
وقتی که چشم هایم التماس خوابیدن میکنند، مغزم برای حفظ بقا و فرار از مردن در خواب؛ دم به دقیقه، ایده های ترشی لیته ای میدهد. قر و قاطی و بی سر و ته!
مثلا یکهو جانوری توی مغزم گفت: اگر رگ هایت جاده باشند، خون ماشین است و نبض چراغ قرمز.
و اگر چربی خونت بالا برود ترافیک میشود و فشار خون میگیری.
بعد از آرشیو ده سال پیش، تدریس زیست خانم جعفری را لود میکند روی مانیتور چشمهایم و مجبورم میکند تفاوت کلسترول خوب و بد را به یاد بیاورم. که نمیآورم و حرف های خانم جعرفی بریده بریده میشود و انگار که اینترنت توی مغزم را فیلتر کرده باشند، قطع و وصل میشوم.
به پهلو میچرخم که مغزم توی چاله جمجمه تکانی بخورد و دهان گشادش را ببندد. ولی اتفاقا براق میشود توی صورتم و خانم ورزش را به جانم می اندازد که شکل درست قرارگیری ستون فقرات را توی سر مهره های کج و معوجم بزند و از آن ترکه هایی که همیشه میدانستم دوست داشت، داشته باشد به دستش میدهد تا آنقدر به چپ و راستم بزند و مرا این پهلو آن پهلو بیندازد که خواببس شوم و مثل جغد های خرابه، تا صبح افکار شوم بسازم.
نفرین کردنش هم چوب دو سر جغد است؛ چه به خودش برسد چه ناحق باشد و برگردد به خودم!
عالی شد! جغد هوهو میکرد یا قوقو؟