ویرگول
ورودثبت نام
Mr_maleklou
Mr_maleklou.
Mr_maleklou
Mr_maleklou
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

سقوط

مثل بغضِ قویی که در نخستین شبِ فقدان،

بال‌هایش را بر آب تا می‌کند و صدایش را به مه می‌سپارد…

مثل نفس‌های بریده‌ی مادری که جهانش با یک جمله، ویران می‌شود…

مثل اشک‌های مردی که غرورش آرام نمی‌شکند؛

که بند بندِ روحش فرو می‌ریزد و در دست باد رها می‌شود…

مثل شبنمی که بر سنگی سرد فرو می‌افتد

و بی‌آن‌که فرصت درخشیدن داشته باشد،

در سکوتی بی‌رحم ناپدید می‌شود…

و مثل تیری که کورکورانه، میان جمعیتی بی‌خبر رها می‌شود

و هیچ‌کس نمی‌داند فاجعه از کدام لحظه آغاز خواهد شد…


درد همیشه از همان جایی زاده می‌شود که گمان می‌بریم امن‌ترین نقطه جهان است؛ آنجا که روح، آرام آرام، بی‌صدا و بی‌دفاع به قربانگاهی پنهان سپرده می‌شود.

این سقوط، افتادن نیست؛ خاموش‌شدن است،

فرسایش ستون‌هایی که سال‌ها بر آنها تکیه داده بودیم،

ترک‌هایی که آهسته پیش می‌روند تا جایی که دیگر حتی توانِ حملِ نامِ خودمان را هم نداریم.

انسان تا زمانی فرمانبردار حد و مرزهاست که خیال می‌کند با شکستن آن‌ها، چیزی عزیز از دست خواهد داد.

اما آن‌که تهی شده…

آن‌که دست‌هایش را از جهان بریده…

دیگر چیزی برای ترسیدن ندارد.

چنین انسانی، چون دریایی بی‌ساحل،

به هر سمت می‌کوبد و خودش هم نمی‌داند این موج‌ها از کدام زخم سر برآورده.

وقتی درد به تکرار می‌رسد، مغز برای نجاتِ جان، احساس را از زیر پوست می‌تراشد و در جایی عمیق پنهان می‌کند.

این‌جا، انسان هنوز می‌فهمد، اما دیگر نمی‌تواند حس کند.

این همان سرشدگیِ خاموش است؛ کرختیِ لطیف و خطرناکی

که از روی بی‌احساسی نیست، از روی خستگی‌ست، از روی سال‌ها دویدن با پاهای زخمی.

اما خطرناک‌ترین لحظه آن‌جاست که دل زخمی، با ذهن آگاه،

و با سایه‌ای از خشمِ رسوب‌کرده در پسِ تاریکی‌هایش روبه‌رو می‌شود. آنجا که آدمی، هم قربانی‌ست، هم قاضی، هم حکم‌دهنده.

و هیچ‌کس چون او نمی‌تواند بگوید کجای عدالت، با کدام غم،

در کدام شب دفن شده است.

سال‌ها می‌گذرد و درد، کم‌رنگ می‌شود

اما انسان هرگز دوباره همان نمی‌شود که بود.

هر شکست، چین کوچکی بر روح می‌گذارد

و هر زخم، نقشی پنهان بر رفتار آینده.

انسانی که از راه عشق آمده و در نهایت تنهایش کرده‌اند،

دیگر به سادگی از همان راه بازنمی‌گردد.

این ترس نیست؛

این حافظه‌ی جان است، این همان راز ناگفته بقاست.

و گاهی انسان، با دانستنِ همه عواقب،

باز همان مسیرِ پرخار را می‌پیماید؛

نه از روی نادانی،

بلکه برای پایان دادن به چرخۀ درد.

آنجاست که انتخاب، نه از روی عقل است و نه احساس، فقط خستگی است.

نوعی پایان‌خواهیِ بی‌صدا.

در نهایت، همه این رنج‌ها به حقیقتی واحد می‌رسند:

انسان تا زمانی انسان می‌ماند

که چیزی در دلش برای حفظ‌کردن باقی بماند.

و سقوط، آنگاه آغاز می‌شود

که دلیل نگهداری از خود را گم کند.

اما سقوط پایان نیست.

گاهی مقدمه‌ای است برای یافتن نوری کوچک در تاریکی؛

نوری که اگرچه کمرنگ، اما صادق است.

درد، ما را نابود نمی‌کند؛

ما را تغییر می‌دهد.

و این به ماست که انتخاب کنیم

از این تغییر، انسانی تاریک‌تر بیرون بیاییم

یا انسانی که می‌داند چرا باید ادامه دهد.

زیستن، میانِ این دو انتخاب شکل می‌گیرد

میان سایه و روشن.

میان فروپاشی و فهم.

و آن‌که از دل تاریکی‌اش عبور می‌کند،

اگر بتواند به جای انتقام،

فهم را برگزیند

نه تنها سقوط نکرده،

بلکه از نو متولد شده است.

سقوطفلسفهروانشناسینویسنده
۱
۰
Mr_maleklou
Mr_maleklou
.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید