
کنار بسترش نشسته بودم. میخواستم هر کمکی که بشود و ساخته باشد دریغ نورزم. دستمال نم را روی لبهای خشک شدهاش کشیدم. صورتش را با آب تر کردم. پوست دستهای خشک و چروکیدهاش را کرم زدم. ساکت نگاهم میکرد.
سر ظهری رفته بودم پشت بام، جایی بی در و پیکر روی تک طبقهی خانهی خانجان. روی سقف که انگار سیمان سفید ریخته بودند تک و توک علفهای کاه رنگ و خارهای خودرو روییده بود. تمام باغ جلوی خانه و جادهی بالا دست را که به قبرستان منتهی میشد زیر نگاه گرفتم. انتهای سقف به دو اتاق نیمه کاره میرسید با دریچههای بدون شیشه و چارچوبی زنگ زده که نمایی از شاخ و برگ درختان گذر پشت خانه را پیش چشم میگسترد. روی کارتنهای کتابهای قدیمی خم شدم، چند کتاب از شریعتی پیدا کردم و چند جزوهی دانشگاهی دربارهی تاریخ تمدن.
ناگهان خانجان سر رسید. آرام و کمی خمیده. مچ دستم را محکم به دست گرفت و بی هیچ حرفی از پلههای بی حفاظ پایین رفتیم.
همه در اتاق کوچک خانجان جمع شده بودند. تلویزیون کوچک و سیاه سفید روی طاقچه روشن بود. خانجان تکیه به دیوار با دستی زیر چانه چرت میزد. آرام بلند شدم و کتابها را در کیفم جا دادم. در آهنی را کنار کشیدم و پایم را بیرون گذاشتم. این بار لابلای باغ پشت خانه پی پروانهها میدویدم.
چند ماه بود که دکترها جوابش کرده بودند و در خانه بستری بود. دیگر متوجه اطرافش نبود. نگاهش به گوشهای از سقف مانده بود. نگاهی متعجب و تسلیم. شنیده بودم خداوند بعضی بندگانش را تا راضی نشوند نمیبرد. و آنقدر میمانند تا خیالشان از دنیای بعد خودشان راحت شود، کسی را که باید ببینند، کار روی زمین مانده سر و سامان بگیرد و بعد به مرگ راضی شوند.
روزهای احتضار با آمدنش توجه خانجان را از اطراف به آن کنج سقف داده بود. روزها میگذشت. با خودم میگفتم نکند کار روی زمین ماندهای دارد؟ منتظر دیدار آخر با کسی است؟ از جایی خیالش ناراحت است؟
یک پروانه با بالهای سفید و خط و خال سیاه بین انگشتهام گیر افتاد. اگر انگشتهام را باز میکردم میپرید و میرفت. انقدر نگه داشته بودمش که بالهاش بین انگشتهام عرق کرده بود و حس میکردم در حال پودر شدن است. آرام فشار دستم را کم کردم و ناگهان رهایش کردم. بالهای چسبیدهاش را باز کرد و پرید. روی سقف ایوان لحظهای نشست. کمی بالهاش ساییده بودند و بیرنگ شده. لحظهی بعد اوج گرفت و میان باغ گم شد.
خانجان نان شیرمال های تازه از تنور درآمده را کنار سفره پهن کرد و پارچهای رویشان انداخت. نگاهم نکرد. گفت: تا چشمم گرم شد باز رفتی که؟!
روزهای بعد تنفس خانجان تغییر کرد. عمیق و به فاصله نفس میکشید. سینهاش بالا میآمد و فرو میرفت. فاصلهی تنفسها کمی بیشتر شد. باید جایی میرفتم و کسی خانه نبود تا پیش خانجان باشد. میدیدم نفسهایش عمیقتر و فاصلهدار تر میشود. با خودم گفتم تا برگردم زنده میماند و از در زدم بیرون.
در آهنی را کنار کشیدم که خانجان گفت: بیا نان بردار!
برگشتم و نگاهی کردم. کنار سماور نشسته بود و روی استکانها آب جوش میریخت. کنارش نشستم. عطر دارچین نان و چای هل ایوان را برداشته بود.
جلوی در که رسیدم صدای صوت قرآن بلند بود. کفشهای جلوی خانه و در بازش میگفت سر زدن ها و تسلیتها شروع شدهاند. خانجان را منتقل کرده بودند سردخانه. دیر کرده بودم و به لحظات آخر نرسیدم. نشد کنارش بنشینم و یاسین بخوانم. برایش از خاطرههای بچگی بگویم و گوشزد کنم نترسد من کنارش هستم.
کتابخانه را زیر و رو کردم و آن کتابهای قدیمی را از بین بقیهی کتابها بیرون کشیدم. "زیباترین روح پرستنده" یا "هبوط در کویر" بدون جلد و پاره پاره بودند. اما برای من دنیایی را درون خود جا میدادند که هیچ کتاب دیگری با آنها برابری نمیکرد.
بعد از آن اتفاق اتاق هم دیگر برایم اتاق سابق نشد، اتاقی که خاطرهی یک مرگ را همیشه به یاد میآورد، آن هم مرگ کسی که نانهایش خوشمزه بود و ایوان خانهاش باصفاترین گوشهی دنیا.