۵ اذر ۱۴۰۳.
از در وارد خونه شدم ، من میخواستم بادوم زمینی های عجیب غریبی که خریده بودم رو نشونش بدم ، ولی اون بلند شد و با دست راستش موهامو گرفت و با پای راستش دو سه بار بهم ضربه زد . سرم داد میزد رمز گوشیتو بزن ، درحالی که نمیدونستم قضیه چیه و توی سرم همش با خودم تکرار میکردم که خودش نیست این خودش نیست نه چطور ممکنه این بابای من باشه؟؟
۵ مهر ۱۴۰۴.
کابوس ها دوباره شروع شدن ، از در میام تو بابام موهامو میگیره با پاش بهم میزنه دوباره از در میام تو بابام موهامو میگیره و تکرار تکرار تکرار .
صدای باز شدن در اسانسور من رو به خودم میاره ، بابام ازم خواست سیگارشو براش از توی ماشین بیارم ، در صندلی شاگردوباز میکنم و سیگارو از توی داشبورد بر میدارم . میرم داخل اسانسور و میخوام که طبقه ی خودمونو بزنم ، اما ، اما ما طبقه ی ۲ هستیم و این فاصله ی کمی هست ، در پشت بوم هم که قفله همیشه. برمیگردم در قسمت راننده رو باز میکنم ، خم میشم و هفت تیر رو از زیر صندلی برمیدارم ، میخوام به روش هیتلر اینکارو انجام بدم اما اگه دستم بلرزه چی؟ هفت تیرو میزارم روی سرم و شلیک میکنم .
با صدای گنجشک ها چشامو باز میکنم. من روی شن کنار ساحلم.سرمو بلند میکنم و میتونم ببینم که پیرمردی با لباس سفید ریش بلند و موهای سفید داره به طرفم میاد . اون بهم لبخند میزنه و بهم میگه ، تو هیچوقت جرات نداری ماشه رو بکشی.
