تو انگشت میکشی بر تن لیوان و صدای جیغ خفهاش خش میاندازد بر آرامش سرد خانه. از فکر بیرون میپرم. خنده ماسیده روی صورتم. اگر لک انگشتهایت را هم بشود نادیده گرفت بر تن شیشهایش، این صدا را چطور باید تحمل کنم؟
آفتاب از تُنگ شیشهای پنجره گنبدی طلایی کشیده است روی فرش. کمی گرما از آفتاب زمستانی ریخته در تنم. مثل کفتری بغ کردهام زیر رد نور.
نور از روی لحظهها هم میگذرد و گویی عسل میریزد در قهوهی چشمهای تو. و بعد سرریز میشود در دست های آینده که یک ابر بزرگ مجهول است روی سر حالا. لابد برای همین است که دارم به روی تو میخندم اما پشت این نقاب خوشقواره لبریز ناامنی و حسهای ژولیدهام.
باز طنین عبور لیوان زیر رد انگشت تو از فکر بیرون میاندازدم و باز همان لبخند بیمعنا.
دست به زیر چانه بردهام نگاهت میکنم و تو بی دغدغهتر از هر روز گویا به تفریح چای مینوشی و نور سرد صبح از موهایت چکه میکند تا یقهی پیراهن چهارخانهات.
سرخوش بودی یا حالا من اصرار دارم این طور گمان کنم؟
یادم میآید جلوی در برای بدرقهات که ایستادم گفتی: چقدر درهمی!
باز همان نقاب خنده را کشیدم روی صورتم. یک دلهرهی بیجا بود یا کرختی معمول سر صبح؟ فقط یادم است آشوبی درونی میترساندم اما اصرار داشتم از تو پنهان کنم.
طبق معمول نیمی از لوازم همیشگیات را جا گذاشتهبودی، از این ور و آن ور خانه جمع کردم و به دستت دادم .
بیخداحافظی رفتی، مثل خیلی وقتهای دیگر.
قدیمترها، موقع قطع کردن تلفن میگفتی: خداحافظی نه، فقط به امید دیدار یاصحبت.
نمیدانم همین بود که هیچ وقت بین ما خداحافظی رسم نشد یا امید بازگشت هر شبه به کانون زندگی کوچک و مشترکمان؟
من تنها، ایستادم جلوی در تا رفتن تو. وقتی در را بستم راه هر روزهی زندگی را تکرار کردم اما حالا یقین دارم چیزی تغییر کرده بود، چیزی که به یادش نمیآورم. در نحوهی رفتن تو بود یا در حالات من بعد از رفتنت نمیدانم. و اصراری هم دیگر ندارم به دانستن. فقط شبیه عادتی تازه مدام مرورش میکنم.
این چند روزی که رد انگشتهای تو روی شیشهی لیوان شده دار و ندار من مدام به همان چند لحظه فکر میکنم.
چه کسی گمان میکرد خیابانهای امن شهر ناگهان به ناامنترین حالت ممکن تو را از من بگیرند. که این بار تو مرا بدرقه کنی از سر مزارت، لابد منتظر در درگاهی دو دنیا ایستادهای تا من که رفتم با خیال راحت بخوابی یا در آرامش اثیری مرگ در ذرههای فراموشی آرام، آرام فرو روی.
من میروم و میآیم؛ آونگ وار بین آخرین صبح و مزارت، بین حالا و جهنم خاموشیات.
ممکن است از یاد تو رفته باشم؟ وقتی سرب گلوله سینه ات را میشکافت به من فکر میکردی؟ وقتی روی زمین افتادی و در خون خودت دست و پا زدی چطور؟ نکند تمام آن لحظات فراموشم کرده بودی؟
منتظرم مرگ از راه برسد و داد و ستد لحظهها را با خودش جمع ببندد، حسابها صفر شود، بی حساب شوم با زندگی.
دوست دارم مثل تو بیدفاع و بیسلاح بمیرم. از خیابانهای شهر طلبم را بگیرم. یک تکه سرب گداخته میان تهی سینهام و بعد فراموشی.