
خسته از تمام نامردیها و ناامنیها!
رفتنهای بیدلیلِ آنان که ادعای ماندن داشتند،
و بودنهای نهچندان بکر و حقیقیِ آنان که
در پسِ فشردنِ دستت، بیصدا و موذیانه فریاد زدند:
«دستِ خالی که ماندن ندارد؟!»
نامطمئن از آیندهای مبهم که نکند…
نگرانِ از دست دادنِ رویاهایی که در آتشِ حسرت،
گاه چنان سوخت که داغش هرگز رعایت نمیکند.
همه و همه، دست در دست هم،
برای بنای یک بغضِ ویرانگر کافیست،
و بدتر از هر دردی این است که
جز خودت هیچکس، سونامیِ این بغض را نمیبیند.
شاید در چنین سونامیهایی، خیلیها جان باختند
و حتی عزیزانشان علت نابودیِ آنها را نفهمیدند…
اما، اما، اما تنها با یادِ تو —
چقدر آرام و مطمئن و سریع
خستگیِ مفرط از مشقتِ امروز و روزهایم
از میانِ دستهایم پَر میکشید،
و مشتم پُر میشد از مشتی عشق
که بویِ بودنِ جاودانِ تو را میدهد!
زیستگاهِ سرد و مغشوشم چگونه در آنی میشود
ایمنترین، گرمترین و زیباترین خلوتگاهِ میعادِ من و تو!
پناهگاهی که تنها بهایی که برای داشتنش باید پرداخت، دل است و بس!
بیخوابی و سوز، چگونه میشود که
از میانِ شیارِ باریکِ دو پلکِ خستهام پَر میکشد،
و ضعف و بیتابی از پیکرِ بیجانم رخت برمیبندد؟!
راستی… امشب با تو، چه آرامم کن!
من از بادهی خدایم مستم؛
تنها بادهای که خرابت نمیکند
و میسازد آنچه را که ویران کردهاند.
دیگر چه اهمیت دارد
چرخشِ بد اخترِ این چرخِ لاکردارِ روزگار؟!
من امشب آرامآرامم…
و چقدر دلم یک شکمسیر خوابِ آرام میخواهد.