ویرگول
ورودثبت نام
Bad news
Bad newsانسان خسته ای که فقط برای خودش می نویسد و در انتها خودش هم نوشته هایش را نمی خواند
Bad news
Bad news
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

اعتراف نامه ی یک قاتل

س راستش دوست دارم اعتراف کنم به قتلی که سالها پیش مرتکب شده ام تا کمی دردم تسکین پیدا کند البته که نوشتن را بارها امتحان کرده ام و تا الان هیچ تاثیری نداشته است او بهترین دوستم بود و مرگش زندگی ام را متوقف کرد مهم نیست چند بار خودم را قانع کنم که مرگ او تقصیر من نبوده است هیچ اهمیتی ندارد که صدها کتاب راجب مضخرفاتی مثل سوگواری و فراموش کردن و بخشیدن خود بخوانم مهم نیست چند بار داستان آن روزها رو برای خودم بازتعریف کنم فارغ از هرکاری که انجام دهم وقتی که خورشید غروب کند او به سراغم می آید.

او پا به رختخوابم می گذارد و تا طلوع صبح مرا در آغوش می کشد و در گوشم زمزمه می کند من تنها کسی بودم که می توانستی دوستش بداری و مرا به راحتی از دست دادی و حالا محکوم به این هستی که تنها بمیری تو حق عاشق شدن و عاشق ماندن را از دست داده ای.

او روحم را لمس کرده بود او می دانست چطور صحبت و رفتار کند که عمیق ترین تاثیر را بر من بگذارد و در آخر به من آموخت که چگونه از انسانیت متنفر باشم.

وقتی راجب او می نویسم بغض راه گلویم را می بندد و نفس کشیدن برایم ناممکن می شود اما چاره ای جز نوشتن این اعتراف نامه ندارم سالهاست که دیگر اینجا نیست اما مجبورم که ساعتها با او گپ بزنم.

-امیرحسین از چه زمانی عاشقم شدی؟

- می دونی به عشق در نگاه اول اعتقادی ندارم اما همون لحظه ی اولی که دیدمت عاشقت شدم اون روز رو صندلی دوم تو سالن مطالعه ی عمومی کتابخانه بین کتاب های مرجع نشسته بودی و من سرسری یک کتاب برداشتم تا یه بهانه داشته باشم که رو به روت بشینم و یواشکی در حال خوندن کتاب تماشا کنم چندین هفته بدون هیچ حرفی رو به روی هم می نشستیم و من شروع به خواندن کتابهایی کردم که تو می خونی و تو هم شروع به خوندن کتابایی کردی که من می خوندم تا روزی که سر صحبت بینمون باز شد و دیگه نتونستیم حرف زدن رو متوقف کنیم.

- می دونستی بارها بهت فرصت دادم که عشقتو بهم اعتراف کنی؟ بابت تمام فرصت هایی که از دستشون دادی می بخشمت آخه یه ترسوی احمق بیشتر نیستی اما دفعه ی آخری که همو دیدیم هنوز آزارم میده جلوی کتابخونه یک ساعت منتظرت بودم و وقتی رسیدی فقط چند دقیقه باهام حرف زدی از مضخرفاتی که گفتی چیزی یادم نمیاد اما جملات آخرت رو هیچوقت از یاد نمی برم تو به من گفتی که امیدوارم بدون من خوشبخت بشی و هیچوقت به این شهر بر نگردی اگه اون روز حرف دیگه ای زده بودی شاید من الان زنده بودم.

- می دونم و بابتش هر روز خودمو لعنت می کنم اما انتظار داشتی که چیکار کنم راه دیگه ای برام نمونده بود جز اینکه از زندگیت برم تا یه زندگی جدید بهتر رو بدون من شروع کنی تو هیچ تلاشی نکردی که اینجا بمونی و من ناامید شده بودم من یه نوجوون احمق عاشق بیشتر نبودم.

- اینکه تو جنگیدنم رو ندیده باشی دلیل نمیشه که برای پیشت موندن نجنگیده باشم من لعنتی بدون تو تنها ترین آدم دنیا بودم و تو حتی زحمت اینکه تلفنمو جواب بدی هم به خودت ندادی حتی اگه تلفنت زنگ می خورد هم می تونست آرامش خاطری برام باشه ولی تو تلفن لعنتی رو خاموش کرده بودی می دونم از این عادت های مسخره ی دوری از تکنولوژی داشتی اما این حس رو به من دادی که تنها کسی ام که از اینکه کنار هم نیستیم رنج می کشم و توی عوضی منو به راحتی کنار گذاشتی انگاری که هیچوقت وجود نداشتم.

مشکلم باهات اینه که تو همه چیز رو می دونستی تو نوشته هام رو خونده بودی و می دونستی که دارم نفسای آخرم رو می کشم و لبه ی پرتگاه ام تو از اینکه خانواده ام زندگیم رو جهنم کرده بودن خبر داشتی تو تنها کسی بودی که بهش گفته بودم تو بچگی چه بلایی سرم اومده و چقدر از خودم بابت اون اتفاق متنفرم و با این همه باز هم ولم کردی و اینه که تو رو به قاتل من تبدیل می کنه تو بیشتر از همه مقصر بودی و من هرگز تو رو نمی بخشم.

- آره حق با توعه اون موقع کنارت نبودم و حالا تا ابد باید خفه شم هیچ حقی برای حرف زدن ندارم و اگه هم داشتم دیگه توانی برام باقی نمونده.

- هر بار که می خواستم به تو نزدیک بشم تو ده قدم از من دور می شدی نمی خواهم برای اینکه عاشق نبودی سرزنشت کنم اما رابطه ای که من و تو داشتیم خاص بود چطور دلت اومد همه چیز رو رها کنی؟

-من فقط وانمود کردم که رهات کردم واقعیت اینه که من توان اینکه فراموشت کنم رو ندارم من آدم خوبی نبودم و انتخاب های درستی هم نداشتم اما تو حق نداری راجب این قضایا حرف بزنی وقتی تو بودی که اون قرصای لعنتی رو خوردی و تو تنهایی جون دادی تو هم هیچ فرقی با من نداری.

-همه این ها اهمیتی ندارد چرا وقتی مرا دفن می کردند تو آنجا نبودی؟

- منی که تا اون روز تا سر کوچه مون هم نرفته بودم اتوبوس سوار شدم و سه روز تو راه بودم چون می خواستم حداقل برای آخرین بار حس کنم که در کنارتم اما وقتی می خواستم نزدیک تر بیایم پدرت را دیدم که از من پرسید با تو چه نسبتی داشته ام و راستش خشکم زده بود هیچ حرفی برای گفتن نداشتم من برایت هیچ نبودم هیچ کلمه ای نبود که بتواند رابطه ی ما را توصیف کند فقط سکوت کردم و فاصله گرفتم من نباید آن روز به آنجا می رفتم من برای تو هیچکسی نبودم و هیچ تلاشی هم برای تغییر این موضوع نکرده بودم.

اشکم در آمده بود و سرم گیج می رفت نمی توانستم روی پاهایم بایستم فقط سرم را بین پاهایم گرفتم و چشم هایم را بستم.

او با لطافت تمام مرا در آغوش کشید و گفت معذرت می خواهم که ناراحتت کردم می دانم این شرایط برای هر دویمان غیر قابل تحمل است اما وقتی به آینده ای فکر می کنم که می توانستیم کنار هم تجربه کنیم فکر می کنم کمی بدجنس می شوم و این حرف ها را می زنم من خیلی متاسفم دلم نمی خواهد که فراموشم کنی دوست دارم که تا ابد به یادم باشی اینکه هنوز هم نبودم آزارت می دهد کمی خوشحالم می کند قول می دی که تا ابد کنارم بمونی.

-راستش چاره ای ندارم و به هر حال زندگی بدون تو هیچ ارزشی نداره صحبت کردن با تو رو به تمام خوشیای زندگی ترجیح میدم دوست دارم تا ابد با فکر کردن به تو تنها باشم و می خوام با یاد تو زندگی کنم می خواهم قاتلی باشم که مقتولش را بیشتر از هر عاشق و معشوقی دوست می دارد در این دنیایی که هیچ معنایی ندارد دوست دارم تو را تا ابد در کنار خودم نگه دارم من بدون تو هیچ نیستم.

دوست داشتم که بیشتر بنویسم اما دیگه توان نوشتن ندارم و این بود اعتراف نامه ی من راجب اولین

قتلی که مرتکب شدم من کسی را کشتم که تنها کس من بود.


زندگیدل نوشتهفلسفهعشقروانشناسی
۷
۶
Bad news
Bad news
انسان خسته ای که فقط برای خودش می نویسد و در انتها خودش هم نوشته هایش را نمی خواند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید