ویرگول
ورودثبت نام
M_Dastani
M_Dastaniشاید سخت، اما امید است به پایانی زیبا 🌱
M_Dastani
M_Dastani
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

تفسیر خاموشِ رنج

خسته از تمام نامردی‌ها و ناامنی‌ها!

رفتن‌های بی‌دلیلِ آنان که ادعای ماندن داشتند،

و بودن‌های نه‌چندان بکر و حقیقیِ آنان که

در پسِ فشردنِ دستت، بی‌صدا و موذیانه فریاد زدند:

«دستِ خالی که ماندن ندارد؟!»

نامطمئن از آینده‌ای مبهم که نکند…

نگرانِ از دست دادنِ رویاهایی که در آتشِ حسرت،

گاه چنان سوخت که داغش هرگز رعایت نمی‌کند.

همه و همه، دست در دست هم،

برای بنای یک بغضِ ویرانگر کافی‌ست،

و بدتر از هر دردی این است که

جز خودت هیچ‌کس، سونامیِ این بغض را نمی‌بیند.

شاید در چنین سونامی‌هایی، خیلی‌ها جان باختند

و حتی عزیزانشان علت نابودیِ آن‌ها را نفهمیدند…

اما، اما، اما تنها با یادِ تو —

چقدر آرام و مطمئن و سریع

خستگیِ مفرط از مشقتِ امروز و روزهایم

از میانِ دست‌هایم پَر می‌کشید،

و مشتم پُر می‌شد از مشتی عشق

که بویِ بودنِ جاودانِ تو را می‌دهد!

زیستگاهِ سرد و مغشوشم چگونه در آنی می‌شود

ایمن‌ترین، گرم‌ترین و زیباترین خلوتگاهِ میعادِ من و تو!

پناهگاهی که تنها بهایی که برای داشتنش باید پرداخت، دل است و بس!

بی‌خوابی و سوز، چگونه می‌شود که

از میانِ شیارِ باریکِ دو پلکِ خسته‌ام پَر می‌کشد،

و ضعف و بی‌تابی از پیکرِ بی‌جانم رخت برمی‌بندد؟!

راستی… امشب با تو، چه آرامم کن!

من از باده‌ی خدایم مستم؛

تنها باده‌ای که خرابت نمی‌کند

و می‌سازد آنچه را که ویران کرده‌اند.

دیگر چه اهمیت دارد

چرخشِ بد اخترِ این چرخِ لاکردارِ روزگار؟!

من امشب آرام‌آرامم…

و چقدر دلم یک شکم‌سیر خوابِ آرام می‌خواهد.

نویسندهنویسندگیداستانامیدعشق
۵
۰
M_Dastani
M_Dastani
شاید سخت، اما امید است به پایانی زیبا 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید