ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیدامن زنده ام به رنج...!
آیدا
آیدا
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

فقط می‌خواستم از سرم بازش کنم...

اگر از من بپرسید بزرگ‌ترین اشتباه امروزم چه بود، احتمالاً می‌گویم این بود که به آبجیم گفتم: «باشه.»

امروز خیلی معمولی شروع شده بود. از همان روزهایی بود که هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. من لم داده بودم و داشتم به سقف نگاه می‌کردم؛ نه به خاطر اینکه چیز جالبی روی سقف بود، فقط گاهی آدم انقدر خسته است که حتی فکر کردن هم برایش زیادی است.

یهو آبجیم آمد بالای سرم و گفت:

«پاشو، وقت دکتر داری.»

گفتم:

«چه دکتری؟»

گفت:

«روانشناس.»

اولین چیزی که از ذهنم رد شد این نبود که «باشه.»،اولین فکرم این بود:

باز؟

همان یک جلسه‌ای که قبلاً رفته بودم، برای هفت نسل بعدم کافی بود. نه اینکه آدم بدی باشد... فقط حس می‌کردم هرچه می‌گویم، انگار وسط راه گم می‌شود و هیچ‌وقت به او نمی‌رسد. مثل نامه‌ای که آدرسش را اشتباه نوشته باشند.

ولی خب... آبجی من اگر تصمیم بگیرد، تو فقط نقش سیاهی‌لشکر را داری.پس تصمیم گرفتم برم و تبدیلش کنم به آخرین جلسه ...!

تمام مسیر تا مطب فقط داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم.

اصلاً چی بگم؟

از کجا شروع کنم؟

اگر بگویم خسته‌ام، می‌گوید چرا؟

اگر بگویم حوصله ندارم، می‌گوید دلیلش چیست؟

اگر راستش را بگویم، اصلاً می‌فهمد؟

آخرش به یک نتیجه‌ی کاملاً منطقی رسیدم،هیچی نگو فقط اگر سؤال کرد، جواب بده کم‌حرف بودن همیشه امن‌تر از نفهمیده شدن است!

وارد اتاقش شدم،با همان لبخند همیشگی سلام کرد؛ آن‌قدر گرم که برای چند ثانیه احساس کردم شاید این جلسه با قبلی فرق داشته باشد.بعد از چند دقیقه فهمیدم نه...

ایشان فکر کرده بودند من «یلدا» هستم،قلِ عزیزم.یعنی هنوز جلسه شروع نشده بود که هویتم با یکی دیگر اشتباه گرفته شده بود.

همان‌جا با خودم گفتم:

«عالیه... هنوز ننشستم، داستان شروع شده.»

نشستم روبه‌رویش،سؤال می‌پرسید.من هم جواب‌هایی می‌دادم که بیشتر شبیه پیامک‌های اینترنت ضعیف بود؛ کوتاه، نصفه، بدون توضیح.

تا اینکه رسیدیم به درس.

پرسید:«چرا درس خوندن رو ول کردی؟»

شروع کردم توضیح دادن.

از فشارها گفتم.

از اینکه مدت‌هاست ذهنم همکاری نمی‌کند.

از اینکه ساعت‌ها می‌نشینم، ولی انگار مغزم جای دیگری است.

هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت:«داری خودتو گول می‌زنی. فقط می‌خوای از درس خوندن فرار کنی.»

بعضی جمله‌ها صدا ندارند...

ولی وقتی به آدم می‌خورند، انگار تمام وجودش را می‌شکنند.

همان لحظه احساس کردم همه‌ی بغض‌هایی که ساعت ها با هزار زحمت زیر آوار سکوت نگه داشته بودم، یک‌دفعه تصمیم گرفتند دسته‌جمعی فرار کنند.

اول فقط چشم‌هایم خیس شد.

بعد اشک‌ها راهشان را پیدا کردند.

بعد دیگر هیچ‌چیز دست خودم نبود.

حرف می‌زدم و گریه می‌کردم.

گریه می‌کردم و دوباره سعی می‌کردم حرف بزنم.

از یک جایی به بعد حتی خودم هم نمی‌فهمیدم چه می‌گویم.

دست‌هایم را آن‌قدر محکم به هم فشار داده بودم که رد ناخن‌هایم روی پوستم مانده بود.

انگار اگر دست‌هایم را رها می‌کردم، خودم از هم می‌پاشیدم.

وسط همان هق‌هق‌ها، با هر زحمتی بود گفتم:

«می‌دونید چیه؟ حتی شما هم متوجه نمی‌شید من چی دارم می‌گم... اصلاً حال منو نمی‌فهمید.»

منتظر بودم مثل خیلی‌های دیگر بگوید:

«نه، اتفاقاً می‌فهمم.»

اما فقط نگاهم کرد و گفت:«آره... راست می‌گی. من واقعاً تا حالا متوجه نشده بودم چه حالی داری.»

نمی‌دانم چرا...ولی همان صداقت، بیشتر از هر جمله‌ی امیدوارکننده‌ای به دلم نشست.

بعد از چند دقیقه سکوت، گفت چیزی که اصلاً انتظار شنیدنش را نداشتم.

گفت:

«بعضی از حالت‌هایی که تعریف می‌کنی... شبیه چیزیه که گاهی توی افراد مبتلا به اختلال دوقطبی دیده می‌شه. ولی این تشخیص نیست. باید یه متخصص باتجربه‌تر تو رو کامل ارزیابی کنه. شاید هم لازم باشه روان‌پزشک درباره‌ی دارو نظر بده.»

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.نه چون شوکه شده بودم...چون خسته بودم.آن‌قدر خسته که دیگر حتی توان ترسیدن هم نداشتم.

تمام راه برگشت فقط به شیشه‌ی ماشین نگاه می‌کردم.

آدم عجیبی شده بودم.

نه گریه می‌کردم.

نه حرف می‌زدم.

فقط فکر می‌کردم.

به اینکه چند وقت است همه می‌گویند «تنبلی.»

چند وقت است می‌گویند «بهانه میاری.»

چند وقت است خودم هم دارم حرفشان را باور می‌کنم.

شاید سخت‌ترین بخش زندگی همین باشد...

اینکه آن‌قدر قضاوتت کنند که یک روز خودت هم قاضیِ خودت بشوی.

آبجیم سکوت را شکست.پرسید:

«خب... چی گفت؟»لبخند زدم.از همان لبخندهایی که فقط برای فرار از جواب دادن ساخته شده‌اند.گفتم:«هیچی...»

ولی حقیقت این بود که خیلی چیزها گفته شده بود.فقط هنوز مغزم جرئت نکرده بود همه‌شان را باور کند.

قرار بود فقط بروم مطب، چند سؤال جواب بدهم و برگردم خانه.ولی بعضی درها را که باز می‌کنی، دیگر فقط از یک اتاق رد نمی‌شوی...از یک نسخه‌ی قدیمیِ خودت هم عبور می‌کنی.

و من...امروز از مطب بیرون آمدم؛ اما هنوز حس می‌کنم یک تکه از من، روی همان صندلی روبه‌روی روانشناس جا مانده است.

برای هضم امروز دلم فقط چند نخ سیگار میخواهد...!
برای هضم امروز دلم فقط چند نخ سیگار میخواهد...!

اختلال دوقطبیمیروزنوشتگریه
۴۰
۴۲
آیدا
آیدا
من زنده ام به رنج...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید