
دلتنگ که شدی پردهها را پس بزن و آسمان را زیر نگاه بگیر هرچه که به دیده آویخت؛ ناوک ستارهای یا شکلی از هلال ماه چه در انتهای زوال یا در میانهاش باشد چه در آغاز آن. چه تکه ابری بیشکل در پهنای این کشتزار کهن و چه هیچات از اختران کهن سیر به چشم نیاید.
که به گفتهی شیخ اجل: "شکل هلال هر سَرِ مه میدهد نشان..."
و نشانهها بیصدا در گذرند. گاهی التفات به نشانهها که تأخیر افتد دیگر از دست افتادهاند.
در این جهان که جام شراب کهنهی شاعرانهایست شبیه طلوع و غروبهای آسمانش همه چیز به اوج و حضیض فرو میرود و در آستانهی سقوط و صعود قامت میکشد و فرو میافتد. این میان باران اتفاق مبارکیست، شبیه هر روز از نو برخاستن از خوابگه که میتوانست خوابگه عدم باشد هر چند در لفاف تکرار موهبت زنده شدن هر روزه بی قدر مانده است.
گاهی اندیشهی "چرا" و "برای چه" یا "چطور" که همیشه هستند با هر بود و نبودی آنقدر گوشهی ذهن روشن و خاموش میشوند که اصل به حاشیه میرود و معنا در کدورت این سوالها رنگ میبازد. اما من میگویم رهایشان نکن که سرآغاز غم اند و اشک، باران مبارکیست در برهوت جان ما.
همه درگیر هزار باید و نبایدیم و در انتها همه را به بیفرجامیشان باید رها کرد...گاهی معنای تقدیر در ذبح همین بیجوابهاست.
بیبازگشت میتازد زندگی و همه جا ماندهایم وقتهایی از آن که چندان هم مهم نیست.
حیرت و سرگردانی در این بیابان که گاهی ستارههایش گم میشوند و گاهی ماهش در محاق مانده است چندان هم حادثهی بیربطی نیست.
بیا بلند شویم، پرده را پس بزنیم، هر چه گیر نگاهمان آمد...