کل ونک رو چهار بار بالاپایین رفتم تا کافه ای که گفته بودی رو پیدا کنم. انگار اون خورشید لعنتی هم لجش گرفته بود تا اعصاب من رو هر چی بیشتر خرد کنه. اما من با اینکه لباس مشکی آستین بلند هم پوشیده بودم، نه گرمای هوا اعصابم رو بهم میریخت، نه اسم اون کافه ی کوفتی، نه دیر رسیدن تو.
برای بار پنجم زنگ زدم بهت. گفتم: به خدا این کافه هه هیچ جا نیستش.
صدای غر زدنت از پشت گوشی زیاد واضح نبود اما گفتی: یعنی چی که هیچ جا نیست؟
گفتم: نیستش دیگه. همه جا رو گشتم.
گفتی: میگم کنار اون عروسک فروشی بزرگه ست.
گفتم: من روبروی عروسک گنده ی پو واستادم. اما هیچ کافه ای با این اسم اینجا نیست.
گفتی: چشماتو باز کنی میبینیش.
گفتم: عزیز من، میگم نیستش.
گفتی: سعید خیلی کوری.
گفتم: باشه هر چی تو بگی. فقط هر چی زودتر بیا.
به من و راننده ای که سفر رو لغو کرده بود فحشی دادی و گوشیو قطع کردی.
لبخند کجی زدم. برای بار چندم نقشه رو باز کردم و اسم کافه رو سرچ کردم. تو نقشه هم اسم کافه نبود. توی گوگل شعبه ونک رو سرچ کردم. بالاخره گوگل آورد بالا. آدرسو زده بود دقیقا جایی که ایستادم. اما مغازه ای نبود.
این بار تو زنگ زدی بهم.
گفتم: الو؟ رسیدی؟
گفتی: الو سعید؟
پرسیدم: چی شده؟
جواب ندادی. صدات نمیومد. همزمان باد به طرز وحشتناکی شروع به وزیدن کرد. پشتم رو به جهت باد کردم تا صدای باد تو میکروفون نیاد که اذیت بشی. اما این تو بودی که صدات نمیومد.
ثانیه هفده تماس بود که مردی توی گوشی با عصبانیت فریاد زد: داشتی با کی حرف میزدی؟
سه ثانیه گذشت. دوباره اون مرد تکرار کرد: میگم داشتی با کی حرف میزدی؟
نمیدونم چی باعث شد که سکته رو نزدم. شاید به خاطر نسیم خنک بهاری ای بود که داشت میوزید. نمیدونم به هر حال بیست ثانیه دیگه هم تماسو قطع نکردم. اما دیگه نه صدای اون مرد میومد، نه صدای غر زدنای تو. ثانیه چهل و یک تماس بود که قطع کردم.
دو سه تا کوچه رو بالا پایین رفتم تا ببینم باید چه غلطی کنم. پنج دقیقه داشتم به همه ی سکانس های فیلمایی فکر میکردم که باباعه دخترشو کتک میزنه. چون دختره با یه پسری قرار میذاره. بعد پنج دقیقه به این نتیجه رسیدم که هر کسی امکان داره تو این دنیا کتک بخوره جز تو. پس بهترین تصمیمی که به ذهنم رسید رو گرفتم تا از این مخمصه بیایم بیرون.
برات پیامک زدم "خانوم کوهساری. اگر فرصت کردید لطفا با بنده تماس بگیرید. ممنونم"
سه دقیقه بعدش زنگ زدی. گفتی: توی راه پله نشستم و منتظر اسنپم.
گفتم : لعنت به اسنپ. تپسی بگیر.
گفتی : باشه
گفتم: گفته بودی کلا ده دقیقه طول میکشه خودتو از خونه برسونی اینجا.
گفتی: وای سعید خفه شو.
گفتم : باشه چون تو گفتی.
تلفنو قطع کردیم. رفتم روبروی همون عروسک زرد گنده ی پو. روی جدول سبز کنار پیاده رو نشستم. گوشیم رو همونطوری جلوی صورتم گرفته بودم و زل زده بودم به تصویر خودم توی قاب مشکی.
من واقعا داشتم چیکار میکردم؟ دیشب که اون پشه ی لعنتی داشت کنار گوشم وز وز میکرد و من با هزارتا فکر و خیال و عذاب وجدان و نگرانی و کوفت و زهر مار داشتم تلاش میکردم خوابم ببره، این ایده به سرم زد. ایده که چه عرض کنم، قبل خواب، رویا بافی کردم.
قضیه از این قرار بود که همون شب بهم پیام داده و گفته بودی که حالت بده و خسته ای و فلان. منم برا اینکه حالتو بهتر کنم یا چمیدونم، حواستو پرت کنم، اومدم یه غلطی کردم و باهات شوخی کردم. و تو ناراحت شدی. البته در تمام طول شب که داشتیم حرف میزدیم نمیدونستم که واقعا ناراحت شدی یا تو هم داشتی شوخی میکردی. میدونی که. یکی از سخت ترین کارایی که این چند وقت تلاش میکنم انجام بدم، اینه که بفهمم داری شوخی میکنی یا جدی باهام حرف میزنی. لامسب، حداقل بگو من وقتی از ایموجی استفاده نمیکنم یعنی جدی ام. خلاصه وقتی آخر شب به جای "شب بخیر" گفتی "شب خوش" فهمیدم که واقعا ناراحت شدی.
همین فکر و خیال و عذاب وجدان رو میگم که نمیذاشت بخوابم. آخرش هم رو آوردم به خیال بافی و رویا بافی. و گفتم فردا باید یه حرکت انقلابی ای بزنم تا از دلت در بیارم. یه حرکت اونقدر بزرگی که تاحالا انجامش ندادم. یادمه یه بار به مهدیار گفته بودم "اگه یه روزی رسید که من با کسی که عاشقشم، تنها رفتم و تو یه کافه ای نشستم و حرف زدیم باهم، اون موقعس که من هم شدم همون پسر لعنتی ای که با یکی تو رابطه س. پس اینقدر به من نگو حال دوست دخترت چطوره و این خزعبلات" میدونی؟ حتی خیالبافی تنها کافه رفتن با تو هم اونقدر شیرین بود، اونقدر آرامش دهنده بود که من رو به خواب برد.
واقعا چرا ما آدما هیچ وقت سمت رویا بافی و خیالبافی نمیریم؟ احتمالا اینقدر از به وقوع نپیوستنش میترسیم که حتی به احتمال به وقوع پیوستنش، فکر هم نمیکنیم. میبینی واقعا؟ به نظرت چند وقت میشه که از این حرفای امیدبخش میزنم؟ نمیدونم. چند وقته هر شب با هم حرف میزنیم و بهم زنگ میزنی؟
"سعید" صدای گرم و پر هیجانی از سمت چپ اسم منو صدا کرد. و ... و تو اونجا بودی. تو اینجا بودی. درست روبروی من. و چقدر تفاوت فاحشی داشت، تصویری که پنج ثانیه قبل داشتم روی صفحه ی سیاه گوشی میدیدم و تصویری که حالا دقیقا روبرویم بود. تو درست روبروی من ایستادی. لبخند دلنشینی زدی و دستت رو جلو آوردی. و من همونجا خشکم زده بود. نمیدونم از عطر گرم و خوشبویی که زده بودی مست شده بودم، یا از زیبایی پیرهن سفیدی که زیر کت صورتیت پوشیده بودی، یا از شیک بودن شلوار جینی بود که داشتی، یا از معصومیت شال سورمه ای ای بود که به سر داشتی، یا از آشنا بودن اون کفش های جردن صورتی ای بود که به پا داشتی.
به هر حال، همون طور که دستت رو به سمتم گرفته بودی، دوباره صدام زدی. "سعید" و من چقدر اسم زیبایی دارم. تو دلم از پدرم بابت همچین اسمی که برام انتخاب کرده بود تشکر کردم. و زیر لب به خاطر شنیدن چنین انعکاس گوش نواز اسمی، خدا رو شکر کردم.
و بالاخره به خودم آمدم. من هم دستم رو آروم آروم جلو آوردم. اما ترسیدم. که اگه لمست کنم، نکنه ذره ای از معصومیتت کم شه؟ از اون لطافت دست هات. معصومیت وجودت. با خودم گفتم : خفه شو و اینقدر افکار مضحک شاعرانه نکن.
با هم دست دادیم. تو خندیدی. من لبخند زدم. نتونستم چشم بردارم از نگاهت. از موهای قهوه ای لختت.
گفتی: خب کافه هه دقیقا باید همینجا باشه.
چند قدم خیابون رو پایین تر رفتی. و زل زدی به شیشه های مغازه ی نسبتا بزرگی که داخلش رو تخلیه کرده بودند و در حال بازسازی آن بودن. بعد از چند ثانیه مِن و مِن کنان گفتی: خب سعید راست میگفتی. کافه رو جمع کردند.
نیشخندی زدم و گفتم: حالا اشکالی نداره. اینجا دوتا کافه دیگه هم هست.
غر زدی و گفتی: آخه هیچ کدوم از این کافه های سیمیت ندارن. من سیمیت میخوام بخورم.
گفتم: حالا اشکال نداره. میریم میپرسیم.
سرت رو پایین گرفتی و گفتی: خب... باشه.
بعد از چند ثانیه گفتی: خب الان کدومشونو بریم؟
گفتم: نمیدونم. برا من فرقی نداره. تو بگو.
گفتی: من نمیدونم کدومو بریم.
گفتم: بگو دیگه. بریم اینور؟ یا بریم اینور؟ با دست به هر دو طرف اشاره کردم.
گفتی: وای سعید یه تصمیم بگیر. بگو کدوم گوری بریم.
دستتو گرفتم و کشوندمت سمت نان سحر. وارد نان سحر شدیم و یک راست رفتیم سمت صندوق. سلام کردی و پرسیدی: خانوم سیمیت دارید؟
صندوقدار گفت: آره سیمیت همون پشتته.
پشتمونو نگاه کردیم. نون سیمیت اونجا بود. یادمون افتاد اینجا قبل از اینکه بخواد یه کافه باشه، یه نونوایی و شیرینی فروشیه. گفتی: نه خانوم. منظورم ساندویچ سیمیت بوقلمونه.
صندوقدار گفت: آهان. بخش کافه اون سمته.
رفتیم به سمت کافه. زن دیگه ای داشت ساندویچ ها رو میچید تو یخچال. از من پرسیدی: به نظرت اگه ازشون بخوایم، این ساندویچا رو گرم هم میکنن؟
زنه بدون اینکه سرشو برگردونه جواب داد: اگه قابل گرم کردن باشه، آره گرمشم میکنیم.
ازش پرسیدی: ببخشید. ساندویچ سیمیت بوقلمون هم دارید؟
زنه مقداری مکث کرد و گفت: ژامبون بوقلمون مون تموم شده. اما ساندویچ ژامبون مرغ داریم.
با ناراحتی به من نگاه کردی. نیشخندی زدم. زیر لب ناسزایی گفتی و از من پرسیدی: حالا چی کار کنیم؟
خانومه گفت: ژامبون مرغ داریم. ژامبون گوشت هم داریم. اگه بخواید گرمش هم میتونم بکنم.
از من پرسیدی: سعید بگو چیکار کنیم دیگه.
گفتم: نمیدونم. چیزی که میخوایو ندارن دیگه. اون یکی کافه هه داره به نظرت؟
گفتی: اونم فک نکنم داشته باشه.
خانومه گفت: به غیر از ساندویچ ژامبون، ساندویچ هات داگ و این ها هم داریم.
گفتم: اینجا که سیمیت نداشت. حالا شاید اون یکی کافه هه داشته باشه.
گفتی: نمیدونم. من به خاطر سیمیت اومدم از خونه بیرون.
به دروغی که گفته بودی نیشخند زدم. فقط به خاطر سیمیت نبود. از خانومه تشکر کردیم و از نان سحر زدیم بیرون. توی پیاده رو به من گفتی: سعید بیا تو از طرف خیابون راه برو، چون احتمال داره بابام الانا از سر کار برای ناهار برگرده خونه و اگه منو ببینه، در واقع اگه ما دوتا رو ببینه پاره م میکنه.
اومدم سمت خیابون. گفتم: احتمال اینکه از اینجا رد بشه، ضربدر احتمال اینکه به سمت راست خیابون نگاه کنه، ضربدر احتمال اینکه قیافه تورو تشخیص بده، ضربدر احتمال اینکه بفهمه من و تو به طور غیر تصادفی کنار هم داریم راه میریم، ضربدر...
گفتی: سعید خفه شو.
گفتم: فقط خیلی احتمالش کمه. نگران نباش.
بعد، واقعه ی هولناک چند دقیقه قبل رو یادم افتاد. پرسیدم: راستی اون مرده کی بود که پشت تلفن، گوشیو ازت گرفت؟
گفتی: کدوم مرده؟
گفتم: همونی که ازت پرسید داشتی با کی حرف میزدی
گفتی: داری درباره کِی حرف میزنی؟
گفتم: دقیقا قبل اون تماسیت که گفتی رو راه پله نشستی.
گفتی: علاوه بر اینکه کوری، توهم هم میزنی.
گفتم: حداقل فهمیدی که کور نیستم. چون کافه ای وجود نداشت.
چپ چپ نگاهم کردی. گفتی: باشه حالا هر چی.
پرسیدی: خب حالا چقدر وقت داریم؟
گفتم: من ساعت یه ربع به سه باید خونه باشم.
گفتی: منم ساعت سه کلاسم شروع میشه.
گفتم: خب پس یک ساعت و ربع وقت داریم.
با مکث گفتی: خب... کم هست اما خوبه.
پرسیدم: اسم این کافه هه چیه که داریم میریم؟
گفتی: فک کنم اسمش لوپتو یا همچین چیزی بود.
گفتم: آهان
گفتی: دوسال پیش برای تولدم تو این کافه هه سوپرایزم کرده بودن.
سرعتمونو بیشتر کردیم. به کافه لوپتو رسیدیم. کافه هه خیلی کوچیک بود. داشتم به این فکر میکردم که چطوری امکان داره اصلا تو همچین کافه ای ده نفر جا بشن، تا اینکه بخوان تولد هم بگیرن. گفتی: سعید چرا نمیای بریم تو.
یه بار دیگه از بابام و خدا تشکر کردم و وارد کافه شدیم. بعد از بحث کردن درباره اینکه روی کدوم یکی از پنج تا میز موجود توی اون کافه ی فسقلی بشیینیم، مِنو رو برداشتم و هل دادم طرفت. گفتی: من که معلومه نوشیدنی چی میخورم. اما همونطور که میبینی، اینجا هم سیمیت نداره.
مِنو رو از دستت کش رفتم. گفتم: من یه دونه کارامل ماکیاتو میخورم با یه دونه کیک چاکلت براونی.
بعد از اینکه تلفظ چاکلت براونی م رو مسخره کردی گفتی: منم از همین میخورم.
به مرده گفتم: آقا یه دونه هات چاکلت، یه دونه کارامل ماکیاتو، و با بریتیش ترین لهجه ی در توانم گفتم دوتا هم چاکلت براونی.
چهارو نیم ثانیه خندیدی. بعدش گفتی: خب... چه خبر؟
گفتم: من که هیچی سلامتی. تو چه خبر؟ حالت دیشب خوب شد؟
و سرم رو پایین گرفتم. به انگشت های لطیف و خوش فرمت که با اون لاک های مشکی، گذاشته بودیشون روی کیف سفیدی که به ساده و زیباترین حالت ممکن ساخته و دوخته شده بود، خیره شدم.
و من به یک باره، چقدر ترسیدم. ترسیدم از خودم. از تمام این اتفاقات. از همه ی این احساسات. ترسیدم از وابستگی. از وابستگی خودم به تو نه. من نه ماه و بیست و سه روز میشه که وابسته ی تو شدم. و هیچ اهمیتی هم نداره من چقدر بابتش درد میکشیدم و میکشم. اصلا گور بابای وابستگی من. من ترسیدم از اینکه تو وابسته ی من بشی. از اینکه یک درصد، تُو دلت، قلبت، احساست یا هر چیزیت حتی یه ذره گیر کنه پیش من. اون وقت من باید چه غلطی کنم؟ من باید برای درد نکشیدن تو چه غلطی بکنم؟ چون من میدونم که هیچ پایان خوشی وجود نداره. و خودت هم خوب این رو میدونی. مخصوصا توی این موضوع. میدونستم که نباید وابسته م بشی.
و میترسیدم. و ترسیدم. و میترسم. چون حدس میزدم که تو وابسته م شدی. مطمئن نبودم. فقط حدس میزدم. چون تو داشتی حرف میزدی. لبخند میزدی. به من خیره میشدی. خیالبافی میکردی. میخندیدی. برنامه ریزی میکردی برای فردا، آخر هفته ای که بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم.
اما من از جام بلند نشدم. من روم رو از طرف تو برنگردوندم. سرت داد نزدم. از کافه نزدم بیرون تا جلوی این وابستگی رو بگیرم.
من، تنها کاری که کردم، تنها اقدامی که در خصوص این ترسم انجام دادم، این بود که دستام رو آروم بردم به طرف انگشتای روی میزت. اجازه دادم تا صدات غرق بشه و بچسبه روی پرده های گوشم. و دست کوچکت رو آروم توی دستانم گرفتم. تو ثانیه ای سکوت کردی. و بعد زیباترین لبخند روی این کره ی ترسناک رو زدی. و دستان من رو فشردی...
