ویرگول
ورودثبت نام
پتریکور
پتریکورپتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...
پتریکور
پتریکور
خواندن ۱۰ دقیقه·۲ روز پیش

از پیشم نرو...

تو گفتی:« باورم نمیشه تو این عکسه اینقدر خوب افتادم»
سرم را آرام به سمتت چرخاندم و به گوشی توی دستت خیره شدم. گفتم:« چرا انتظار داشتی توی یه عکسی خوب نیفتی؟»
لبخندی زدی و گفتی:« البته تو هم اینجا خوب افتادیا» مکثی کردی و آلبوم موبایل را بالا پایین کردی انگار دنبال چیزی میگشتی. اخمی کردی و پرسیدی:« واقعا اولین باری بود که با هم عکس گرفتیم؟»
لبخند تلخی زدم و گفتم:« آره اولین عکسی بود که کنار هم گرفتیم»
به چشم هایت خیره شدم. لعنتی چقدر زیبایی.

از سالن کنسرت خارج شدیم. اولین قدم را که داخل پیاده رو گذاشتیم پرسیدم:« خب پس بریم یه چی بخوریم؟»
گفتی:« آره بریم، فقط من زود باید خونه باشم.»
گفتم:« بریم شام؟»
گفتی:« به نظرم یه آبمیوه ای چیزی بخوریم بهتر باشه»
گفتم:« باشه پس بیا بگردیم یه کافه ای چیزی پیدا کنیم.»
گفتی:« از همین کنار خیابون یه آبمیوه فروشی ای چیزی پیدا کنیم هم من راضیم»
گفتم:« فک کنم تو خیابون پایینی بتونیم چیزی پیدا کنیم»

شروع به قدم زدن کردیم. پرسیدم:« خب از این گروهه خوشت اومد؟»
گفتی:« به اندازه ی تو قطعا نه.»
گفتم:«یعنی چی؟»
گفتی:« در کل که بد نیستن. از چندتا آهنگشون خوشم اومد.»
پرسیدم:« از کدوما مثلا؟»
گفتی:« نمیدونم همونایی که تو خود کنسرت بهت گفتم دیگه»
گفتم:« یعنی از چهارتاشون خوشت اومد.»
پوزخندی زدی. خودت هم خوب میدانستی که هر حرفی بزنی، یا هر کاری کنی من در خاطرم حک میشود.
گفتی:« آره فکر کنم چهارتا بود»

همینطور راه میرفتیم و از کنار آدمها رد میشدیم بی آنکه توجهی به آنها کنیم. من به تو نزدیک میشدم و به یک باره از تو دور میشدم و دوباره با سرعت به سمتت بازمیگشتم. خندیدی و پرسیدی:« چرا عین مستا راه میری؟»
گفتم:« خب چون مستم دیگه»
پرسیدی:« الکل یا مواد؟»
گفتم:« مگه فقط با همین دوتا میشه مست کرد؟»
چشمانت برقی زد. لبخندی زدی و گفتی:« به خاطر وجود منه که مست شدی؟»
خندیدم و گفتم:« از کجا فهمیدی؟»

دستانم را پشت شانه ات گذاشتم. بین آدمهای داخل پیاده رو ویراژ میدادیم و راه میرفتیم. ناگهان ایستادی و گفتی:« چرا یه جوری منو گرفتی انگار داری هلم میدی»
گفتم:« تو الان به این میگی هل دادن؟»
دستت را روی شانه ام گذاشتی و محکم تر هلم دادی. من هم مثل آدم های مست تلو تلو خوردم و هفت هشت قدم دور شدم.
پرسیدم:« همه ی زورت همین بود؟»
جیغ کشیدی:« اصلا من قهرم.» سرت را چرخاندی و در جهت مخالف حرکت کردی.
من به سمتت دویدم. دست هایت را گرفتم و تکه ای از آهنگی که چند دقیقه پیش شنیده بودیم خواندم :«نه از پیشم نرو...»
خندیدی و گفتی:« خیلی دیوونه ای»

دوباره شروع کردیم به قدم زدن. من دستانم را داخل جیب شلوارم گذاشته بودم و تو کنارم راه میرفتی. مقداری که جلوتر رفتیم، آرام دستانت را از فاصله ی بین آرنج و بدن من رد کردی و خودت را به من چسباندی. من هم سرعت قدم زدنم را کمتر کردم. سرت را به شانه ام چسبانده بودی. چیزی نمیگفتی. چیزی نمیگفتم. من آرام آرام داشتم غرق میشدم. غرق میشدم داخل دست های تو، داخل گرمای تو، داخل معصومیت تو.

با صدای آرامی پرسیدی:« راستی چند روز پیش گفته بودی، وقتی همدیگه رو ببینیم باید یه چیزی بهم بگی»
به واضح ترین شکل ممکن صدایت را شنیده بودم. تپش قلبم بیشتر شد. پیچیدیم داخل خیابانی تاریک تر. اما من گفتم:« چی؟»
دوباره سوالت را پرسیدی. من هنوز هم، هر لحظه آرزو میکنم کاش هیچ وقت آن خواسته ات را یادت نمی آمد.
گفتم:« آهان اونو میگی. چیز خاصی نبود بعدا میگم.»
گفتی:« نه همین الان بگو»
گفتم:« نه آخه الان نمیشه»
پرسیدی:« چرا نمیشه؟»
گفتم:« چون احتمالا اگه کلا این چیزو الان بگم هم اعصاب تو خرد میشه هم اعصاب من»
گفتی:« خب اشکال نداره بگو.»
گفتم:« نه نمیشه شرایطش نیست.»
گفتی:« شرایطش چجوری باید باشه؟»
گفتم:« باید خیلی با آرامش جفتمون بشینیم روبروی هم، با تمرکز و اینها من برات یه مونولوگ طولانی بگم.»
دستانت را از حلقه ای که با بازوی من تشکیل داده بودی بیرون آوردی و گفتی:« همینجا بشینیم.»
بدون لحظه ای توقف وسط پیاده رو نشستی. گفتی:« حالا تعریف کن.»
چاره ی دیگری برایم باقی نمانده بود. من هم نشستم.

من همانجا، روی سنگ های آن پیاده روی لعنتی، مغز و زبانم قفل کرده بود. خیره شده بودم به آن لباس خاکی رنگ زیبایی که بر تن داشتی. چند ساعت پای گوشی درباره ی اینکه این لباس برای امشب مناسب تر است یا آن پیراهن سفید با طرح پاپیون های آبی، بحث کرده بودیم؟ به ناخن های زیبایت نگاه کردم که دیشب مجبورم کرده بودی بین بیست و هفت طرحی که از مدل های ناخن برایم فرستاده بودی یکی را انتخاب کنم. به موهای خرمایی ات که به زیباترین شکل ممکن روی شانه هایت پرواز میکردند. به مژه هایت که وقتی تند تند پلک میزدی میگفتی:« الانه که پرواز کنم» و من میخندیدم و در دلم میگفتم:« نه، من همین حالا دارم پرواز میکنم.»

من نمیتوانستم هیچ حرفی بزنم. با عصبانیتی ساختگی گفتی:« الووو. بگو دیگه اینقدر لفتش نده.»
گفتم:« خودت ایده ای داری که من قراره راجع به چی صحبت کنم؟»
گفتی:« نه چونکه اصلا هیچ حدسی نمیتونم بزنم اینقدر دارم بهت گیر میدم.»
گفتم:« من واقعا الان نمیخوام درباره ش صحبت کنم. این کار الان اشتباهه.»
نفس عمیقی کشیدی. با ناراحتی و خشم گفتی:« باشه هر جور راحتی» از روی زمین بلند شدی. شلوارت را تکاندی و حرکت کردی به سمت سر خیابان. من سرم را تکان دادم، زیر لب ناسزایی گفتم و با عجله به سمتت حرکت کردم. گفتم:« باشه خب میگم»
گفتی:« نه نمیخواد دیگه. بیخیالش»
گفتم:« نه جدی میگم»
گفتی:« خب باشه بگو»
نفس عمیقی کشیدم. لب هایم را از هم جدا کردم. و شروع کردم به نابود کردن زندگی خودم...

گفتم:« همونطور که میدونی، من خیلی وقتا سختمه که یه چیزاییو بگم. یعنی ترجیح میدم اونا رو بنویسم تا اینکه به زبون بیارم. اما با خودم فکر کردم، اگه این چیزا رو برات تایپ کنم و بفرستم، انگار به تو توهین کردم. و از اونجایی هم که تو قبلا بهم گفتی آدم خودخواهی هستم، کاملا منطقی بود که این چیزا رو بهت پیام بدم.»
لبخندی تلخی زدی و گفتی:« خوبه داری پیشرفت میکنی.»
ادامه دادم:«من همیشه فکر می‌کردم تو من رو کامل فهمیدی، اما هیچ وقت به روی خودت نیاوردی. من اما هنوز نتونستم تو رو بفهمم. هر بار فکر می‌کنم به نتیجه ای رسیدم، یک حرفت یا یک رفتارت همه چی رو به هم می‌ریزه.»
گفتی:« میشه اینقدر مقدمه چینی نکنی و چرت و پرت نگی؟ حرفتو درست بزن.»
رسیدیم به سر خیابان. زیر پل عابرین پیاده. مکث کردم:«من نمیدونم چطوری بگمش آخه»
گفتی:« وای واقعا داری اعصابمو خرد میکنی»
دستانم را با شدت گرفتی و مرا کشاندی به سمت سکویی که کنار خیابان بود. خودت هم نشستی دقیقا روبرویم، روی سکوی کناری. دستور دادی:« حالا حرف بزن وگرنه که من اسنپ بگیرم باید برم.»
گفتم:« باشه» اما تا یک دقیقه هیچ حرفی نزدم.
تو نفسی از روی عصبانیت کشیدی و شروع کردی به اسنپ گرفتن.
گفتم:« اسنپت رو لغو کن. میخوام بگم»
اسنپ را لغو کردی. گفتی:« هر حرفی میخوای بزنی رو بزن. به واکنش من فکر نکن. به خدا بعدش کتکت نمیزنم»
لبخند تلخی زدم و آرام گفتم:« کاش بزنی.»

کاش کتکم میزدی.

عمیق ترین نفس ممکن را کشیدم. سرم را بالا آوردم. اولین بار در ده ماه و نیم اخیر بود که نمیخواستم به تو نگاه کنم. نمیتوانستم به تو نگاه کنم.
گفتم:« همینطوری که روز ها دارن میگذرن، من میدونم داره یه اتفاقی میفته، اما نمیفهمم این دقیقا چه اتفاقیه. فکر کنم اسمش وابستگیه. یا نمیدونم. دوست داشتنه؟ عشقه؟ هر چی که هست، من نمیدونم که ما دقیقا الان در چه وضعیتی هستیم. خودم رو نمیگما. خودم و خودت رو میگم. ما رو میگم. من نمیدونم این دوست داشتن من، دقیقا چه شکلیه. و آیا تو هم این حس رو داری یا نه»
لحظه ای نگاهت کردم. منتظر بودم که تو جواب بدهی. پرسیدی:« خب الان من باید چی بگم؟ نمیفهمم مشکل چیه. واضح تر بگو»
گفتم:« میدونی دارم چی میگم»
گفتی:« نه فکر نکنم بدونم»
گفتم:« دقیقا همین چیزی که الان داری بهش فکر میکنی رو میگم»
چند ثانیه گذشت. تو همچنان منتظر نگاهم میکردی.
بالاخره از تو پرسیدم:« تمام سوالی که باید جواب بدی اینه که، تو الان من رو به چشم چی نگاه میکنی؟»
ثانیه ای سکوت شد. ثانیه هایی سکوت شد. دقیقه ای. بعد دقیقه هایی گذشت و همچنان سکوت برقرار بود.

گفتی:« به چشم یک دوست. قبلا هم بهت گفته بودم که ما با هم دوستیم. من همون اول بهت گفتم که من شرایطم کلا معلوم نیست. گفته بودم که من آدم درستی برای رابطه نیستم. من اصلا اهل رابطه و اینها نیستم. منظورت همینه دیگه؟»
گفتم:« آره منظورم همینه.»
لحظاتی گذشت و دوباره گفتم:« خب... اگه همینطوری ادامه پیدا کنه، من دیگه نمیتونم تو رو به چشم یک دوست فقط نگاه کنم. هر روز که میگذره، من میفهمم که اون وابستگی یا دلبستگی یا هر کوفتی که هست داره بیشتر میشه. من این شکلی دیگه نمیتونم ادامه بدم.»
زل زدی دقیقا داخل چشم هایم. و گفتی:« باشه مشکلی نیست»
گوشی زنگ خورد. مادرت بود. از سکو بلند شدی و مقداری دور شدی تا با او صحبت کنی. سرم را پایین گرفتم. دست هایم را فشار دادم روی سرم. بغض کردم. اشکم نیامد. از آخرین روزی که گریه کرده ام، احتمالا بیش از شش سال میگذرد. اما کاش در آن لحظه گریه میکردم. فریاد میزدم. میگفتم:« که غلط کردم. هر چیزی گفتم چرت محض بوده» اما نگفتم. من همانجا، جمع شده بودم داخل خودم.

تلفنت که تمام شد برگشتی روی سکو نشستی. دوباره اسنپ را زده بودی. گفتی:« چرا این شکلی شدی؟ الان که مشکل حل شد.»
گفتم:« چرا فکر کردی مشکل حل شد؟»
گفتی:« من از همون اول مگه بهت نگفته بودم همه ی این چیزا رو؟»
گفتم:« آره گفته بودی»
گفتی:« من بهت گفته بودم و تو باز هم این شکلی فکر کردی. اشتباه کردی. دو ماه هم شد که من دیگه بهت پیام ندادم، و تو خودت بودی که دوباره برگشتی. من فکر میکردم این قضیه کامل مشخص شده برات که ما اون شکلی اصلا نیستیم و نمیتونیم باشیم.»
همچنان سرم پایین، روی زانویم بود. نمیدانستم چه بگویم. آرام گفتم:« همه ی این ها رو گفته بودی، اما بعدش، خیلی وقت ها یه مدلی رفتار میکردی که من فکر کردم دیگه اون شکلی نیست. من فکر کردم بعضی چیزا تغییر کرده.»
گفتی:« آره این اشتباه من بود ببخشید.»

سه دقیقه گذشت. سکوت، باد شبانه ی بهار را هم خفه کرده بود. من بالاخره سرم را بالا آوردم. نگاهت کردم. نگاهم کردی. هیچ لبخندی نزدی. هیچ لبخندی نزدم. تلاش کردم چشم هایت را به خاطرم بسپارم. تلاش کردم رنگ گونه هایت را حفظ کنم. فرم لب هایت. فاصله ی بین ابروهایت. سعی کردم بی نقص ترین چهره ی تاریخ را در ذهنم حک کنم.

اسنپت رسید. به سمت ماشین حرکت کردی. لحظه ای ایستادی. برگشتی به سمت من. عطرم را که داده بدوم تا داخل کیفت نگه داری درآوردی و به سمتم گرفتی. آخرین امیدم هم نقش بر آب شد. کاش یادت میرفت که عطرم داخل کیفت جا مانده. تا شاید روز دیگری با من تماس میگرفتی، تا همدیگر را جایی ببینیم، عطرم را به من پس بدهی، من پشیمان شده باشم از تصمیمم، به تو بگویم غلط کردم، و دوباره همه چیز عادی شود.

با آرام ترین سرعت ممکن به سمتت حرکت کردم. عطر را گرفتم و داخل جیبم گذاشتم. دستت را با تردید بالا آوردی.
من مکث کردم. با بغض پرسیدم:« یعنی این... آخرین خداحافظی مونه؟»
گفتی:« آره فکر کنم»

برای آخرین بار دست دادیم. گفتی :«خداحافظ. کنسرت هم خوش گذشت»
و رفتی.
من اما هیچ چیز نگفتم. هیچ خداحافظی ای نکردم.

کاش، فقط ای کاش در آن لحظه که به سمت ماشین حرکت میکردی، نامت را صدا میزدم، تو برمیگشتی و فقط، فقط میگفتم:« دلم برات تنگ میشه» و بعد میرفتی. اما نگفتم. تو داخل ماشین نشستی. سرت را تکیه دادی به شیشه ماشین. راننده بعد از ده ثانیه راه افتاد.

من ایستادم. بی حرکت. بی هیچ صدایی.
خیره شدم به چراغ قرمزی که پشتش مانده بودی.
چراغ سبز شد.
تو رفتی. دور شدی. برای همیشه.
من ماندم. زانو هایم سست شدند.
نفس هایم کوتاه شدند. صورتم مچاله شد.
خم شدم. کف دستانم را به زانوانم تکیه دادم.
و بالاخره، اشک ریختم. بعد از شش سال، به اندازه ی شش سال، گریه کردم...

عاشقانهداستانرابطهجدایینویسندگی
۱۱
۰
پتریکور
پتریکور
پتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید