ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیدامن زنده ام به رنج...!
آیدا
آیدا
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

«زیرا تو، باغ بودی»

تو را

از بهار نباید پرسید...

بهار،

تنها یکی از فصل‌های توست.

از دریا بپرس؛

همان که هزار سال،

موج‌های بی‌قرارش را

بی‌هیچ چشم‌داشتی

به آغوشِ ساحل سپرد،

و هیچ‌کس

خستگیِ آب را

به تماشا ننشست.

از شکوفه بپرس؛

چگونه می‌توان

هر بهار،

دوباره شکفت،

با آن یقینِ تلخ

که باد،

روزی

تمامِ زیبایی را

با خود خواهد برد.

تو،

سبزیِ درختی

که حتی در زمستان،

ایمانش را

در ژرفای ریشه‌هایش

دفن نمی‌کند.

آبیِ آسمانی

که هزاران پرنده

از وسعتش عبور می‌کنند،

بی‌آنکه

ذره‌ای

از بی‌کرانگی‌اش

کاسته شود.

سرخیِ اناری

که هر زخم،

رنگِ پختگیِ دیگری

بر جانش می‌نشاند.

زردِ گندمی

که پیش از آن‌که

نانِ سفره‌ای شود،

بارها

در برابرِ داس

سرِ تعظیم فرود آورده است.

تو،

باریدن را

از ابرها نیاموخته‌ای؛

باران،

از تو

بخشیدن را آموخته است.

بی‌صدا می‌باری،

جان می‌بخشی،

و آن‌گاه

همه

از سبزیِ زمین می‌گویند،

بی‌آنکه بپرسند

این ابر،

برای باریدن

چند پاره از خویش را

در آسمان جا گذاشته است.

هیچ‌کس نمی‌پرسد

چند شب،

بغضت را

در سکوتِ تاریکی

به صبح رسانده‌ای.

هیچ‌کس نمی‌بیند

چند لبخند،

بر ویرانه‌های دلت

قد کشیده‌اند،

تا مبادا

اندوهت

سایه‌ای

بر آرامشِ دیگری بیفکند.

و اگر روزی

خنده‌هایت

کم‌رنگ‌تر شد،

اگر سکوتت

از تمامِ واژه‌ها

رساتر بود،

اگر دلت

دیگر

پناهِ همگان نشد...

قضاوتت نکنند.

تو فقط

سال‌ها

از جانِ خویش

چراغ افروختی،

بی‌آنکه

کسی

از تاریکیِ خانه‌ی دلت

سراغی بگیرد.

زیرا تو،

گل نیستی...

تمامِ باغی.

و اندوهِ باغ،

پژمردنِ گل‌ها نیست؛

اندوهِ باغ

از آن لحظه آغاز می‌شود

که همه

برای چیدنِ شکوفه‌هایش

راهش را پیدا می‌کنند،

اما

هیچ‌کس

برای ماندن،

برای هم‌صحبتیِ سایه‌هایش،

یا برای مرهم گذاشتن

بر زخمِ شاخه‌هایش،

کنارش نمی‌نشیند.

تو،

بنفشِ غروبی

که پیش از فرارسیدنِ شب،

تمامِ آسمان را

در آغوشِ خویش

آرام می‌کند.

سپیدیِ برفی

که زیرِ سنگین‌ترین قدم‌ها،

هنوز

به آمدنِ بهار

ایمان دارد.

عطرِ خاکی

که پس از باران،

هیچ تمنایی

برای خود ندارد،

جز آن‌که

دانه‌ای

دوباره

دل به جوانه زدن بسپارد.

تو،

رودی

که راهش را

از دلِ سخت‌ترین سنگ‌ها

می‌یابد؛

نه با خشم،

که با صبوری.

ماهی

که هر شب،

تاریکی را

بر شانه‌های خاموشش

حمل می‌کند،

تا شاید

گوشه‌ای از جهان،

روشن‌تر

به خواب رود.

و اگر روزی

باد،

نامت را

از برگ‌ها بزداید،

اگر باران،

ردِّ قدم‌هایت را

از حافظه‌ی خاک بشوید...

ریشه‌ها

هنوز

تو را

از زمزمه‌ی زمین

به یاد خواهند آورد.

زیرا بعضی آدم‌ها

شبیهِ عطرِ باران‌اند؛

حضورشان

به پایان می‌رسد،

اما جهان،

سال‌ها

هوای آن‌ها را

نفس می‌کشد.

و تو...

نه فقط

یکی از گل‌های این باغی،

و نه حتی

تمامِ باغ...

تو

فصلی هستی

که هر جا

قدم بگذارد،

درختان

نامِ تازه‌ای

برای شکفتن می‌یابند،

آسمان

وسعت را

از نو معنا می‌کند،

و زندگی،

بی‌آنکه بداند،

دوباره

به خویش

ایمان می آورد...

ایمان می‌آورد.

بارانشبمی
۱
۰
آیدا
آیدا
من زنده ام به رنج...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید