و دوباره و دوباره دیدن سریال هریپاتر برای شروع پاییز و زمستان.
فکر کردن به چیدن کدوهای باغ و درست کردن مربای بِه برای صبحانهی روزهای زمستان.
پوشیدن جورابهای پشمی و گرم و تیشرت آستین بلند با طرح هالووین و کدوهای خندهدار!
و کتاب تمام نشدنی این روزها و اصرار از روح من برای خواندن و فرار هم از جانب این بدن!
و فکر کردنهای آخر شب به تو.
به اینکه چقدر پاییز بوی بودن تو را میدهد.
انگار هنوز منتظرم تو را با ظرف سیب و پرتقال ببینم.
هنوز آمادهام برای پیچیده شدن بوی آشکوریا که این روزها برعکس قدیمترها دلم لک زده برایش.
من پاییز را با تو به یاد میآورم.
راستش این روزها بارها با خود میگویم: ای کاش حداقل پاییزها سهم ما بودی.