ویرگول
ورودثبت نام
sema
sema«قند تویی، زهر تویی،بیش مرنجان مرا...
sema
sema
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

آنها،زنده هستند

اشنای عزیزم...گویا نشد امشب بیخیال نوشتن بشم:)...تا الان هم دوام اوردم هنر کردم...راستش پست امروزت بیشتر از اونچه که فک میکردم منو یاد یه مسئله ساده اما عجیب انداخت....

......معنا.........زنده تر از خیال مرده ......خواهد بود

راستش گذر از واژه باید چنین حسی باشد......بی قید و بند از تفکرات محسور کننده قلم......او را مجاز کنی برای خودش بیاید و برود و تاب بخورد.......

گفتم امشب قلاده را باز کنم و بگویم.........برو.........هر کجا دوست داری بچرخ و باز برگرد... برای برگشتن هم اجباری نیست........اگر مرا بخواهی.......باز میگردی..........یا اصلا برنگرد.....

امشب کجا خواهی رفت.........ای افکار طغیان گر من.......

انها،.....زنده هستند..........
انها،.....زنده هستند..........

چه کس حد و مرز جنون را معیار خواهد ساخت......... چه کس ایمان بی نقصان را نقش خواهد زد

چه کس برترین ادم و حوا را برخواهد گزید..........یا چه کس بهشت و دوزخ را به اتش خواهد کشید

شمس .....بی پروا ......سرش را هم برای همین به باد داد.....احوالم زمان خواندن آن جملاتش......

مرگ بود........مرگ خالص و بی ریا........یک بار...برای همیشه....... ترس از مرگ را به فراموشی سپردم و خواستم جانم را با خنجر خلاص کنم...

ای وای که تو با دل من چه کردی........هیچ گاه از خیالم نرود...... من مرگ شدم.........سراسر وجودم تو بود و جانم تو شد و دلپذیر لبانم تو شد....

مرا کشتی.......شمس........مرا کشتی......و باز آن نغمه از تو...........مرا میکشد:

اگر به دست من بود......تمام بهشت و جهنم را به آتش میکشیدم......بی عشق هیچ کدام را نخواهم.........همان بهتر در شعله ها بسوزند و خاکستر و دود بیافرینند...خدای من دلال نیست که اینگونه با او حساب کتاب میکنید ........

عاقبت قلمم جز تو ندید......رهایش کردم ..... باز جز تو هیچ ندید.....میفهمی که مرا عاشق کردی؟...شب و روزم با تو زنده شد.....زهر هم با یاد تو برایم قند شد......چه کردی با من..........چه کردی....
عاقبت قلمم جز تو ندید......رهایش کردم ..... باز جز تو هیچ ندید.....میفهمی که مرا عاشق کردی؟...شب و روزم با تو زنده شد.....زهر هم با یاد تو برایم قند شد......چه کردی با من..........چه کردی....

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت‌کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانهٔ عشق‌ست خدا را به که گویم    
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم: مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

از شاه و گدا هرکه درین میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

حسین پژمان بختیاری

شاید قسمت شد و خودم با جان دل با صدایم برایتان خواندم......با خواندن یک دختر که مشکلی ندارید؟(سما خنجر به دست)

تمام ارامش و اسودگی اکنونم برایت ................
تمام ارامش و اسودگی اکنونم برایت ................

دلمرگخداعشقارامش
۶۷
۷۲
sema
sema
«قند تویی، زهر تویی،بیش مرنجان مرا...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید