گاهی یک اشک یادآور بغضهای فرو خورده میشود. همانجا که بی اختیار دانه اشکی از سوز صدای خواننده بر گونهات میغلتد، آغازگر سیل اشکهایی است که مدتها پیش در هنگام تولد، زیر خاکستر پنهانشان کردهای!
همانجا که باید برای آغوشهای فشرده نشده، دستهای بهم نرسیده، لبهای بوسیده نشده اشک میریختی
اما...
همانجا که باید برای نبودنها، نرسیدنها و نگفتهها سوگواری میکردی و نکردی؛ حال انبوهی از تمام نشدنها بر شانهات نشسته و سنگینی میکند.
و تو نمیدانی از کِی محکومِ رسیدن به نشدن ها شدهای..
